شهادت برادر سعید
من بچه هفتم از چهارده بچه خانه هستم. من در یکی از محله های شلوغ و فقیر نشین که مسلمانان و مسیحیان در کنار هم زندگی می کنند، بزرگ شدم. من در یک خانواده مسلمان بزرگ شدم. پدرم به سختی کار می کرد تا نان بخور نمیر ما را بدست آورد. او روز و شب برای مخارج ما کار می کرد. ما پسرها بیشتر وقتمان را در خیابانها پرسه می زدیم و گاهی وقتها از فرط گرسنگی از نانها و شیرهایی که صبح زود در جلوی مغازه ها می گذاشتند، دزدی می کردیم.
بعنوان یک پسر بچه، هیچ علاقه ای به تحصیل نداشتم. سالها قبل هم از مدرسه اخراج شده بودم. هنوز بخوبی یادم می آید که یک خانم مسیحی بود که بچه های خیابانی را جمع می کرد و به آنها درسهای کانون شادی کلیسا را می داد. او محبت عیسی مسیح را به تمام انسانها به ما نشان می داد و فیلمهای روحانی برای ما نمایش می داد و بخشهایی از کتاب مقدس را برای ما می خواند. در آخر هر جلسه او به ما شوکولات و نوشیدنی می داد. او با ما خیلی مهربان و آرام بود و بخاطر همین اگر جلوی او کار بدی می کردیم، کلی شرمنده می شدیم.
در محل سکونت ما هیچ گونه فعالیت تفریحی از طرف سازمان و یا مؤسسه ای وجود نداشت، مگر این خانم دوست داشتنی. بعنوان یک پسر بچه من از فستیوالهای مسیحیان در کریسمس و مراسم جشن عید پاک خیلی خوشم می آمد. آنها مراسمهای شادی آفرینی برای من بودند.
بعد از اینکه از مدرسه اخراج شدم، مدرسه را برای همیشه ترک کردم. بعنوان یک کارگر ساده در بندر و یا جاههای دیگر شروع به کار کردم. به تنهایی زندگی می کردم و در واقع انزوای وحشتناکی داشتم. بدون هیچ دوست و همدمی که به من اهمیت بدهد، تنها بودم. در خانواده ای بزرگ شدم که یک محور اصلی داشت و آن هم پول دوستی بود. من هم مادیگرا و اسیر پول بودم.
اخراج از مدرسه، اثر روحی بدی بر من گذاشت. برای اینکه مشکلاتم را فراموش کنم به الکل پناه بردم. در قمار و عیاشی بدنبال راه حل می گشتم. کل زندگی را در خوشگذرانی و پول جمع کردن، می دانستم. برادرانم وارد بازار تجارت شدند و پول زیادی به جیب زدند. من احساس حسادت شدیدی می کردم؛ بنابراین تصمیم گرفتم برای خودم کاسبی را ترتیب دهم. پس با تلاش زیاد فروشگاهی باز کردم. پول به خوبی مسیرش را بسوی جیب من می دانست، ولی دریغ از کمی آرامش و آسایش در زندگی ام.
من اصلاً آرامش درونی نداشتم. همیشه احساس پوچی شدید می کردم. این حالت به مدت ۶ سال به طول انجامید. مشکلاتم کم بود که مشکلات خانوادگی هم نیز به آنها اضافه شد. برادران و خواهرانم مشکلات ازدواج داشتند، پدرم پیر شده بود و مادرم مریض بود. بنابراین تمام مشکلات بر دوش من بود. در سال 1982 کاملاً مقروض بودم و زیر تمامی این فشارهای سنگین و مشکلات، دچار افسردگی شدید شدم. سرانجام در سال 1986 زمین گیر شدم.
ادامه مطلب
من بچه هفتم از چهارده بچه خانه هستم. من در یکی از محله های شلوغ و فقیر نشین که مسلمانان و مسیحیان در کنار هم زندگی می کنند، بزرگ شدم. من در یک خانواده مسلمان بزرگ شدم. پدرم به سختی کار می کرد تا نان بخور نمیر ما را بدست آورد. او روز و شب برای مخارج ما کار می کرد. ما پسرها بیشتر وقتمان را در خیابانها پرسه می زدیم و گاهی وقتها از فرط گرسنگی از نانها و شیرهایی که صبح زود در جلوی مغازه ها می گذاشتند، دزدی می کردیم.
بعنوان یک پسر بچه، هیچ علاقه ای به تحصیل نداشتم. سالها قبل هم از مدرسه اخراج شده بودم. هنوز بخوبی یادم می آید که یک خانم مسیحی بود که بچه های خیابانی را جمع می کرد و به آنها درسهای کانون شادی کلیسا را می داد. او محبت عیسی مسیح را به تمام انسانها به ما نشان می داد و فیلمهای روحانی برای ما نمایش می داد و بخشهایی از کتاب مقدس را برای ما می خواند. در آخر هر جلسه او به ما شوکولات و نوشیدنی می داد. او با ما خیلی مهربان و آرام بود و بخاطر همین اگر جلوی او کار بدی می کردیم، کلی شرمنده می شدیم.
در محل سکونت ما هیچ گونه فعالیت تفریحی از طرف سازمان و یا مؤسسه ای وجود نداشت، مگر این خانم دوست داشتنی. بعنوان یک پسر بچه من از فستیوالهای مسیحیان در کریسمس و مراسم جشن عید پاک خیلی خوشم می آمد. آنها مراسمهای شادی آفرینی برای من بودند.
بعد از اینکه از مدرسه اخراج شدم، مدرسه را برای همیشه ترک کردم. بعنوان یک کارگر ساده در بندر و یا جاههای دیگر شروع به کار کردم. به تنهایی زندگی می کردم و در واقع انزوای وحشتناکی داشتم. بدون هیچ دوست و همدمی که به من اهمیت بدهد، تنها بودم. در خانواده ای بزرگ شدم که یک محور اصلی داشت و آن هم پول دوستی بود. من هم مادیگرا و اسیر پول بودم.
اخراج از مدرسه، اثر روحی بدی بر من گذاشت. برای اینکه مشکلاتم را فراموش کنم به الکل پناه بردم. در قمار و عیاشی بدنبال راه حل می گشتم. کل زندگی را در خوشگذرانی و پول جمع کردن، می دانستم. برادرانم وارد بازار تجارت شدند و پول زیادی به جیب زدند. من احساس حسادت شدیدی می کردم؛ بنابراین تصمیم گرفتم برای خودم کاسبی را ترتیب دهم. پس با تلاش زیاد فروشگاهی باز کردم. پول به خوبی مسیرش را بسوی جیب من می دانست، ولی دریغ از کمی آرامش و آسایش در زندگی ام.
من اصلاً آرامش درونی نداشتم. همیشه احساس پوچی شدید می کردم. این حالت به مدت ۶ سال به طول انجامید. مشکلاتم کم بود که مشکلات خانوادگی هم نیز به آنها اضافه شد. برادران و خواهرانم مشکلات ازدواج داشتند، پدرم پیر شده بود و مادرم مریض بود. بنابراین تمام مشکلات بر دوش من بود. در سال 1982 کاملاً مقروض بودم و زیر تمامی این فشارهای سنگین و مشکلات، دچار افسردگی شدید شدم. سرانجام در سال 1986 زمین گیر شدم.
ادامه مطلب
