تبليغاتX
مسیح برای همه

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شهادت خواهر مریم د.

من در سال ۱۳۵۷ در ایران متولد شدم. تا سن ۱۴ سالگی در زندگی با پستی و بلندی‌های زیادی روبرو بودم: مشکلاتی از قبیل اختلافات خانوادگی، بیماری، مشکلات مالی و غیره. متأسفانه گاهی اوقات بزرگتر‌ها فکر می‌کنند بچه‌ها قادر به درک مشکلات زندگی نیستند، اما من می‌فهمیدم و همین مرا آزار می‌داد. در آن دوران در درونم احساس خلاء می‌کردم و به دنبال راهی بودم تا گمشدۀ درونم را پیدا کنم. از اینرو تصمیم گرفتم با انجام مراسم مذهبی وسیلۀ سرگرمی برای خودم ایجاد کنم، هرچند هیچ یک از اعضای خانواده‌ام چندان مذهبی نبودند. به کلاس قرآن می‌رفتم، نماز می‌خواندم، روزه می‌گرفتم، و اعتراف می‌کنم که از همۀ آن مراسم لذت می‌بردم، اما باز چیزی کم بود.

در همان ایام در مدرسه با دختری آشوری آشنا شدم. او دختر مهربانی بود و با اینکه هرگز به من بشارت نداد، گله‌ای از این بابت ندارم چون می‌دانم هدف خدا درک شخصی من از رابطه با او بود. یادم می‌آید روزی یکی از معلمین به کلاس ما آمد و بی‌مقدمه گفت: "من می‌دانم که بعضی از شما با آن دختر مسیحی دوست هستید، اما خواهش می‌کنم وقتی با او دست می‌دهید دستتان را بشویید چون او نجس است." با شنیدن این حرف یکه خوردم؛ مگر دختر به آن خوبی چه کرده بود که معلم می‌گفت نجس است. از خودش پرسیدم: "ناراحت نیستی که معلم درباره تو اینطور حرف می‌زند؟" و جواب شنیدم: "عیبی ندارد. ما مسیحی هستیم و باید اینطور چیزها را ببخشیم." جواب او مرا سخت تحت تأثیر قرار داد. بین مسیحیت و اسلام تفاوتی عمیق می‌‌دیدم، و کنجکاو شدم در مورد خدایی که دوست مسیحی‌ام به او ایمان داشت بیشتر بدانم.

متأسفانه آگاهی من در مورد مسیحیت تقریباً هیچ بود و به منابع مسیحی نیز دسترسی نداشتم. همین قدر می‌دانستم که مسیحیان عیسی‌مسیح را پسر خدا می‌دانند و مسلمانان آنها را به این خاطر محکوم می‌کنند. اما ندایی در درونم می‌گفت مسیح مقامی بس والاتر از یک پیغمبر دارد. یادم می‌آید وقتی از پدرم می‌پرسیدم: "بابا، چطور می‌تونم مسیحی بشم؟" جواب می‌داد: "توی این کشور نمی‌تونی مسیحی بشی، اگر دولت بفهمد تو را می‌کشند."

همۀ درها به رویم بسته بود، اما هر روز که می‌گذشت علاقۀ من به مسیح بیشتر و بیشتر می‌شد. به بهانۀ اسمم از خانواده‌ام خواستم برای روز تولدم یک گردنبند صلیب به من هدیه بدهند. شبها قبل از خواب دعا می‌کردم و با زبان کودکانه از خدا تقاضا می‌کردم راهی را به من نشان دهد که بتوانم مسیحی شوم. به یاد دارم تا شش ماه هر شب همین دعا را تکرار می‌کردم، و در این مدت هر روز از حرف زدن با خدا تجربه‌ای تازه‌ داشتم. و بعد از ۶ماه خدا جواب دعای مرا داد.

در آن ایام یکی از اقوام مادری من که مدتها در خارج از کشور بسر می‌برد به ایران آمد. هیچ وقت روزی را که او به خانه ما آمد فراموش نمی‌کنم. یادم می‌آید در اتاقم مشغول درس خواندن بودم و گاهی به حرفهای بزرگترها گوش می‌دادم. از لابه‌لای صحبت‌های‌شان فهمیدم که موضوع مربوط به تغییری است که در زندگی آن خانم ایجاد شده. او تعریف می‌کرد که سال‌ها قبل بر اثر بیماری سرطان بر روی تخت بیمارستان از درد به خود می‌پیچیده، اما شبی با مسیح زنده ملاقات می‌کند و مسیح او را شفای کامل می‌دهد و از آن زمان به بعد او زندگی خود را به خداوند تقدیم می‌کند.

کلماتی که از دهان او خارج می‌شد قلب مرا می‌لرزاند. باز هم صحبت از مسیح بود و مقام بالای او، و اینکه او بر در قلب ما ایستاده و در می‌کوبد. حتم داشتم آن خانم فرستاده‌ای بود از جانب خدا تا از طریق او درهای بسته به روی ما باز شود. تنها نگرانی من خانواده‌ام بودند، زیرا متأسفانه از اعتقادات آنها آگاه بودم و می‌دانستم کلمه خدا برای کسی چون پدر من هیچ‌گونه معنایی ندارد. اما گویا قلب آنها نیز به‌واسطۀ محبت خداوند برای چنین روزی آماده شده بود. وقتی آن خانم از خانواده‌ام خواست زانو بزنند و توبه کنند، منتظر بودم از من هم دعوت کنند به آنها ملحق شوم، اما خبری نشد. گویا مرا از قلم انداخته بودند یا چون سنم کم بود، چندان روی من حساب نمی‌کردند. پس به‌ناچار همان پشت در اتاق خودم زانو زدم، ولی چون کلماتی را که می‌گفتند درست نمی‌شنیدم، پیش خودم این طور دعا کردم: "عیسی‌مسیح هرچه آنها می‌گویند من هم قبول دارم و تکرار می‌کنم، آمین".

از آن زمان نزدیک به ده سال می‌گذرد. امروزه هر وقت در جاهای مختلف شهادت زندگی‌ام را تعریف می‌کنم، به این قسمت که می‌رسم قهقه خنده حضار بلند می‌شود. اما در واقع هیچ‌یک از کلمات آن دعای من خنده‌دار نبود. این دعای واقعی کودکی بود که با ساده‌دلی محبت خدا را در دلش تجربه کرده بود و فهمیده بود که پدر به قلب انسان توجه دارد، نه به زبان او. مسیح برای من ارزش قائل بود. با اینکه دختر کوچکی بیش نبودم و هیچ کس مرا برای توبه دعوت نکرده بود، اما مسیح با دستانی باز مرا به سوی خود دعوت می‌کرد. سال‌ها بعد وقتی در کانون شادی خدمتم را آغاز کردم، سرودی را با بچه‌ها یادگرفتم که هر بار با خواندن آن خاطرۀ لحظۀ توبه‌ام در ذهن من تازه می‌شود. مضمون سرود این بود:

"من کوچکم اما خیلی بزرگ

چون عیسی در من است . . .".

بله، حقیقتاً هر یک از ما در مسیح دارای مقام بالایی هستیم و این تنها افتخار ماست.
از آن روز به بعد زندگی من و خانواده‌ام متحول شد. ممکن است بعضی از مشکلات هنوز باقی باشد، اما این ما هستیم که عوض شده‌ایم و دیگر هیچ قدرتی قادر نخواهد بود پشت ما را خم کند.

تا مدتها تنها ما بودیم که در بین اعضای فامیل به مسیح ایمان داشتیم، اما در قلبمان این بار را احساس می‌کردیم که هر روز برای خانواده و اطرافیان‌مان دعا کنیم. خیلی سخت بود چون بعضی از آنها اصلاً ما را قبول نداشتند، اما خدا را شکر که مسیح زنده است و دعاهای ما نزد او ارزش دارد. امروز که شهادتم را می‌نویسم، تقریباً بیست و پنج نفر از اعضای فامیل ما، از کودک خردسال گرفته تا پیرزن هفتاد و دو ساله، به مسیح ایمان آورده‌اند و با غیرت برای خداوند ایستاده‌اند. آنها در مسیح فخر ما هستند.

دعای من این است که این مختصر باعث برکت خوانندگان گردد.

خداوند شما را برکت دهد
+ نوشته شده در  Wed 17 May 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهر ماهرخ


در سال ۱۳۴۵ در خانواده متوسطی در شمال ایران به‌دنیا آمدم. اگر بخواهم از دوران کودکی‌ام بگویم، بیش‌تر این دوران در سختی و بیماری سپری شد. بیش از توان یک کودک به بیماری‌های گوناگون مبتلا شدم. احساسم در آن دوران این بود که بین مرگ و زندگی در کشمکش هستم و باید بگویم که بارها تا چند قدمی مرگ پیش رفتم.

مسئله بیمار‌ی‌ام باعث شده بود که شخص غمگین و گوشه‌گیری باشم. تنها فرزند بودن و تنها نوه بودن نیز چندان کمکی به من نمی‌کرد. محبت پدر و مادر و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها نیز پاسخی برای جبران و یا حداقل کاهش رنج‌هایم نبود. چیزی بر قلبم سنگینی می‌کرد که برای آن دلیلی نداشتم. پدر و مادرم برای بهبود روحیه‌ام چاره‌اندیشی کردند و با توجه و مراقبت زیاد سعی می‌کردند که به خواسته‌هایم پاسخ دهند.

اوایل دوران راهنمایی تحصیلی بود که سؤالات من زیاد و زیادتر می‌شد. سؤالات در مورد سرنوشت و دلیل به دنیا آمدن و زیستن فکر مرا بخود مشغول می‌داشت. چگونه می‌توان با خدا ارتباط داشت؟ او کجا است؟ آیا باید با زبان مخصوصی با او صحبت نمود؟

با این‌که مخالفت‌های زیادی از اطرافیان برای ازدواج من می‌شد، در ۱۶ سالگی ازدواج کردم و تا قبل از تولد اولین فرزندم مرتب در خواب و بیداری احساس می‌کردم که افرادی قصد آزار و اذیت مرا دارند، اما مطمئن بودم که انسان نیستند. در چنین مواقعی ترس‌های شدیدی بر من حاکم می‌شد. ارواح شریر مدام با من صحبت می‌کردند و در تلاش بودند تا به‌هر طریق با من ارتباط برقرار کنند. مادر و مادرشوهرم برای معالجه‌ام به دعانویس و جن‌گیر مراجعه می‌کردند. آنان نیز چیزهایی روی کاغذ می‌نوشتند تا در آب حل کرده و سپس آنها را بنوشم.

فرزندمان دو ساله بود که همسرم باید به سربازی می‌رفت. بحران جنگ ایران و عراق بود و محل خدمت او نیز یکی از سخت‌ترین مناطق جنگی در کردستان محسوب می‌شد. در یکی از مرخصی‌هایی که همسرم آمده بود با هم در خیابان قدم می‌زدیم. کتاب‌فروشی کنار خیابان کتاب‌های زیادی را برای فروش گذاشته بودند که در میان آن کتاب‌ها عکسی نظرم را به خود جلب نمود. آن عکس متعلق به عیسی مسیح بود. احساس می‌کردم که او در این عکس به من خیره شده است. این نگاه آنقدر برایم عجیب بود که با این‌که قصد خرید آن را نداشتم ولی عاقبت آن را خریدم. هنگام خریدن عکس کارتی به من دادند که اگر مایل هستید عیسی را بشناسید و با مسیحیت آشنا شوید با آدرس ذکر شده تماس بگیرید.

مدت زمانی سپری شد تا نامه‌ای به آدرس مذکور نوشتم و در کمال ناباوری جواب آمد و چند جزوه و کتاب و سؤالاتی دربارۀ خودم و خانواده‌ام. کتاب‌ها را مطالعه می‌کردم و احساس عجیبی به من دست می‌داد. گویی کلمات و لحن آن با دیگر کتاب‌ها فرق داشت و به بعضی از سؤالاتم که قبلاً پاسخی برای آنها نیافته بودم پاسخ می‌داد. مکاتبات من هم‌چنان ادامه داشت تا این‌که روزی از من خواستند که اگر مشکلی دارم مطرح کنم تا برایم دعا کنند.


در آن موقع پسرم مبتلا به بیماری خاصی شده بود و آرام و قرار نداشت. برای آنها دربارۀ بیماری پسرم نوشتم. وقتی پاسخ نامه رسید، بعد از تسلی دادن آدرس کلیسایی را که در شهرمان بود برایم نوشته بودند.

یکی از روزهای پاییز سال ۶۴ بود که به آدرسی که برایم نوشته بودند رفتم. وقتی وارد آن‌جا شدم خانمی به استقبال من آمد. آن خانم چنان با گرمی و صمیمیت خوش‌آمدگویی کرد که من تصور کردم شاید مرا می‌شناسد. وقتی برای او صحبت کردم و علت آمدنم را توضیح دادم از من خواست که روز جمعه به کلیسا بیایم.

روز جمعه بود که با هیجان به کلیسا رفتم. به آرامی وارد سالن کلیسا شدم و در ردیف‌های آخر نشستم. برای اولین‌بار سرودهای کلیسایی را به زبان فارسی شنیدم. همه چیز عالی بود. بعد از اجرای مراسم اعضای کلیسا با گرمی خوش‌آمدگویی کردند. محبت آنان برایم تازگی داشت. آنها در فرصت مناسبی برای پسرم نیز دعا کردند. بعد از چند‌بار رفتن به کلیسا روزی که مادرم مشغول حمام کردن پسرم بود متوجه شد که از دمل قرمزی که روی پوست پسرم بوجود آمده بود خبری نیست. نمی‌دانید چگونه هیجان‌زده شدم وقتی فهمیدم که عیسی مسیح او را شفا داده است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 12 May 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

در کشور مصر جائیکه اسلام و اندیشه های اسلامی حکمفرمائی می کند چندی پیش واقعه ای رخ داد که قدمی بزرگ بود در جهت تحقق ملکوت خداوند برای این کشور.

مردی مسلمان در یکی از شهرهای مصر در حرکتی جنون آمیز همسرش را به قتل رساند و او را به همراه دو کودک خردسالش که یکی 8 ساله و دیگری کوچکتر بود دفن کرد.

سپس نزد پلیس رفته به پلیس گفت که خانواده اش به وسیله برادرش به قتل رسیده و ناپدید شده اند.
همه این داستان را پذیرفته و پلیس در جستجوی عموی قاتل بود تا اینکه 15 روز بعد یکی دیگر از اعضای این خانواده فوت کرد و وقتی خانواده برای تدفین او به سراغ مقبره خانوادگی رفتند 2 دختر کوچک را زنده و سلامت از مقبره خارج کردند و این دو کودک خردسال بعد از 15 روز زنده به گور شدن از قبر خارج شدند .

اکنون در کشور مصر پدر جنایتکار در انتظار حکم اعدام است تا به سزای جنایت خویش برسد.
اما داستان در اینجا خاتمه نیافته است.

دختر بزرگتر این مرد در مورد اینکه چگونه این مدت را سپری کرده اند در مصاحبه با شبکه سراسری مصر گفت که در تمام این مدت مردی نورانی با پیراهنی سپید که زخمهائی در دستانش داشته است به ملاقات ما می آمد و برای ما خوراک می آورد او مادرمان را زنده کرد تا از خواهر کوچکم پرستاری کند و وقتی مصاحبه به اینجا رسید زن مجری تلویزیون که یک زن محجبه مسلمان بود در پشت تلویزیون سراسری مصر گفت این شخص هیچ کس نخواهد بود مگر عیسی مسیح زیرا این مشخصات تنها مشخصات عیسی مسیح است.

این اتفاق موجب یک بیداری بزرگ در مصر شده زیرا مسلمانان باور کرده اند که این معچزه توسط عیسی مسیح انجام شده.

زیرا نشانه ها و زخمها نشان دهنده عیسی مسیح مصلوب هستند و بچه ها در سنی نبودند که بتوانند چنین داستانی را از خودشان بسازنند و به طور کلی تنها یک معجزه می توانست ایشان را نجات دهد.

اکنون رهبران مذهبی به دنبال راه حل این واقعه هستند و سعی در این دارند که حقیقت مصلوب شدن مسیح و زنده بودن او و قدرت بی نهایت او را به نوعی عوض کنند.

اما می توانید مطمئن باشید که این واقعه در تمامی خاورمیانه به گوش خواهد رسید و خداوند عیسی مسیح هر روزه جهان را از بیخ و بن متبدل می سازد .

خداوند فرموده است : مبارک باد کسی که بر خدا توکل دارد و خداوند اعتماد او باشد. ارمیا 7:17

منبع : مرکز پژوهشهای مسیحی
+ نوشته شده در  Sat 6 May 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهر سیمین


من در یک خانوادۀ مسلمان- بهایی به دنیا آمدم. مادرم از لحاظ دیانت بهایی و پدرم مسلمان بود. خانوادۀ هر دوی آنها بسیار مذهبی بودند و به‌خاطر این تعصب، پدر و مادرم را به دلیل این ازدواج، از خود طرد کرده بودند. اما بعد از گذشت دو سال با آنها آشتی کردند ولی از آزار و اذیت آنها کاسته نشده بود و هر دو خانواده به نوعی با توهین‌ها و اهانت‌ها، آنها را تحت فشار قرار می‌دادند.

بعد از سقوط رژیم شاه و وقوع انقلاب، خانوادۀ ما و مخصوصاً مادرم متحمل مشکلات و بحران‌های زیادی شدند. مادرم چند سال بعد، بر اثر فشارها و تحمل رنج‌های زیاد درگذشت.

با دیدن این تنش‌ها از جوانی از هر چه دیانت بود بیزار و متنفر شده بودم و بهایی‌ها را هم بهتر از پیروان مذاهب دیگر نمی‌دیدم. ۲۵ ساله بودم که با مرد تحصیل‌کرده و مذهبی ازدواج کردم ولی بچه‌دار نشدم. باید بگویم که چون من اهل مذهب نبودم در طول مدت زندگی‌ام توسط شوهر و خانواده‌ زیر فشارهای زیادی قرار می‌گرفتم.

به مدت ۱۰ سال به بهترین پزشکان ایران، کانادا، آلمان و ایتالیا مراجعه کردم ولی فایده‌ای نداشت. کار شوهرم پیشرفت کرده بود و صاحب چندین کارخانه شده بود. در ضمن می‌خواست که حتماً بچه داشته باشد و به همین خاطر مجدداً ازدواج کرد و بچه‌دار شد و سرانجام به‌خاطر مشکلات و فشارهایی که در این پیمان وجود داشت بعد از ۱۵ سال زندگی از هم جدا شدیم. آنچه در این میان نصیب من شد یک چمدان، یک ملک کوچک ۵ میلیون تومانی و یک برگۀ طلاق بود!

روزها در آن ملک کار می‌کردم و شب‌ها زندگی. این در حالی بود که حتی همسایۀ من نمی‌دانست که شب‌ها در آنجا می‌خوابم؛ چون ما اجازه نداشتیم در محل کارمان زندگی کنیم. البته زندگی که نبود؛ شب‌ها روی میزهای کارآموزی بدون زیرانداز، بالش و روانداز می‌خوابیدم. بعضی مواقع هم نمی‌خوابیدم و در زیر نور شمع به ترجمۀ کتاب و مطالعه در مورد ادیان بودا و هندو و کریشنا می‌پرداختم. به جلسات مربوط به سایبابا می‌رفتم و شدیداً به‌دنبال خدا می‌گشتم.

مطمئن بودم که خدایی هست که من باید در جایی او را پیدا کنم. شکی نداشتم که این خدا ناله‌های مرا می‌شنود و یک روز به من پاسخ می‌دهد. یک روز هنرآموزی مسیحی به من گفت که رفتارهای من شبیه ایمانداران مسیحی است. او از من پرسید که آیا مسیحی هستم؟ در جوابش گفتم نمی‌دانم چه هستم، فقط این را می‌دانم که به‌دنبال خدا می‌گردم. او برای من کتاب‌مقدسی آورد و من نیز با قبول آن شروع به مطالعه و تحقیق ‌کردم. هرچه بیشتر می‌خواندم به حقانیت و مقام بالای عیسی مسیح معتقدتر می‌شدم. اما هنوز مسائلی بود که قبولشان خیلی برایم دشوار بود. در همان ایام که مصادف با عید میلاد مسیح بود مسافرتی به هندوستان داشتم. تصمیم گرفته بودم تا با زیارتی از معبد سایبابا از او بخواهم حقیقت وجود خدا را برایم آشکار سازد. اما در سه روز پیاپی در آنجا مکاشفه‌ای زنده و واقعی از عیسی مسیح داشتم. من که منتظر دیدن انسانی بودم تا به سئوالات بی‌جوابم پاسخی دهد، خداوند عیسی مسیح را ملاقات کردم و تمام شک‌هایم به یقین تبدیل شد.

وقتی بعد از سه هفته به ایران برگشتم تصمیم گرفتم به کلیسا بروم. دگرگون شده بودم. نمی‌دانستم چه اتفاقی در درونم افتاده، خودم را نمی‌شناختم. تبدیل به یک انسان دیگر شده بودم که برایم ناشناس بود. بهتر است بگویم عاشق شده بودم و خداوند مسیح عیسی را پیدا کرده بودم. یک‌سال به کلیسا می‌رفتم و فقط مراسم را نگاه می‌کردم اما سال دوم تحت نظر یکی از برادران روحانی شبانی شدم.

در این فاصله با شوهرم نیز روبرو شدم. او استاد دانشگاه در رشته زبان و ادبیات انگلیسی بود. به او گفتم که من مسیحی هستم. او هم اعتراف کرد که صدماتی در زندگی خورده و به مسیح ایمان آورده است. از آن پس هفته‌ای دو روز با هم به کلیسا می‌رفتیم.
از زندگی دنیوی فاصله گرفته بودم. فقط مسیح برایم کافی بود. غیرت عجیبی در من به‌وجود آمده بود به‌طوری که مرتب در کلاس‌هایم بشارت می‌دادم. تعدادی از هنرآموزانم را به کلیسا بردم. آنها بشارت را پذیرفته بودند و در حال مطالعه و یادگیری بودند. اما در نتیجۀ فعالیت‌هایم، توسط خانواده‌ مورد آزار و اذیت قرار گرفتم و از آنها رانده شدم.

اکنون به فیض مسیح خداوند دانشجوی رشته الهیات می‌باشم. بزرگترین آرزویم خدمت به اوست. امیدوارم فیض و لطف او شامل حالم شود و بتوانم خادم خوبی برای مسیح خداوند باشم. خداوند را جلال می‌دهم چون او شایسته جلال است.

در این ۸ سال که از تاریخ تجدید حیاتم می‌گذرد معجزات زیادی از خداوند عیسی‌ مسیح دیده‌ام که مهم‌ترین آنها را در اینجا بازگو می‌کنم. من از ۱۰ سال پیش دچار بیماری قلبی شدم و به همین جهت بارها به بیمارستان منتقل شدم. بیماری من به‌حدی بود که دستگاهی را در زیر پوست در قسمت راست سینه‌ام نصب کرده بودند که توسط آن به حیات خود ادامه دهم. دو سال پیش که به لندن آمدم باز به بیمارستان منتقل شدم و این بار تحت عمل جراحی قرار گرفتم. جراحان متخصص بار دوم مجبور شدند قلب را باز کنند و سیمی را که در قلبم گیر کرده بود بیرون آورند که عاقبت موفق نشدند.

نظر پزشکان این بود که چند ماه را وقت دهند تا ببینند چه خواهد شد و لازم بود بررسی‌های دقیق‌تری انجام شود. در این مدت خیلی دعا می‌کردم و همچنین از ایمانداران دیگر خواسته بودم که برایم دعا کنند. بالاخره بعد از پنج ماه که به بیمارستان رفتم در نهایت ناباوری دکتر و باور خودم معجزۀ عیسی ‌مسیح را از زبان پزشک معالج خودم شنیدم که می‌گفت: "ما بسیار تعجب می‌کنیم که چرا این دستگاه را در بدن شما گذاشته‌اند. شما به‌هیچ عنوان مشکل قلبی ندارید و از این به بعد به منشی خود می‌گویم که احتیاج نیست برای معاینه مجدد بیایید چون قلب شما بسیار بسیار طبیعی است!"

بله، خداوند ما خدای معجزه است و قادر به انجام هر کاری است. ما باید با ایمان از او بطلبیم و او در اراده‌اش آن را به انجام خواهد رسانید. جلال بر نام او باد. آمین.
+ نوشته شده در  Thu 4 May 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر حسام

سالها پیش کتابی را خواندم که نامش "مسخ‌" بود. این کتاب را فرانتس کافکا نویسنده بدبین چکسلواکی نوشته بود که خود بارها از پوچی و ناامیدی زندگی دست به خودکشی زده بود. در این کتاب‌، نویسنده شخصی را معرفی می‌کند که قهرمان داستان است و یک روز که از خواب بیدار می‌شود، خود را به شباهت عنکبوت می‌بیند و اتفاقات را از دیدگاه خودش با همان شخصیت‌، ولی با هیبت یک عنکبوت بررسی می‌کند. راستش از داستان زیاد خوشم نیامد. می‌گفتم آخر این هم موضوع است که شخصی تبدیل به عنکبوت گردد! از آن به بعد دیگر احساس خوبی نسبت به کافکا نداشتم‌، بطوریکه به سراغ داستان‌های دیگرش بنامهای "قصر" و "محاکمه‌" نرفتم‌. چند سال از این جریان گذشت‌...

در یک اردوگاه پناهندگی در یکی از دهکده‌های ایالت بایرن در جنوب آلمان در اتاقی که در اختیارم گذاشته‌اند، کنار پنجره ایستاده‌ام و بیرون را نگاه می‌کنم‌. چقدر زندگی برایم پوچ‌، یکنواخت و بی‌ارزش شده است‌. هیچ حرکت و جنبشی نیست‌. زمان همچنان می‌گذرد و هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مانند آبی که در برکه‌ای گیر افتاده و هیچ جوش و خروشی در آن نیست‌. عیب کار کجاست‌. عیب از این کشور است‌؟ عیب از مردم آن است‌؟ عیب از دوستان خودم است یا از خود من‌؟ راستش خودم هم نمی‌دانم.

چند روزی است که با رختخواب رابطۀ زیادی پیدا کرده‌ام‌! نمی‌خواهم از روی آن بلند شوم‌. چون صدای گوشخراش چوبهای زیر پایم سکوتی را که دوست دارم از بین می‌برد. تنها سرگرمی‌، تلویزیون بود که آن هم در دعوایی که بر سر تماشای فوتبال یا سریال آمریکایی درگرفت‌، از پنجره به بیرون پرتاب شد! یک شب ساعت ۱۲ به خواب رفتم و وقتی چشمانم را گشودم باز هم هوا تاریک بود. احساس کردم چند ساعتی بیشتر نخوابیده‌ام‌، ولی در حقیقت اینطور نبود. یک روز گذشته بود و این روز را من در خواب بودم‌! وقتی بیدار شدم شخصی وارد اتاق شد و ظرفی را کنار تختم گذاشت‌. دوستم بود که آرام می‌گفت بهتر است این غذا را بخوری چون ممکن است ضعف کنی‌. بیچاره راست می‌گفت‌، غیر از هشدار او صدای غار و غور شکمم نیز این مسأله را تأئید می‌کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 3 May 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر حیدر


آغاز تنهایی‌

در خانواده‌ای غیرمسیحی بدنیا آمده‌ام‌. پدرم وضعیت خوبی داشت‌. دارای یک خواهر و یک برادر هستم‌. به علت اختلافات‌، پدرم بدون اینکه از مادرم جدا بشود با زن دیگری ازدواج کرد که هشت بچه داشت‌. در سن۹ سالگی مادرم فوت کرد. بعد از ازدواج برادر و خواهرم‌، بسیار تنها شدم و چیزی تنهایی مرا پر نمی‌کرد. چونکه خانوادۀ من متلاشی و جدا بودند و راهنمایی نداشتم‌، به ناچار از پانزده سالگی پناه به سیگار بردم و کم‌کم به حشیش و مشروبات الکلی و تریاک رو آوردم‌.

ادامه خلأ با وجود همسر و کار خوب‌

حرفه خیاطی در پیش گرفتم‌؛ پیشرفت خوبی داشتم و پول خوبی در می‌آوردم‌، اما کل پولی را که بدست می‌آوردم با دوستانم مشروب‌خوری می‌کردم‌. در تمام مدت زندگی‌، سعی من این بود که به این و آن کمک کنم و البته این کمک کردن من نه بخاطر رضای خدا بلکه برای جلب دوستی و خودنمایی و یا چشمداشت بود. بعد از مدتی با دختری آشنا شدم و با او ازدواج کردم‌. بعد از ازدواج تا مدت پنج یا شش ماه فکر می‌کردم که آن کمبود را در زندگی‌ام جبران کرده‌ام‌. اما بعد از مدتی دوباره همان کمبود را احساس کردم و باز به مشروب و مواد مخدر برگشتم‌.

بعد از مدتی شرکت تولیدی باز کردم و بسیار موفق شدم‌. فکر می‌کردم که این موفقیت همان چیزی است که مرا راضی می‌کند، اما چنین نبود. پس با پولم شبها تا صبح به قمار می‌پرداختم‌. بین دوستانم افرادی از گروههای سیاسی مختلف بودند. یک بار که برای خرید پارچه به شهرستان رفته بودم‌، مأمورین دولت به من مضنون شده‌، مرا گرفتند. مدت یک ماه در زندان بودم و شکنجه شدم‌. دو ماه بعد از آزادی‌ام دوست سیاسی مرا دستگیر کردند و چون جان من هم در خطر بود به ناچار به ترکیه آمدم‌.

در ترکیه‌

اوایل که وارد ترکیه شده بودم‌، زندگی خیلی بدی داشتم چونکه نه زبان می‌دانستم و نه کسی را می‌شناختم‌. بعد از مدتی به کار خیاطی مشغول شدم ولی باز دوستان نابابی پیدا کردم و دوباره روال زندگی مانند سابق شد. باز آن کمبودها را در خود احساس می‌کردم و باز در سیگار و مشروب غرق شدم‌. با اینکه اکثر ایرانی‌های مقیم ترکیه وضعیت خوبی نداشتند، من برای خانوادۀ خود ویدیو، تلویزیون و همۀ وسایل راحتی را گرفته بودم و دلم را به این خوش کرده بودم‌. یک روز که برای ماهی‌گیری رفته بودم‌، با یک ایرانی مسیحی آشنا شدم‌. او ما را به کلیسا دعوت کرد.

مدتی با خانواده‌ام به کلیسا می‌رفتیم‌، ولی برای من مفهومی نداشت‌. در کلیسا دوستان زیادی پیدا کردم و همیشه دوست داشتم که به آنها خدمت کنم‌. بعد از مدتی همسرم به من گفت‌: "من از کلیسا خوشم آمده‌. اگر بخواهم تعمید بگیرم تو ناراحت نمی‌شوی‌؟" به او گفتم که خودش می‌داند.

ایمان آوردن خانواده‌ام‌

بعد از تعمید همسرم به علت مشروب‌خوری زیاد، کم‌کم آن قدرت کاری را از دست دادم شبها تا ساعت یک یا دو نیمه شب مشروب می‌خوردم و صبح قادر به کار کردن نبودم‌. در نتیجه شروع کردم به فروختن اثاثیه خانه‌مان‌. هر وقت که چیزی از خانه می‌فروختم‌، با همسرم دعوا می‌کردم و می‌گفتم‌: "بفرما؛ رفتی مسیحی شدی و این بدبختی را به سر ما آوردی‌." همیشه در خانواده اختلاف وجود داشت‌، نه بخاطر کاری که همسرم انجام داده بود، بلکه بخاطر خودخواهی من‌. بارها و بارها با همسرم و بچه‌ها دعوا می‌کردم‌؛ ولی آنها که مسیحی شده بودند، هیچ گونه عکس‌العملی نشان نمی‌دادند. بعضی وقتها می‌رفتم سروقت ایمانداران کلیسا و از آنها ایراد می‌گرفتم و آنها چیزی به من نمی‌گفتند. یک بار پیش کشیش کلیسا رفتم و شروع کردم به فریاد زدن که تمام این بدبختی را شما برای من بوجود آوردید.

پس مدتی به خانواده‌ام اجازه ندادم به کلیسا بروند؛ باز آنها چیزی نمی‌گفتند تا اینکه کم‌کم به این فکر افتادم که چه چیزی در آنها بوجود آمده که اینقدر فروتن و با محبت هستند. کم‌کم به این مسأله پی بردم که یک چیز واقعی و حقیقی در آنها هست که با من اینطوری رفتار می‌کنند.

احساس پشیمانی‌

دیگر پشیمان شده بودم و به قول معروف‌، آنها مرا از رو برده بودند. خجالت می‌کشیدم که به کلیسا بروم‌. تا اینکه چند تن از برادران از کلیسا به دیدن من آمدند و مرا به کلیسا دعوت کردند. به کلیسا رفتم‌. ولی وجود من پر از گناه و نفوذ شیطان و اعتیاد بود. قادر نبودم شیطان را از خود دور کنم‌. تا اینکه روزی سه برادر مسیحی آمدند و با من راجع به کلام خدا صحبت کردند. می‌گفتند: "تو عیسی مسیح را بعنوان خداوند قبول داری‌؟" من قادر به جواب دادن نبودم و حالت خیلی بدی به من دست داده بود. اینها به من گفتند: "توبه کن و عیسی مسیح را بپذیر تا شیطان از تو دور شود." گرچه ابتدا برایم سخت بود، ولی بالاخره با صدای بلند گفتم‌: "ای خداوند، تو پدر من هستی‌؛ من خود را به تو می‌سپارم‌. ای شیطان‌، به اسم عیسی مسیح به تو فرمان می‌دهم از من دور شو." حدود نیم ساعتی حالت سرگیجه داشتم و حالت بدی به من دست داده بود. اما سرانجام شیطان از من دور شد.

حالا مرتباً سعی می‌کنم که با کلام خدا باشم‌. این برای من تجربه شده که با کلام خدا و دعا، شیطان از من دور می‌شود. اکنون آن کمبودی را که در خود از بچگی احساس می‌کردم‌، خداوند مهربان با محبت و حضور خود پر کرده است‌. از پدر آسمانی‌ام به‌خاطر لطف و مرحمتش تا ابد سپاسگزارم‌.
+ نوشته شده در  Sun 30 Apr 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

با سلام خدمت همه عزیزان
در این چند روز می خواهم شهادتهای عزیزانی بنویسم که خداوند عیسی مسیح زندگی آنان را تغییر داده است.
باشد که باعث برکت برای شما و جلال خداوند عیسی مسیح شود.

شهادت خواهر مریم م.

در یک خانواده معتقد به‌دنیا آمدم. از همان زمانی که خود را شناختم به من یاد دادند که باید از خدا ترسید و برای راضی نگاه داشتن او شریعت را به‌دقت انجام داد. اما همیشه در گوش من یک صدا نجوا می‌شد: "با تمام تلاشی که انجام می‌دهی، یک گناهکار هستی و مرگ در انتظار تو است."

هرچه بزرگ‌تر می‌شدم، مجبور بودم شریعت را با دقت و وسواس بیشتری انجام دهم و به‌همان نسبت احساس گناه نیز در من شدیدتر می‌شد. بعضی اوقات به همه چیز شک می‌کردم. از خود می‌پرسیدم: "چرا خدا خاموش است، در حالی‌که با تمام وجود می‌خواهم در زندگی من حضور داشته باشد." اما بعد به خود می‌گفتم که این ضعف من است و روال زندگی برای همۀ انسان‌ها همین است.

کم‌کم آرامش خود را از دست دادم و بعضی اوقات احساس یأس و ناامیدی در من چنان زیاد می‌شد که فکر می‌کردم فوق از طاقت من است. در زندگی دنیوی کمبودی نداشتم ولی همیشه احساس می‌کردم که خلاء‌ای در زندگی من وجود دارد.

تقریباً چهار سال پیش به‌طور خیلی اتفاقی پیش یکی از دوستانم درد و دل کردم و به او گفتم: "این دنیا چه فایده‌ای دارد؟ با همۀ تلاشی که می‌کنیم احساس آرامش نداریم." او به من گفت: "من کتابی دارم که اگر آن را بخوانی، زندگی تو متحول می‌شود." در ابتدا بی‌اعتنا نسبت به آن با خود گفتم: "مگر می‌شود؟ حتماً یک کتاب روانشناسی ا‌ست و عاقبت هیچ تأثیر عمیق و ماندگاری نخواهد داشت."

بار دوم که با دوستم صحبت ‌کردم، به من گفت: "مریم، حقیقت، انجیل عیسی مسیح است." به او گفتم: "انجیل تحریف شده است"؛ و او جواب داد: "اگر انجیل تحریف شده و اینقدر زندگی مرا عوض کرده، انجیل واقعی چقدر زندگی را عوض می‌کند!"

در هر حال انجیل و فیلم زندگی عیسی مسیح را به من داد و من به‌همراه خانواده فیلم را تماشا کردیم. یادم می‌آید یک جمله از عیسی مسیح مرا به‌شدت تحت تأثیر قرار داد: «اینک بر در ایستاده می‌کوبم، اگر کسی آواز مرا بشنود و در را باز کند، به نزد او در خواهم آمد.» بعد از پایان فیلم همۀ اعضای خانواده با گفتن جملاتی در مدح عیسی مسیح به‌دنبال کار خود رفتند ولی این جمله مرتب در ذهن من طنین‌انداز بود، احساس می‌کردم که عیسی مسیح پشت در اتاق من ایستاده است.

قسمت‌هایی از کتاب انجیل (رومیان فصل ۷ و۸) را خواندم و مطالب آن در مورد شریعت و گناه و تنها راه رهایی از طریق مسیح برایم بسیار شگفت‌انگیز بود، ولی اسارت من در اعتقاداتم آنقدر زیاد بود که دچار سردرگمی شده بودم. از یک طرف عیسی مسیح ذهن مرا پر کرده بود و از طرف دیگر با یک شریعت سفت و سخت زندگی می‌کردم. این شرایط ۹ ماه به‌طول انجامید و هرچه بیشتر پیش می‌رفتم کشش شدیدی به‌سوی مسیح پیدا می‌کردم. در این مدت هیچ‌وقت اجازه ندادم که دوستم در این مورد با من صحبت کند و با وجود اینکه شفافیت عجیبی در عیسی مسیح می‌دیدم و با دیدن صحنه‌های پایانی فیلم به شدت به گریه می‌افتادم، اما نمی‌توانستم موضوع تثلیث را بفهمم.

یادم می‌آید درست دو یا سه هفته قبل از ایمان آوردنم به مسیح به یکی از ایمانداران گفتم: "اگر آسمان به زمین آید و زمین به آسمان، من هرگز تثلیث را نخواهم پذیرفت." این موضوع ادامه داشت و احساس می‌کردم دیگر نمی‌توانم به روش سابق خدا را عبادت کنم بنابراین به مدت دو هفته بر طبق روش قبلی عبادت نکردم و عجیب بود که برعکس سابق که از این موضوع دچار عذاب‌ وجدان می‌شدم اکنون احساس آرامش در قلبم حکمفرما بود.

بعد از مدتی با خود فکر کردم شاید با تلقین خود را راضی کرده‌ام که شریعت را انجام ندهم، پس مجدداً شروع به نماز خواندن کردم. یک روز یکشنبه، نماز صبح و ظهر را بجا آوردم، اما در غروب دیگر نتوانستم ادامه دهم. کلمات عربی به زبانم نمی‌آمد، حس عجیبی در من بوجود آمده بود، به‌شدت اشک می‌ریختم و گفتم: "خدایا دیگر نمی‌توانم! من باید چه کار کنم؟ من هیچ‌کس را نمی‌خواهم! فقط تو را می‌خواهم. خدایا! اگر امشب جواب من را ندهی، برای همیشه می‌روم و دیگر هیچ‌وقت نزد تو نخواهم آمد."

نگاهم به انجیل افتاد آن را برداشتم و در حالی که به‌شدت متأثر بودم، باز کردم و شروع به خواندن کردم. در آن لحظه صدای خدا را برای اولین بار شنیدم که، «امروز اگر آواز او را بشنوید، دل خود را سخت مسازید» (عبرانیان ۳:‏۱۵). و در ادامه: «پس بترسیم مبادا با آنکه وعدۀ دخول در آرامی وی باقی می‌باشد ظاهر شود و احدی از شما قاصر شده باشد» (عبرانیان ۱:‏۴). «در خشم خود قسم خوردم که به آرامی داخل نخواهند شد» (عبرانیان ۴:‏۳). ترجمۀ تفسیری همین آیه به این‌صورت است: «در خشم و غضب خود قسم خوردم که آنانی که به من ایمان نیاورند روی آرامش نخواهند دید.» به خواندن ادامه دادم: «خدا از روی رحمت خود فرصت دیگری را تعیین فرمود و آن فرصت "همین امروز" است» (عبرانیان ۴:‏۶-‏۷).

در این لحظه از خود پرسیدم آیا این براستی صدای خداست؟ به خواندن ادامه دادم و خدا پاسخ داد: «کلام خدا زنده و مؤثر است و بُرنده‌تر از هر شمشیر دودم ...» (عبرانیان ۴:‏۱۲). انجیل را بستم ولی حالم بسیار دگرگون شده بود. با خودم گفتم: "خدایا تو باید چیزی به من نشان دهی؟! این برای من کافی نیست."

سعی کردم بخوابم ولی نمی‌توانستم، در حالی که به‌شدت گریه می‌کردم در رختخوابم نشستم، این وضعیت برای خودم عجیب بود، مثل اینکه تمام وجود من نیاز به شفای الهی داشت. ناگهان احساس کردم در مقابل یک شخصیت بزرگ و مقدس نشسته‌ام. در درون خودم صدای بلندی شنیدم که می‌گفت: "زانو بزن!" این ندای درونی آنقدر شدید و عمیق بود که بی‌اختیار زانو زدم. براستی نوشتن در مورد آن لحظات با کلمات انسانی غیرممکن است و هر وقت به آن زمان فکر می‌کنم تمام وجودم با همان حسِ حضور خدا پر می‌شود.

باز همان صدا گفت: "تکرار کن!" پرسیدم: "چه چیز را تکرار کنم؟" "به‌نام پدر، پسر و روح‌القدس." سه بار تکرار کردم و به‌واقع این جمله از درونم جاری می‌شد. احساس کردم از روی قلبم زنجیرهای اسارت برداشته می‌شود. در دل فریاد زدم: "آه خدای من، چقدر متبارک و عظیمی."

صبح که از خواب برخواستم احساس عجیبی داشتم. حتی رنگ‌ها برایم عوض شده بود. احساس سبکبالی عجیبی می‌کردم که قابل توصیف نیست. فقط می‌توانم بگویم که گویی دوباره متولد شده بودم.

بعد از آن، مبهوت و در سکوت بودم. با خود می‌گفتم: "یعنی خدا اینقدر نزدیک است، آن هم از طریق عیسی مسیح و به‌وسیلۀ ایمان به خون و صلیب او؟!" تمام زندگی خودم را مرور می‌کردم، زندگی با شریعتی سخت و بدون ارتباط با خدای زنده.

درست سه روز بعد یکی از دوستانم تلفنی با من صحبت کرد و من بی‌اختیار فقط از مسیح حرف می‌زدم، آنقدر حال من دگرگون بود که به من گفت اگر در کنار عیسی مسیح احساس آرامش می‌کنی، در مراسم مسیحیان شرکت کن و بگذار آرامش وجودت را در برگیرد و جالب اینجاست که او اصلاً مسیحی نبود.

پیش خود گفتم: "ممکن است احساساتی شده باشم و آن چیزها خیالات من بوده است." دوباره به سراغ انجیل رفتم و دوباره خداوند سخن گفت: «زیرا من آن را از انسان نیافتم و نیاموختم مگر به کشف عیسی مسیح» (غلاطیان ۱:‏۱۲). در ادامۀ این قسمت چنین خواندم: «در دین یهود از اکثر همسالان قوم خود سبقت می‌جستم و در تقلید اجداد خود به غایت غیور می‌بودم، اما چون خدا مرا از شکم مادرم برگزید و به فیض خود مرا خواند که پسر خود را بر من آشکار سازد تا در میان امت‌ها بدو بشارت دهم در آن وقت با جسم و خون مشورت نکردم» (غلاطیان ۱:‏۱۴-‏۱۶ ترجمۀ تفسیری).

وقتی این تغییر در من پدید آمد، با هیچ‌کس در این‌باره سخن نگفتم.

عیسی مسیح برای من محبت خدا را مکشوف کرد، من در شریعت غیور بودم ولی فیض خدا بود که مرا یاری نمود که خدای حی و حقیقی را بشناسم و بعد از ایمانم نیز با کسی صحبت نکرده بودم.

یک هفته بعد از اولین تجربه‌ای که از خداوند داشتم، در دعا از روح‌القدس پر شدم و به زبان‌ها سخن گفتم، یک ماه ایمانم را مخفی کردم. در این مدت عیسی مسیح خداوند درس‌های بزرگی به من داد و من محبت او را با تمام وجودم حس کردم و بعد براساس فرمان او مبنی بر مشارکت با ایمانداران، به‌میان آنها رفتم تا با آنها مشارکت داشته باشم.

از شهادت ایمان آوردنم هر چه بگویم، کم گفته‌ام. در این مدتی که با خداوند زندگی می‌کنم لحظات شیرین و به‌یاد ماندنی با خدا داشته‌ام و درس‌های بزرگی آموخته‌ام. اگرچه در این مدت با جفاهای زیادی روبرو شده‌ام که شیطان می‌خواست از طریق آنها باعث شود که من از ایمان خود دست بردارم، ولی قوت خداوند باعث می‌شود هر روز محکم‌تر و قوی‌تر در او بایستم.

براستی آرزوی من اینست که آمدن خداوند را از آسمان ببینم و اکنون واقعاً انتظار برایم معنا دارد. دلم می‌خواهد همیشه در خانۀ خداوند ساکن باشم زیرا می‌دانم که اکنون مسیح برای من، همۀ وجود من است. در آخر برای همه کسانی که قلب خود را به عیسی مسیح سپرده‌اند آرزوی برکت، ایمانی راسخ و آرامش الهی می‌کنم.
+ نوشته شده در  Tue 25 Apr 2006ساعت   توسط مسیحی  |