****جمعه صلیب و عید قیام یگانه منجی عالم، خداوند عیسی مسیح را به تمام هموطنان مسیحی تبریک میگویم****
شهادت خواهر م. رحیمی
در سال ۱۳۵۳ در خانوادهای مسلمان در شهر شیراز متولد شدم. گرچه پدر و مادرم چندان متعصب نبودند اما همیشه بر صداقت و ایمان به خداوند یکتا تأکید داشتند و ما را در همین مسیر تربیت میکردند. اما خدا برای من نقشۀ عالیتری داشت. او میخواست من با خدای زنده و فیاض آشنا شوم، خدایی که نه تنها در آسمانها بلکه در قلب منِ انسان خاکی ساکن شده است و دیگر مرا غلام نمیخواند بلکه فرزند خطاب میکند.
نقشۀ عالی خدا از زمانی در زندگی من شروع شد که ۸ ماه از ازدواجم میگذشت و ۶ ماهه باردار بودم. در آن ایام در یک سانحه اتومبیل پای چپم (قسمت ران) به اندازه ۷ سانتیمتر به وضع ناهنجاری آسیب دید اما خداوند به فرزندم رحم کرد و کوچکترین آسیبی به او وارد نیامد. مرا بلافاصله به بیمارستان منتقل کردند و عمل سختی روی پایم انجام دادند. بعد از اینکه بههوش آمدم خدا را شکر کردم که عمل بهخوبی انجام شده بود و امیدوار بودم که بعد از مرخصی از بیمارستان میتوانم به روند عادی زندگی خود ادامه دهم و با همسرم منتظر تولد فرزندمان باشیم. اما غافل از اینکه تازه مشکلات من شروع شده بودند.
چند روز بعد از عمل پیوند، پایم بهسختی عفونت کرد و زخمش باز شد. روزی سه مرتبه پایم را شستشو میدادند که بسیار دردناک بود اما متأسفانه هیچگونه آنتیبیوتیکی در درمان این باکتری مؤثر نبود. بیمارستانم را عوض کردم، پیش چندین ارتوپت رفتم ولی همۀ آنها اظهار ناامیدی میکردند. بعد از ۵ مرتبه عمل جراحی و متحمل هزینههای گزاف دارو و دکتر و بیمارستان خصوصی شدن بهترین ارتوپت شیراز که از وضعیت من بهستوه آمده بود من را جواب کرد و گفت: «بروید نذر و نیاز کنید. دیگر کاری از دست ما و هیچ کس دیگری ساخته نیست. ما هر کاری که لازم بود کردیم ولی متأسفانه نتیجهای حاصل نشده است.» نمیدانید چه وضعیت شکننده و دردناکی بود. پسرم که ۳ ماه بعد از سانحه در آن وضعیت بهدنیا آمده بود بیش از یک سال سن داشت. در طی این مدت آرزوی بغل گرفتن و بازی کردن و دویدن با او بهدلم مانده بود.
شب و روز درد میکشیدم و گریه میکردم. حتی مسکنهای قوی هم در من اثر نمیکرد. کارمان از صبح تا شب دعا کردن و رفتن به زیارتگاهها بود. هر کس هم که مرا میشناخت برایم نذر و نیاز میکرد اما جواب نمیگرفتم. شوهرم که دیگر تحمل دیدن این همه درد و سختی را نداشت تصمیم گرفت مرا برای درمان به خارج از کشور ببرد. او مدام مرا دلداری میداد و میگفت که امیدت را از دست نده. به هر حال با مشکلات فراوان با یک بچه خردسال و صندلی چرخدار بههمراه شوهرم از کشور خارج شدیم.
ادامه مطلب