شبی هنگام دعا از خداوندم خواستم که عطایای آسمانیش را برمن بریزد وهمسرم نیزایمان بیاورد. که دیدم از گوشه سقف دو نور دایره ای وتخت به رنگ نارنجی وزرد که چهره داشت بیرون آمد وگفت: کمی صبر کن به تو داده میشه وآرام آرام پایین آمدوهمان طورکه زمزمه می کرد داخل گوشم شد .
سه ماه بعد از آن شوهرم ایمان آورد و شادی بر شادیهایم اضافه شد.
اما اتفاقی که برای پسر6 ساله ام افتاد. من و فرزندم تنها بودیم وشوهرم ماموریت بود نیمه های شب بود که شروع کردم با خداوند صحبت کردن. وسوالها یی داشتم . پرسیدم خدایا آیا مسیح فرزند توست .؟ عیسی حقیقت است یا ... .؟
در همان لحظه پسرم که خواب بود . شروع به حرف زدن کرد .واز خداوندوفرزندش مسیح گفت وبا تاکیدی محکم گفت:که به راستی عیسی حقیقت است وفرزند خداوند است .پسرم را صدا زدم که ببینم خوابه یا بیدار او کاملا خواب بود. دوباره پرسیدم واو دوباره به من جواب داد. خداوند از زبان او و با صدای یك آدم بزرگ با من حرف زد .نه در خواب و نه در رویا بلكه در بیداری کامل .
ادامه مطلب