تبليغاتX
مسیح برای همه

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شهادت خواهری از ایران

در هیچ کس غیر از او نجات نیست زیرا که اسمی دیگر زیر آسمان به مردم عطا نشده که بدان باید ما نجات یابیم.   اعمال 4 : 12

خدا را شکر می کنم خدایی که من به او ایمان آوردم خدای معجزات است وخدایی است پر از مهر ومحبت، زیرا در زندگی کوتاه ی ما در این زمین از فرصتها استفاده می کند تا با ما در رابطه باشد. او را شکر می کنم وتمام جلال را به او می دهم که او بیشتر از من به فکر من است و او با خواب ورویا مرا ملاقات کرد؛ درب نجات را برایم باز کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 31 May 2009ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهری که مبتلا به دیابت بود


بیایید در برابر خدا سر فرود آوریم واو را عبادت کنیم و در حضور آفرییننده خود زانو بزنیم.

زیرا که فقط عیسی مسیح لیاقت دارد که هر زانو در برابر او خم شود وهر زبانی اعتراف کند که او نجات دهنده وخداست. خدا را شکر می کنم که خدای ما دیروز وامروز وتا ابد الا آباد همان است وفرق نکرده و قوت وقدرت او همیشه باقیست وهیچ چیزی باعث نمی شود که از قوت وقدرت او کم شود، بلکه آغوش پر مهر او همیشه باز است تا ما را در آغوش بگیرد و دستهای پر توان او که هرگز سست وناتوان نمی گردد حاضر است تا ما را از خاک وخاکستر بلند کند و بر صخره محکم بنشاند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 22 May 2009ساعت   توسط مسیحی  | 

شبی هنگام دعا از خداوندم خواستم که عطایای آسمانیش را برمن بریزد وهمسرم نیزایمان بیاورد. که دیدم از گوشه سقف دو نور دایره ای وتخت به رنگ نارنجی وزرد  که چهره داشت بیرون آمد وگفت: کمی صبر کن به تو داده میشه وآرام آرام پایین  آمدوهمان طورکه زمزمه می کرد داخل گوشم شد .

سه ماه بعد از آن شوهرم ایمان آورد و شادی بر شادیهایم اضافه شد.

اما اتفاقی که برای پسر6 ساله ام افتاد. من و فرزندم تنها بودیم وشوهرم ماموریت بود نیمه های شب بود که شروع کردم با خداوند صحبت کردن. وسوالها یی داشتم . پرسیدم خدایا آیا مسیح فرزند توست .؟  عیسی حقیقت است یا ... .؟

در همان لحظه پسرم که خواب بود . شروع به حرف زدن کرد .واز خداوندوفرزندش مسیح گفت وبا تاکیدی محکم گفت:که به راستی عیسی حقیقت است وفرزند خداوند است .پسرم را صدا زدم که ببینم خوابه یا بیدار او کاملا خواب بود. دوباره پرسیدم واو دوباره به من جواب داد. خداوند از زبان او و با صدای یك آدم بزرگ  با من حرف زد .نه در خواب و نه در رویا بلكه در  بیداری کامل  .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 2 May 2009ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهر حمیده 

همواره دوست داشتم که حضور خداوند را در زندگی ام حس کنم. وبا سادگی و زیبایی با او مناجات کنم. اما هیچ وقت در نماز این موضوع برایم اتفاق نیفتاد. بلکه به هر چیزی غیر از نمازم می اندیشیدم. حتی عربی بودن نمازم به نوعی برایم بیگانه بود.

بنابر این از خداوند خواستم که به من بگه چگونه دعا بخونم وچه کار کنم که حضورش را حس کنم ولذت ببرم.

در همان شب خواب دیدم که در جایی کاملا تاریک ایستاده ام وسگهای سیاه اطرافم ایستاده اند وپارس میکردند. خیلی ترسیده بودم وراهم را نمی تونستم  پیدا کنم. یک دفعه از آسمان نوری به پایین امد ودر این نور سه نفر سفید پوش نیز پایین آمدند یک  مرد جلوایستاده بود ودو مرد دیگر دو طرف مرد جلویی چهره ای بسیار آرام ومهربان داشت سگها ترسیده بودند و بر روی زمین خوابیدند. مرد جلویی به طرفم  آمد وگفت : من عیسی هستم همراه من بیا و هر چی که می گم تو تکرار کن .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 28 Apr 2009ساعت   توسط مسیحی  | 

به گزارش شبكه خبر مسیحیان فارسی زبان و به نقل از منابع خبری ما از شهر "مسجد سلیمان"، در پی هجوم مامورین امنیتی و لباس شخصی به كلیسای خانگی در" ملك شهر اصفهان" كه در آن منجر به شهادت یكی از ایمانداران " عباس امیری " شد؛ خواهر"سكینه رهنما "همسراین شهید ، نیز بر اثر ضرب و شتم  و دردهای جسمی وارده بر بدن نحیف وی كه توسط نیروهای امنیتی و لباس شخصی صورت گرفته بود و همچنین بدلیل تاُلمات و فشارهای روحی ناشی از فقدان همسرش كه دردی در قلب داشت در شب یكشنبه مورخه سوم اگوست برابر با (۱۳ مرداد ۱۳۸۷) سه روز پس از بخاكسپاری همسرش ، بر اثر ایست قلبی  بدرود حیات گفت و در نزد خداوند آرامی گرفت. ‌‍‌



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 5 Aug 2008ساعت   توسط مسیحی  | 

به  گـزارش شبـكـه خبـر مسیحیان فـارسی  زبان و به  نـــقل از منابـع خبری  ما از  "ملك شهر اصفهان" در جریان دستگیری و بازداشت تعدادی از هموطنان مسیحی مان كه شب یكشنبه در تاریخ ۲۷ جولای  ۲۰۰۸ برابر با (۶ مردادماه ۱۳۸۷) در یك كلیسای خانگی كه گروهی از ایمانداران مسیحی جهت پرستش و دعا گردهم آمده بودند ، متاسفانه با خبر شدیم ، " عباس امیری " از ایمانداران مسیحی، كه خانه خود را برای جمعی از مسیحیان در آن شهر به جهت عبادت و دعا به كلیسای خانگی خداوند تبدیل كرده بود ، بر اثر هجوم و ضرب و شتم ماورین امنیتی لباس شخصی وبه دلیل جراحت وارده بر قفسه سینه و كهولت سن ایشان روز چهارشنبه  در تاریخ ۳۰ جولای برابر با ۹ مرداد ماه پس از ۳ روز بستری در بخش مرافبت های ویژه در ساعت ۱۶:۳۰ دقیقه در بیمارستان شریعتی اصفهان در سن ۶۳ سالگی جان به جان آفرین تسلیم و در خداوند به خواب رفت .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 5 Aug 2008ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر Y

اسم من Yاست و 26 سال سن دارم، من توی یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم. مادر من تحصیل کرده حوزه علمیه قم هستش و پدرم یه فرد سرشناس مذهبی هست. مادر من مسئول انجمن بانوان (برگزار کننده جلسات روضه، قرآن، سینه زنی، مداح و سخنران) و پدرم یه فرد سیاسی مذهبی، کسی که بعنوان معتمد شهر میشناسنش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 28 Jan 2008ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر آرش

 حدود نه سال قبل وقتی که برای اولین بار در مورد ایمان به مسیح به من و همسرم بشارت داده شد همسرم را به جهت تحقیق و بررسی در مورد مسیحیت به تهران فرستادم. بعد از یک هفته زمانی که برگشت در مورد تحقیقاتش از او سوال کردم. در جواب من گفت" من به مسیح ایمان آوردم ."

به او گفتم چی شد که ایمان آوردی؟ در جوابم گفت خداوند همه چیز را برای من باز کرد و من حقیقت را پیدا کردم. و برای درک این حقیقت مرتب برای من در دعا بود‏٬ ولی با توجه به اعتقاداتی که از بچگی با من بودند و با توجه به غرورم حاضر به پذیرش عیسی مسیح به عنوان خداوند و نجات دهنده نمی شدم و این جنگ روحانی به مدت یکسال طول کشید تا اینکه حدود ساعت ۲ بعد از نیمه شب انگار که موعد آن فرا رسیده بود تا زانوهای من در مقابل خداوند خم شود به اطاق دیگری غیراز اطاق خواب رفتم و به خداوند گفتم: ای عیسی اگر تو واقعا خداوند هستی بیا و وارد زندگی من شو و زندگی من را در داستان خود بگیر. بعد از این دعای کوچک بود که به ناگهان فضای اطاق پر از نور و مه شد و از گوشه سمت چپ اطاق عیسی را دیدم که به طرف من می آید. وقتی که به بالای سر من رسید٬ با صدایی آرامش بخش گفت: آرش دوستت دارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 29 Oct 2007ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر مجتبی

در یکی از روستاهای ایران در یک خانواده پرجمعیت و فقیر به‌دنیا آمدم. از همان کودکی مبتلا به بیماری آسم بودم و گه‌گاهی بیهوش می‌شدم و بر روی زمین می‌افتادم. فقر و مشکلات مالی خانواده بسیار رنجم می‌داد و همیشه آرزو می‌کردم که روزی ثروتمند شوم. یادم می‌آید پدرم هر وقت تحت فشار قرار می‌گرفت فوراً سیگاری روشن می‌کرد. من نیز هفت سالم بود که از روی کنجکاوی سیگاری از پدرم دزدیدم و در خفا شروع به کشیدن آن کردم و این شروعی شد برای آشنایی من با مواد مخدر.
حدوداً ۱۳ سال داشتم که متوجه شدم بعضی از بستگانم به مواد مخدر و از جمله تریاک معتاد هستند و این موضوع بر من تأثیر زیادی نهاد و خیلی کنجکاو شدم که آن را امتحان کنم. چون با مشروبات الکلی آشنایی کامل داشتم مواد مخدر می‌توانست برایم تجربه‌ای جدید باشد. بالاخره در ۱۶ سالگی اولین بار از طریق پسر عمویم با کشیدن تریاک آشنا شدم و بدون اراده به مصرف آن ادامه دادم. این کار را دور از چشم والدینم انجام می‌دادم و چون در آن زمان خیلی ورزش می‌کردم به فکر آنها نیز خطور نمی‌کرد که من به چنین کارهایی دست بزنم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 14 Aug 2007ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر پاتریک

شهادت زندگی من در باره ایمان به خداوند عیسی
پس ای برادران، در پرتو رحمتهای خدا، از شما استدعا می‌کنم که بدنهای خود را همچون قربانی زنده و مقدّس و پسندیدۀ خدا، به او تقدیم کنید که عبادت معقول شما همین است. و دیگر همشکل این عصر مشوید، بلکه با نو شدن ذهن خود دگرگون شوید. آنگاه قادر به تشخیص خواست خدا خواهید بود؛ خواست نیکو، پسندیده و کامل او.
رساله رومیان باب 12
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Thu 5 Jul 2007ساعت   توسط مسیحی  |