تبليغاتX
مسیح برای همه

مسیح برای همه

مسیح برای همه

به گزارش شبكه خبر مسیحیان فارسی زبان و به نقل از منابع خبری ما از شهر "مسجد سلیمان"، در پی هجوم مامورین امنیتی و لباس شخصی به كلیسای خانگی در" ملك شهر اصفهان" كه در آن منجر به شهادت یكی از ایمانداران " عباس امیری " شد؛ خواهر"سكینه رهنما "همسراین شهید ، نیز بر اثر ضرب و شتم  و دردهای جسمی وارده بر بدن نحیف وی كه توسط نیروهای امنیتی و لباس شخصی صورت گرفته بود و همچنین بدلیل تاُلمات و فشارهای روحی ناشی از فقدان همسرش كه دردی در قلب داشت در شب یكشنبه مورخه سوم اگوست برابر با (۱۳ مرداد ۱۳۸۷) سه روز پس از بخاكسپاری همسرش ، بر اثر ایست قلبی  بدرود حیات گفت و در نزد خداوند آرامی گرفت. ‌‍‌



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 5 Aug 2008ساعت   توسط مسیحی  | 

به  گـزارش شبـكـه خبـر مسیحیان فـارسی  زبان و به  نـــقل از منابـع خبری  ما از  "ملك شهر اصفهان" در جریان دستگیری و بازداشت تعدادی از هموطنان مسیحی مان كه شب یكشنبه در تاریخ ۲۷ جولای  ۲۰۰۸ برابر با (۶ مردادماه ۱۳۸۷) در یك كلیسای خانگی كه گروهی از ایمانداران مسیحی جهت پرستش و دعا گردهم آمده بودند ، متاسفانه با خبر شدیم ، " عباس امیری " از ایمانداران مسیحی، كه خانه خود را برای جمعی از مسیحیان در آن شهر به جهت عبادت و دعا به كلیسای خانگی خداوند تبدیل كرده بود ، بر اثر هجوم و ضرب و شتم ماورین امنیتی لباس شخصی وبه دلیل جراحت وارده بر قفسه سینه و كهولت سن ایشان روز چهارشنبه  در تاریخ ۳۰ جولای برابر با ۹ مرداد ماه پس از ۳ روز بستری در بخش مرافبت های ویژه در ساعت ۱۶:۳۰ دقیقه در بیمارستان شریعتی اصفهان در سن ۶۳ سالگی جان به جان آفرین تسلیم و در خداوند به خواب رفت .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 5 Aug 2008ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر Y

اسم من Yاست و 26 سال سن دارم، من توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم. مادر من تحصیل کرده حوزه علمیه قم هستش و پدرم یه فرد سرشناس مذهبی هست. مادر من مسئول انجمن بانوان (برگزار کننده جلسات روضه، قرآن، سینه زنی، مداح و سخنران) و پدرم یه فرد سیاسی مذهبی، کسی که بعنوان معتمد شهر میشناسنش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 28 Jan 2008ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر آرش

 حدود نه سال قبل وقتی که برای اولین بار در مورد ایمان به مسیح به من و همسرم بشارت داده شد همسرم را به جهت تحقیق و بررسی در مورد مسیحیت به تهران فرستادم. بعد از یک هفته زمانی که برگشت در مورد تحقیقاتش از او سوال کردم. در جواب من گفت" من به مسیح ایمان آوردم ."

به او گفتم چی شد که ایمان آوردی؟ در جوابم گفت خداوند همه چیز را برای من باز کرد و من حقیقت را پیدا کردم. و برای درک این حقیقت مرتب برای من در دعا بود‏٬ ولی با توجه به اعتقاداتی که از بچگی با من بودند و با توجه به غرورم حاضر به پذیرش عیسی مسیح به عنوان خداوند و نجات دهنده نمی شدم و این جنگ روحانی به مدت یکسال طول کشید تا اینکه حدود ساعت ۲ بعد از نیمه شب انگار که موعد آن فرا رسیده بود تا زانوهای من در مقابل خداوند خم شود به اطاق دیگری غیراز اطاق خواب رفتم و به خداوند گفتم: ای عیسی اگر تو واقعا خداوند هستی بیا و وارد زندگی من شو و زندگی من را در داستان خود بگیر. بعد از این دعای کوچک بود که به ناگهان فضای اطاق پر از نور و مه شد و از گوشه سمت چپ اطاق عیسی را دیدم که به طرف من می آید. وقتی که به بالای سر من رسید٬ با صدایی آرامش بخش گفت: آرش دوستت دارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 29 Oct 2007ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر مجتبی

در یکی از روستاهای ایران در یک خانواده پرجمعیت و فقیر به‌دنیا آمدم. از همان کودکی مبتلا به بیماری آسم بودم و گه‌گاهی بیهوش می‌شدم و بر روی زمین می‌افتادم. فقر و مشکلات مالی خانواده بسیار رنجم می‌داد و همیشه آرزو می‌کردم که روزی ثروتمند شوم. یادم می‌آید پدرم هر وقت تحت فشار قرار می‌گرفت فوراً سیگاری روشن می‌کرد. من نیز هفت سالم بود که از روی کنجکاوی سیگاری از پدرم دزدیدم و در خفا شروع به کشیدن آن کردم و این شروعی شد برای آشنایی من با مواد مخدر.
حدوداً ۱۳ سال داشتم که متوجه شدم بعضی از بستگانم به مواد مخدر و از جمله تریاک معتاد هستند و این موضوع بر من تأثیر زیادی نهاد و خیلی کنجکاو شدم که آن را امتحان کنم. چون با مشروبات الکلی آشنایی کامل داشتم مواد مخدر می‌توانست برایم تجربه‌ای جدید باشد. بالاخره در ۱۶ سالگی اولین بار از طریق پسر عمویم با کشیدن تریاک آشنا شدم و بدون اراده به مصرف آن ادامه دادم. این کار را دور از چشم والدینم انجام می‌دادم و چون در آن زمان خیلی ورزش می‌کردم به فکر آنها نیز خطور نمی‌کرد که من به چنین کارهایی دست بزنم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 14 Aug 2007ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر پاتریک

شهادت زندگی من در باره ایمان به خداوند عیسی
پس ای برادران، در پرتو رحمتهای خدا، از شما استدعا می‌کنم که بدنهای خود را همچون قربانی زنده و مقدّس و پسندیدۀ خدا، به او تقدیم کنید که عبادت معقول شما همین است. و دیگر همشکل این عصر مشوید، بلکه با نو شدن ذهن خود دگرگون شوید. آنگاه قادر به تشخیص خواست خدا خواهید بود؛ خواست نیکو، پسندیده و کامل او.
رساله رومیان باب 12
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Thu 5 Jul 2007ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر آلکس

 در یک خانواده مسلمان به دنیا آمدم. پدر و مادرم سعی خودشان را کردند که من و دو خواهر و یک برادرم را به خوبی بزرگ کنند و با اعمالشان به ما نشان دهند که چطور باید خداوند را شکر و عبادت نمود.

من خیلی نسبت به همه چیز حساس بودم. مثلا: رفتار پدرم را که وقتی پشت ماشین می نشست چطور یک آدم دیگه می شد و با عصبانیت به همه فحش می داد و یا مادرم را که وقتی از کسی ناراحت می شد چطور او را نفرین می کرد. به این نتیجه رسیدم که خودم باید از یک راهی شروع کنم به خود شناسی و خدا شناسی. در سن 14 سالگی قرآن خریدم. مادرم خندید و گفت مگه ما در خانه قرآن نداریم. به خواندن قرآن و یادگیری پرداختم و در مدرسه نیز به قرائت قرآن برای دانش آموزان پرداختم. تصمیم گرفتم به حوضه علمیه بروم و در آنجا به یادگیری کلیه قرآن بپردازم. در جنوب شهر تهران جایی که ما زندگی می کردیم همه جور آدمی یافت می شد به غیر از تک و توکی افراد تحصیل کرده که خیلی کم می شد این اشخاص رو پیدا کرد. ولی از دزد و قاچاقچی گرفته تا آدم ربا و آدم کش خیلی فراوان بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 19 Jun 2007ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهر فروزان

سه شنبه شب وقتی کارهایم را انجام دادم ، انجیل را در دست گرفتم و با خداوند عیسی مسیح صحبت کردم . از خدا خواستم که در خواب ملاقاتش کنم . گفتم : پدر چرا به خوابم نمی آیی . مگر خودت نگفتی هیچگاه شما را رها نخواهم کرد . شاید پدر این فرزندت گناهی کرده و تو از دستش رنجیده ای ؟ پدر مرا ببخش . پدر در کلامت با من حرف بزن و نصیحتم کن .
وقتی انجیل را باز کردم خداوند پیغام خیلی زیبا و در عین حال تکان دهنده ای به من داد . خداوند در کلامش فرمود : " ای تو که خوابیده ای ، بیدار شو و از میان مردگان برخیز ، نور مسیح بر تو خواهد درخشید " . بعد از خواندن ، بلافاصله همسرم را بیدار کردم و هر دو شروع به دعا و توبه کردیم .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 13 May 2007ساعت   توسط مسیحی  | 

****جمعه صلیب و عید قیام یگانه منجی عالم، خداوند عیسی مسیح را به تمام هموطنان مسیحی تبریک میگویم****

شهادت خواهر م. رحیمی

در سال ۱۳۵۳ در خانواده‌ای مسلمان در شهر شیراز متولد شدم. گرچه پدر و مادرم چندان متعصب نبودند اما همیشه بر صداقت و ایمان به خداوند یکتا تأکید داشتند و ما را در همین مسیر تربیت می‌کردند. اما خدا برای من نقشۀ عالی‌تری داشت. او می‌خواست من با خدای زنده و فیاض آشنا شوم، خدایی که نه تنها در آسمان‌ها بلکه در قلب منِ انسان خاکی ساکن شده است و دیگر مرا غلام نمی‌خواند بلکه فرزند خطاب می‌کند.
نقشۀ عالی خدا از زمانی در زندگی من شروع شد که ۸ ماه از ازدواجم می‌گذشت و ۶ ماهه باردار بودم. در آن ایام در یک سانحه اتومبیل پای چپم (قسمت ران) به اندازه ۷ سانتی‌متر به وضع ناهنجاری آسیب دید اما خداوند به فرزندم رحم کرد و کوچک‌ترین آسیبی به او وارد نیامد. مرا بلافاصله به بیمارستان منتقل کردند و عمل سختی روی پایم انجام دادند. بعد از اینکه به‌هوش آمدم خدا را شکر کردم که عمل به‌خوبی انجام شده بود و امیدوار بودم که بعد از مرخصی از بیمارستان می‌توانم به روند عادی زندگی خود ادامه دهم و با همسرم منتظر تولد فرزندمان باشیم. اما غافل از اینکه تازه مشکلات من شروع شده بودند.
چند روز بعد از عمل پیوند، پایم به‌سختی عفونت کرد و زخمش باز شد. روزی سه مرتبه پایم را شستشو می‌دادند که بسیار دردناک بود اما متأسفانه هیچگونه آنتی‌بیوتیکی در درمان این باکتری مؤثر نبود. بیمارستانم را عوض کردم، پیش چندین ارتوپت رفتم ولی همۀ آن‌ها اظهار ناامیدی می‌کردند. بعد از ۵ مرتبه عمل جراحی و متحمل هزینه‌های گزاف دارو و دکتر و بیمارستان خصوصی شدن بهترین ارتوپت شیراز که از وضعیت من به‌ستوه آمده بود من را جواب کرد و گفت: «بروید نذر و نیاز کنید. دیگر کاری از دست ما و هیچ کس دیگری ساخته نیست. ما هر کاری که لازم بود کردیم ولی متأسفانه نتیجه‌ای حاصل نشده است.» نمی‌دانید چه وضعیت شکننده و دردناکی بود. پسرم که ۳ ماه بعد از سانحه در آن وضعیت به‌دنیا آمده بود بیش از یک سال سن داشت. در طی این مدت آرزوی بغل گرفتن و بازی کردن و دویدن با او به‌دلم مانده بود.
شب و روز درد می‌کشیدم و گریه می‌کردم. حتی مسکن‌های قوی هم در من اثر نمی‌کرد. کارمان از صبح تا شب دعا کردن و رفتن به زیارتگاه‌ها بود. هر کس هم که مرا می‌شناخت برایم نذر و نیاز می‌کرد اما جواب نمی‌گرفتم. شوهرم که دیگر تحمل دیدن این همه درد و سختی را نداشت تصمیم گرفت مرا برای درمان به خارج از کشور ببرد. او مدام مرا دلداری می‌داد و می‌گفت که امیدت را از دست نده. به هر حال با مشکلات فراوان با یک بچه خردسال و صندلی چرخ‌دار به‌همراه شوهرم از کشور خارج شدیم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 6 Apr 2007ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت ایمان یک خواهر

پدر و مادر من هر دو الكلی بودند و به غیراز من ۴ فرزند خود را از دست داده بودند، پس سرپرستی مرا به كس دیگری واگذار كردند.
كسی كه از من نگاه داری میكرد در بچگی به من تجاوز كرد. در سن ۸ سالگی، پدر و مادرم مسیح را ملاقات كردند و مرا به كلیسا بردند و در آنجا خادم خدا برایم دعا كرد و خداوند از طریق این خادم به من پیغام داد كه من نیز خادمی در دستان او برای جلال نامش خواهم بود .
وقتی كه خداوند خانواده مرا ملاقات كرد من نیز به جمع خانوادۂ خود پیوستم و در ایمان خود روزبه روز رشد میكردیم و فهمیدم كه خداوند چقدر مرا دوست دارد . بعد از چند سال با همسرم كه كشیش است ازدواج كردم و خداوند ۲ فرزند خیلی با ارزش به ما داد. پسرم برای خداوند می‌سراید و دعوت خداوند از او این است كه افراد معتاد و افرادی را كه از نظر جنسی به آنها تجاوز شده خدمت كند. و دخترم نیز ازدواج مباركی در خداوند داشته است و هم اكنون دارای ۵ نوه هستم كه همه خانواده‌ام با شادمانی خداوند را خدمت می‌كنند. قبل از اولین سفر خدمتی‌ام كه به كشور لهستان بود برای معاینه و چكاب به دكتر رفتم. بعد از ماموگرافی متوجه شدم كه دچار بیماری سرطان سینه هستم .
می‌دانستم كه كشور لهستان به من احتیاج دارد و من باید به این مسافرت بروم. پس با همسرم دعا كردیم و خداوند پیغام داد كه سایۂ تاریكی بر من می‌آید ولی خداوند جلال خود را آشكار خواهد كرد . پس با همان بیماری به لهستان رفتم و خدمتم را آغاز كردم. كشیش لهستانی و اعضای كلیسا برایم در دعا بودند و خداوند بارها به من پیغام داد كه این بیماری را از تو خواهم برداشت. ایمان داشتم كه درمسیح شفای ابدی است.
پس دعا كردم كه خداوند در من عمل كند و خودش به من دكتری را معرفی كند. ۱۲ ساعت جراحی داشتم و ۶ ماه شیمی درمانی كردم، موهای خود را از دست داده بودم و از كلاه گیسهای مختلف استفاده می‌كردم.
می دانستم كه خداوند از این سایۂ تاریكی كه بر من آمده است برای جلال نامش استفاده خواهد كرد. پس بسیار شاد بودم، بطوریكه دكتر از روحیه و شادی كه در درون من بود بسیار متعجب گردیده بود و به من گفت كه با خانمهائی كه در این بخش سرطان دارند برای بهبود روحیه آنها، با آنها صحبت كنم كه چطور در برابر این بیماری مقاومت كنند.
به دكتر گفتم كه فقط عیسی مسیح این قوت را به من داده است و خداوند فرصتی بخشید تا بتوانم پیغام نجات و شفای الهی را به بیماران بخش برسانم و آنها نیز در شفا و شادی ما سهیم گردند . پس از سفر لهستان، به سفرهای مختلفی رفتم و خداوند را خدمت میكردم . قبل از یكی دیگر از سفرهایم برای چكاب مجدد به دكتر رفتم و متوجه شدم كه این دفعه دچار سرطان استخوان هستم و ۱۳ ماه بیشتر زنده نخواهم ماند.
دعا كردم و خداوند به من پیغام داد كه با تو به طور نزدیك راه خواهم رفت . به شوهرم گفتم همان خداوندی كه از اولین بیماری‌ام با من بود و مرا شفا داد، این بار هم با من است. پس به سفرهای خود ادامه دادم و هیچ چیزی مانع از سفرهای خدمتی‌ام نمی‌شد .
در یكی از این روزها با گروه خانمها برای دعا به بالای كوه رفتیم، درآنجا برای خانمها دعا كردم تا از روح القدس پرشوند، خداوند به من گفت كه می خواهم شاهد زنده من باشی به خانمها بگو تا برای بیماری تو دعا كنند، وقتی كه آنها متحدا شروع كردند تا برای بیماری من دعا كنند همگی از روح القدس پر شدند . در آن روز زیبا خداوند باز از بیماری من به نیكوئی برای جلال نام خودش استفاده كرد. بیماری سرطان استخوان من خیلی بهتر شده، دكترها به من گفتند ۱۳ ماه می‌توانی زنده بمانی ولی الآن ۲۱ ماه است كه زنده هستم. خدای ما مهیب است. عیسی ما را دوست دارد. نه فقط دوست دارد بلكه عاشق ماست. او از ما محافظت می‌كند و به ما به عنوان یك فرزند مخصوص فكر می‌كند. او بخاطر ما مرد . برای تمامی معجزاتش و بخصوص معجزه نجاتش
متشكرم. . . .

منبع : http://honiball.com/shiloh.htm
+ نوشته شده در  Mon 22 Jan 2007ساعت   توسط مسیحی  |