تبليغاتX
مسیح برای همه

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شهادت برادر سعید

من بچه هفتم از چهارده بچه خانه هستم. من در یکی از محله های شلوغ و فقیر نشین که مسلمانان و مسیحیان در کنار هم زندگی می کنند، بزرگ شدم. من در یک خانواده مسلمان بزرگ شدم. پدرم به سختی کار می کرد تا نان بخور نمیر ما را بدست آورد. او روز و شب برای مخارج ما کار می کرد. ما پسرها بیشتر وقتمان را در خیابانها پرسه می زدیم و گاهی وقتها از فرط گرسنگی از نانها و شیرهایی که صبح زود در جلوی مغازه ها می گذاشتند، دزدی می کردیم.

بعنوان یک پسر بچه، هیچ علاقه ای به تحصیل نداشتم. سالها قبل هم از مدرسه اخراج شده بودم. هنوز بخوبی یادم می آید که یک خانم مسیحی بود که بچه های خیابانی را جمع می کرد و به آنها درسهای کانون شادی کلیسا را می داد. او محبت عیسی مسیح را به تمام انسانها به ما نشان می داد و فیلمهای روحانی برای ما نمایش می داد و بخشهایی از کتاب مقدس را برای ما می خواند. در آخر هر جلسه او به ما شوکولات و نوشیدنی می داد. او با ما خیلی مهربان و آرام بود و بخاطر همین اگر جلوی او کار بدی می کردیم، کلی شرمنده می شدیم.

در محل سکونت ما هیچ گونه فعالیت تفریحی از طرف سازمان و یا مؤسسه ای وجود نداشت، مگر این خانم دوست داشتنی. بعنوان یک پسر بچه من از فستیوالهای مسیحیان در کریسمس و مراسم جشن عید پاک خیلی خوشم می آمد. آنها مراسمهای شادی آفرینی برای من بودند.
بعد از اینکه از مدرسه اخراج شدم، مدرسه را برای همیشه ترک کردم. بعنوان یک کارگر ساده در بندر و یا جاههای دیگر شروع به کار کردم. به تنهایی زندگی می کردم و در واقع انزوای وحشتناکی داشتم. بدون هیچ دوست و همدمی که به من اهمیت بدهد، تنها بودم. در خانواده ای بزرگ شدم که یک محور اصلی داشت و آن هم پول دوستی بود. من هم مادیگرا و اسیر پول بودم.

اخراج از مدرسه، اثر روحی بدی بر من گذاشت. برای اینکه مشکلاتم را فراموش کنم به الکل پناه بردم. در قمار و عیاشی بدنبال راه حل می گشتم. کل زندگی را در خوشگذرانی و پول جمع کردن، می دانستم. برادرانم وارد بازار تجارت شدند و پول زیادی به جیب زدند. من احساس حسادت شدیدی می کردم؛ بنابراین تصمیم گرفتم برای خودم کاسبی را ترتیب دهم. پس با تلاش زیاد فروشگاهی باز کردم. پول به خوبی مسیرش را بسوی جیب من می دانست، ولی دریغ از کمی آرامش و آسایش در زندگی ام.
من اصلاً آرامش درونی نداشتم. همیشه احساس پوچی شدید می کردم. این حالت به مدت ۶ سال به طول انجامید. مشکلاتم کم بود که مشکلات خانوادگی هم نیز به آنها اضافه شد. برادران و خواهرانم مشکلات ازدواج داشتند، پدرم پیر شده بود و مادرم مریض بود. بنابراین تمام مشکلات بر دوش من بود. در سال 1982 کاملاً مقروض بودم و زیر تمامی این فشارهای سنگین و مشکلات، دچار افسردگی شدید شدم. سرانجام در سال 1986 زمین گیر شدم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 21 Jun 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهر لیلا

هر كدام از ما خاطرات كوچك و بزرگی از زندگی خود داریم؛ ولی رویاهای اولیه دوران كودكی، همگی سازنده شخصیت ما می باشند. بله، من تمامی آن لحظات را خوب بیاد می آورم؛ لحظه ای كه متولد شدم. این لحظه را به این دلیل بخاطر دارم چونکه مادرم همه را برایم تعریف كرده است. چهارشنبه ای در سال 1971 بود. من اولین بچه دختر والدینم بودم؛ اولین شادی و اولین گریه بچه در خانه.

من خواهر بزرگ چهار دختر دیگر هستم. وضعیت مالی ما مانند اكثر خانه های دیگر كاملاً معمولی بود. من در مدارس دولتی درس خواندم. پدرم برای فراهم كردن احتیاجات ما تمام سعی خود را می كرد. رویای او این بود كه همگی ما مخصوصاً من تحصیلات خوبی داشته باشم. همگی ما دختر بودیم و پدرم آرزوی داشتن یك پسر را داشت. او از هیچ تلاشی برای اینکه ما تحصیلات خوب و امكانات مورد نیاز را داشته باشیم، مضایقه نكرد. از لحاظ دینی هم ما با عقاید و ارزشهای دینی خود بزرگ شدیم.

پدر من یك مسلمان واقعی، بزرگ شده روستا و علاقه مند به حفظ تمامی عقاید مذهبی است كه البته در این مورد مادرم توجه كمتری داشت، چونکه او همیشه نمازش را بطور مرتّب نمی خواند و بیاد دارم كه از پدرم ایرادهای زیادی می گرفت، زیرا پدرم می خواست كه هر دوی آنها در اصول مذهبی نمونه های خوبی برای فرزندان خود باشند. من یادم می آید كه پدرم عادت داشت كه صبحهای زود برای نماز خواندن در مسجد، از خواب بیدار شود و گاهی اوقات نیز من با صدای اذان از خواب بیدار می شدم. من از تلاش پدرم برای نمازهای سر وقت، پنج مرتبه در روز در مسجد، متحیر بودم. هیچ چیز مانع او در انجام این كار نمی شد، مثل هوای سرد، هوای گرم یا حتی دوران مریضی.

یكبار از او پرسیدم، چرا در این هوای سرد در خانه نماز نمی خوانی؟ او جواب داد كه هر چه بیشتر در هوای سرد برای نماز خواندن به مسجد بروم، خداوند بیشتر به من اجر خواهد داد. پدرم واقعاً یك مسلمان متعصب بود و هنوز هم است.
وقتی هفت ساله شدم، پدرم مرا برای گرفتن روزه کامل در ماه رمضان تشویق می کرد و این حدیث را مدام به من می گفت که: « آنها را تا هفت سالگی تربیت کن و تا ده سالگی تنبیه. »

من در آن سن و سال طبیعی بود که در طول روز احساس گرسنگی کنم، اما سعی می کردم که تا انتهای روز وفادار و صبور باشم. من تمام ماه را روزه گرفتم و پدرم از این بابت خیلی خوشحال شد و این خبر را به تمام اعضای فامیل گفت. او بخاطر انجام فرایض دینی به من افتخار می کرد.
از اینکه فکر می کردم که خدا بر طبق وعده اش به من پاداش خواهد داد خیلی خوشحال بودم. اما این شادی بزرگ من بیشتر بخاطر انجام دادن این وظیفه سخت دینی بود نه پاداش خدا. تا سن دوازده سالگی بطور مرتّب نمازم را نمی خواندم و بخاطر همین پدرم همیشه با من جر و بحث می کرد؛ نظم و انضباط در درس و نماز خواندن، موضوعهایی بودند که زندگی ما را پر از بحث و مجادله و بد دهنی کرده بودند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 16 Jun 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت زندگی شهید قربان دُردی تورانی

.پدر او یک مسلمان سنی بسیار متعصب و از شاخه حنفیه بود. او تمام تلاش خود را بر این گذاشت تا فرزندانش بر طبق اصول شریعت اسلام رشد کنند.

قربان بسیار مشتاق بود که بعد از اتمام تحصیلاتش در دوران دبیرستان، به کشور مصر سفر کرده و در آنجا فقه اسلامی بخواند. هدف او این بود که در انتها تبدیل به یک فقیه اسلامی( مفتی) در مذهب حنفی گردد اما پدر او قادر نبود از لحاظ مالی بودجه این سفر را بپردازد، علی رغم چنین شکستی، او همواره کتب اسلامی را مطالعه می‌نمود و در آن کتب خدا را جستجوی می‌کرد ولی هرگز نتوانست از طریق آن مطالعات به شناخت خدا نائل شود. در نتیجه این ناکامی و استیصال و خشمی که در او به وجود آمده بود، به اعمال جنایتکارانه و مشاجره و زد و خورد با دیگران روی آورد. از آنجا که در یافتن خدا به شکست رسیده بود، تقریباً متقاعد شده بود که هیچ خدایی وجود ندارد و به دنبال این طرز فکر به کمونیسم( فلسفه بی خدایی) روی آورد.
سرانجام ازدواج کرد، و حاصل آن ازدواج 3 دختر و یک پسر است(فرزندان او 4 ساله تا 25 ساله هستند). در سال 1983 ( 1362 شمسی) زمانی که همسرش فرزند سومشان را باردار بود، تصمیم گرفت به ترکمنستان برود تا شغلی بهتر بیابد. در آن زمان ترکمنستان تحت تسلط کمونیستها بود. مدتی پس از اینکه به ترکمنستان رسید به علت شخصیت تهاجمی که در او شکل گرفته بود، با شخصی دچار مشاجره شد و در حالی که سعی می‌کرد از خودش دفاع کند او را با چاقو به قتل رساند. در نتیجه قتلی که مرتکب شده بود، دستگیر شده به 15 سال حبس محکوم گردید. در زندان دوران بسیار سختی را پشت سر گذاشت. او را به عنوان شریرترین زندانی آن زندان می‌شناختند. حتی زمانی که در زندان بود، چندین با به خاطر حمله به دیگر زندانیان، تنبیه شد اما هیچ چیزی شخصیت او را عوض نمی کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 9 Jun 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر کشیش سیامک ناصر

زمینه مذهبی من اسلام بود. هنگامی که هشت سال بیشتر نداشتم مادر بزرگ من به من یاد داد که باید روزی پنج بار نماز بخوانم. اگر در خانه یا در مدرسه با مشکلی روبرو می شدم باید به خیره شدن به ماه و سپری کردن ساعتها به این شکل با خدا ارتباط برقرارمی کردم و این مساله باعث شده بود که فکر کنم خدا در کره ماه است.
روزی پنج بار نماز می خواندم و سالی یک بار به مدت یکماه روزه می گرفتم. زمانی که نماز می خواندم انتظار داشتم که صدای خدا را بشنوم و یا او را ببینم. من می دانستم که یک گناهکار هستم. هنگامی که مرتکب گناهی می شدم از خود متنفرمی شدم با وجود این خدا را از صمیم قلب دوست داشتم.

وقتی که نوزده ساله شدم به جهت ادامه تحصیل در رشته مهندسی شهرسازی به ایالات متحده آمریکا رفتم. درآن زمان هنوز روزی پنج بار نماز می خواندم و سالی یکماه روزه می گرفتم تا به خدا نزدیکتر شوم.
روزی یکی از همکلاسی هایم مرا به کلیسا دعوت کرد. پدر او شبان آن کلیسا بود. در طول جلسه شنیدم که مسیحیان، عیسی مسیح را پسرخدا می خواندند. این مسأله از نظرمن کفر بود. به همین دلیل بی درنگ کلیسا را ترک کردم و هرگز به آنجا بازنگشتم.

پس از دریافت لیسانس خود به ایران بازگشتم و کماکان به خواندن نماز ادامه می دادم و ازخدا می خواستم تا حقانیت خود را بر من آشکار سازد. من شدیداً تشنه حضور او بودم و می خواستم اراده و هدف او را برای تمامی بشریت بدانم. بیاد می آورم که پیوسته این سؤالات را از خودم می پرسیدم:
۱- خدا کیست؟
۲- چرا رضایت خدا ازمن بستگی به ۱۷ بار خم و راست شدن من در روز دارد؟
۳- چرا انسانها باید بمیرند؟

یک روز هنگامی که در روزه بودم از خدا پرسیدم: آیا تو تا به حال گرسنگی را تجربه کرده ای؟ آیا به همین دلیل از من می خواهی روزه بگیرم؟ همچنین از او می پرسیدم: چرا من نباید با دعایی عمیق و از صمیم قلب رضایت تو را جلب کنم، به جای اینکه روزی ۱۷ بار در برابر تو خم و راست شوم، بهتر است قلبم برای تو خم شود. این پرسشها و نیافتن پاسخی برای آنها موجب شد تا نماز و روزه را ترک کنم. روزی مادرم مرا برای نهار دعوت کرد اما از من خواست تا پیش از صرف نهار نماز بخوانم. من به او گفتم که به جای انجام عمل تکراری دلم می خواهد حقیقتاً و از صمیم قلب خدا را پرستش و محبت کنم. مادرم پرسید: چه کسی مغز تو را شستشو داده؟ به شدت از او عصبانی شدم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 5 Jun 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهر میترا

خرداد ماه 1332 در یک خانواده محترم و مسلمان در تهران-ایران متولد شدم. از دوران کودکی، خاطرات خوشی به یاد ندارم. اغلب اوقات بخاطر مشکلات جسمی گوناگونی تحت نظر مراقبت های دکترهای متخصص بودم و برای کم خونی من، مادرم دائما مرا تقویت می کرد. اگر از مدرسه عقب می ماندم تا بهبودی کامل پیدا کنم، مادرم همیشه مرا در درس و تکالیف مدرسه کمک می کرد تا از شاگردان دیگر عقب نمانم. دوران دبستان را با موفقیت تمام کردم و وارد دبیرستان و دوران شور و شوق جوانی شدم.
مادرم همیشه در مورد خداوند و احکام الهی او با من صحبت می کرد و قرآن، نماز خواندن و روزه گرفتن را به من یادآوری می کرد. برای من اغلب این سئوال مطرح بود که چرا باید نماز بخوانم و به زبان عربی او را ستایش کنم. زیاد از این مسئله خوشحال نبودم ولی سعی می کردم رضایت مادرم را فراهم کنم که همیشه به من یادآوری می کرد: با خدا باش، پادشاهی کن، بی خدا باش، هر چه خواهی کن.
پدرم افسر نیروی هوایی بود و اغلب بخاطر ماموریت های متعدد در حال مسافرت بود و در نتیجه تمام کار های منزل و بیرون و سرپرستی خانواده بر عهده مادرم بود. مادرم همیشه به من یادآوری می کرد که مواظب گفتار و کردارم باشم تا مردم برایم حرف درنیاورند.
بالاخره دوران مدرسه تمام شد و وارد محیط کار شدم و بزودی با زورگویی ها ونا بحق بودن مردم اطراف خودم آشنا شدم. اولین کارم را در سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران شروع کردم و با مسائل مختلف اجتماعی و فرهنگی آن زمان در محیط کار آشنا شدم. کمک به فقیران و مستمندان برای من همیشه اهمیت خاصی داشت و اغلب روی این مسائل اجتماعی با همکارانم وارد بحث می شدم و بدون اینکه متوجه باشم خواه ناخواه وارد مسائل سیاسی می شدم.
مادرم بارها به من هشدار می داد که از این بحث ها دوری کنم تا خطری متوجه ام نشود. زمانیکه برای کار در وزارت نیرو، شرکت توانیر، مشغول شدم، فکر می کردم می توانم در یک محیط شغلی جدید آرامش بهتری داشته باشم و در محیطی رشد کنم که همه چیز جنبه مثبت دارد. متاسفانه حقیقت رنگ دیگری داشت.
در این ایام و از زمان کودکی دوره های خانوادگی و مهمانی داشتیم. اغلب دوستان و فامیل دورهم جمع می شدیم و از احوال هم جویا می شدیم. در یکی از این گردهم آیی ها با یکی از دوستان پسرخاله ام آشنا شدم که بعدها مبدل به نامزدی شد.
خانواده من به خصوص پدرم اجازه رفت و آمد با نامزدم را نمی دادند تا اینکه قبل از اینکه او برای خدمت اجباری سربازی برود بصورت رسمی نامزد شدیم و قرار ازدواج برای دو سال بعد گذاشتیم. در طی این دو سال متوجه شدم که نامزدم وفادار به امور اخلاقی نیست. این برایم خیلی سخت و مشکل بود چون در فرهنگ ایران و خانواده ما باعث آبروریزی بود. اگر نامزدی من بهم می خورد و منجر به ازدواج نمی شد.
از کودکی می بایست همیشه مواظب که مردم فکرهای نامناسب در مورد من نکنند. این مسئله همیشه مرا آزار می داد چون فکر می کردم باید برای طرز فکر دیگران زندگی کنم. این طرز فکر غلط مرا بسوی خودکشی سوق داد.
مادرم به تجویز دکتر قرص والیوم می خورد. من از این قرصها استفاده کردم تا از این دنیا و مسائل ناهموار زندگی و فشارهای اجتماعی ایران راحت شوم و دیگر در این فکر نباشم که مردم راجع به من چه خواهند گفت و چطور مرا برای بهم زدن نامزدی ملامت خواهند کرد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 30 May 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهر مریم

من مسلمان به دنيا اومدم خانوادم زياد مذهبي نيستن فقط ماه رمضون كه مي شه نماز مي خوندن و روزه مي گرفتن و راحت تر بگم به نظر من فقط يه ماه ازسال مسلمان بودن ( الان يه ذره فرق كرده مي شه گفت يه ذره مذهبي تر شدن )من هم از اسلام فقط همينا رو ياد گرفتم كه بايد يه ماه روزه بگيرم نماز بخونم و هر وقت كه محرم بود يا شهادت يكي از امام ها بايد نخندم به جز نوحه و عذاداري هيچي گوش ندم و خلاصه سعي كنم كه عزادار باشم بدون اين كه بدونم چرا و براي چي دارم اين كارا رو مي كنم و فكر مي كنم كه برام يه عادت شده بود ايمان به خدا و از روي اجبار بود و خيلي از خدا دور بودم
اما نمي دونم باور مي كنيد يا نه ولي يه احساس خاصي نسبت به مسيح داشتم نمي دونم چه جوري بگم و من هيچ چيز از مسيح نمي دونستم و اگه چيزي مي دونستم يه سري اطلاعات غلط بود كه تو مدرسه و تو كتاب هاي بينش خونده بودم
از بچگي بهم ياد داده بودن كه مسيح يه پيامبر بوده و مصلوب شده حتي از اين كه بعد از سه روز دوباره زنده شده يا حتي از اعتقاد خودشون كه مسيح اصلا مصلوب نشده و به اسمون صعود كرده هم هيچ چيز نگفتن وهميشه تاكيد مي كردن اگر يه مسلمان بخواد مسيحي بشه اون وقت اسمش مرتده و يه گناهه كه هيچ وقت بخشيده نمي شه من همين خاطر من هميشه سعي مي كردم كه به مسيحيت فكر نكنم
اما اوايل مهر سال گذشته بود كه تو مدرسه يه بحثي درباره مسيح پيش اومد كه نتونستم خودمو كنترل كنم و عكس العملم عادي باشه يكي از دوستام كه ديد من و يكي ديگه از دوستام انقدر علاقمنديم گفت من يه كتاب انجيل دارم كه مي تونم بهتون يه مدت امانت بدم
انجيل دوستم يه مدت خيلي كمي دستم بود اما تو همون مدت كم هم تونستم حدود دو فصل بخونم و خيلي چيزايي رو كه قبلا نمي دونستم رو فهميدم كتاب رو خيلي زود پس دادم اما خيلي بهش وابسته شده بودم وقتي به صاحبش برگردوندم انگار كه تمام دنيا رو ازم گرفته بودن
نمي تونستم بي اعتنا از كنار مطالبي كه خونده بودم و فهميده بودم بگذرم خواستم كليسا برم اما نتونستم. با مادرم صحبت كردم گفتم من بايد كليسا برم اما اجازه نداد چند بار بحث كردم اما به جايي نرسيديم و نتيجه بحثمون فقط دعوا بود .
يه ترديد وحشتناك مثل خوره به جونم افتاده بود كه اگه مسيحي شم عذاب اون دنيا رو چه كارش كنم
اما يه شب كه داشتم با خودم فكر مي كردم يه دفه از خودم پرسيدم مسيح چرا مصلوب شد ؟ مگه به خاطر بخشيده شدن گناهان ادما نبود ؟ پس اگه من هم به خاطر ايمانم به مسيح عذاب بكشم فقط باعث افتخاره نه چيز ديگه و اگه من يه مسلمان بي ايمان باشم مطمئنا خيلي بدتر خواهد بود .
چند وقت بعد تونستم كه با كمك خواهرم يه انجيل تهيه كنم و با مطالبي كه از اينترنت گرفتم تونستم بيشتر با مسيحيت اشنا بشم
من به مسيح ايمان اوردم
كسي رو نداشتم كه به سوالاتم جواب بده به جز يكي از دوستام كه تقريبا وضعش مثل من بود اما محدوديت منو نداشت و خيلي به من كمك كرد و جواب بقيه سوالاتم هم با فكر كردن پيدا مي كردم و چند بار كه به جواب نرسيدم از بردار رضا كه با فرستادن ايميل به سوالاتم جواب مي داد كمك گرفتم.
الان هم به جز دوستاي صميمي و خواهرم و دوستان اينترنتيم كسي نمي دونه كه مسيحي شدم
چيزي كه خيلي منو جذب مسيحيت مي كنه محبتي هست كه بين مسيح و مسيحيا وجود داره و اينكه اساس مسيحيت محبته . من نمي خوام توهين كنم اما هميشه با خشونتي كه تو اسلام بود مشكل داشتم و هميشه به دنبال يه راه فرار مي گشتم كه بتونم راهمو پيدا كنم
و حالا راهمو پيدا كردم و يه گمشده رو كه مدت ها دنبالش مي گشتم رو تونستم پيدا كنم و حالا واقعا به ارامش رسيدم و فكر مي كنم كه تو زندگيم هدف دارم درسته كه بعضي وقتا كه به خاطر بعضي مشكلات نااميد مي شم اما هيچ وقت خدا رو فراموش نمي كنم و از محبتش نااميد نمي شم .
شايد فكر كنيد كه من فقط از روي احساس تصميم گرفتم و طرز فكر و دلايل من خيلي سطحي و بچگانه باشه و من نمي گم كه اينجوري نيست اما من هر چقدر كه منطقي فكرمي كنم منطق احساسم رو نقض نمي كنه حتي خيلي هم تقويتش مي كنه و باعث مي شه كه عشق من به مسيح بيشتر بشه
من قبول دارم كه اطلاعاتم خيلي كمه اما دارم سعي مي كنم كه بيشتر ياد بگيرم و مطمئنم كه هر چي بيشتر بگذره با لطف و محبت مسيح و كمك دوستان خوب مسيحي ام مي تونم بيشتر درباره مسيحيت ياد بگيرم

موفق باشيد
خدانگهدار
+ نوشته شده در  Sat 27 May 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت خواهر آزیتا

از زمانی که چشم باز کردم با مشکلات مواجه بودم .هنوز خیلی خرد سال بودم که خواهرم وفات یافت. هنوز طعم تلخ از دست دادن خواهر و همبازی عزیزم را فراموش نکرده بودم که درسن دوازده سالگی، پدرم را از دست دادم.


‎ بعد از دو سال مادرم ازدواج مجدد کرد. بعد از ازدواج مادرم، او دیگر به ما تعلق نداشت. با این که از نظر مالی‎ ‎ ‎دررفاه زندگی می‌‎کردیم، ولی جای خالی پدرمان همچنان محسوس بود. فقدان وجود او باعث شد ‏من به ‎همراه دو برادر و یک خواهر، دربدری‌‎های بسیاری را متحمل‏ ‎بشویم‎.
‎ ‎

‎ مشکلات در زندگی ما همچنان مانند سرطان رشد کرده، و در تار و پود زندگی ما ریشه می‌‎دواند. در ‏سن هفده سالگی بود که‏ ‎شاید ناخودآگاه برای فرار از مشکلات و به دنبال زندگی بهتر با یک ‏کارخانه‌‎دار ازدواج کردم. در همان روزهای اول زندگی مشتکرمان‏‎ ‎متوجه شدم که چه اشتباه ‏بزرگی را مرتکب شدم‏‎. ‎بله، چه اشتباهی، آن همه، خواب و خیالی بیش نبود. همسری که با هزاران آرزو ‏به خانه‌‎اش رفته بودم، دارای زن و دو فرزند بود. با خود فکر می‌‎کردم چرا من باید چنین ‏زندگی داشته باشم. این همه خارج از درک من بود. تضادها و سئوالات زیادی برای من پیش آمده بود. آخر این ‏همه بی‌‎عدالتی، مگر من چه گناهی کرده بودم‏‎.
‎ ‎

‎ رو به خدا می‌‎کردم و می‌‎پرسیدم خدایا آیا تو هستی؟؟؟ آیا می‌‎بینی؟؟؟ یا شاید هم وجود ‏نداری‎.
‎ ‎

‎ از ناامیدی عمیقی رنج می‌‎بردم، برای همین خودکشی را تنها راه چاره می‌‎دیدم. بارها دست به ‏خود كشی زدم. کسی نمی‌‎توانست مرا درک کند، در عوض از همه طرف سرزنش می‌‎شدم. از ‏طرفی‎ ‎دیگر با درگیریهایی که‏ ‎با خانم اول همسرم پیش آمده بود تحت فشار بودم‎.
‎ ‎

‎ بعد ازگذشت‏‎ ‎ده ماه موفق شدم با حیله و کلک همسرم را راضی به طلاق کنم. به این شرط که دوباره دور ‏از چشم زن اولش، با هم ازدواج کنیم. با جاری شدن طلاق، همچنان مشکلات ادامه داشت. من هنوز تحت کنترل ‏او بودم. سوالاتی مثل کجا بودی؟ با کی بودی؟ و غیره. به صورتی كه‎ ‎زندگی در ایران برای من خیلی ‏سخت شده بود. تصمیم گرفتم ازایران بروم. برایم فرق نمی‌‎کرد کجا، هرجا که باشد ولی دور، خیلی دور، ‏جایی دور از این زندگی وحشتناک‏‎.
‎ ‎

‎ ولی همدمم‏ ‎یعنی مادرم نگذاشت که این کار را تنها انجام بدهم. او همه چیز را رها کرد، بهترین موقعیت ‏اجتماعی، پشتوانه مالیش که درآمد بود وهمینطور همسرش و ما بعد از چند ماه ایران را به قصد انگلستان ترک ‏کردیم. و به کشور هنلد آمدیم و در این‎ ‎کشور ماندگار شدیم‎.
‎ ‎

‎ با اصرار مادرم با یک پسر ایرانی به اسم شهرام ازدواج‏‎ ‎کردم. او بسیار مهربان، دلسوز و وفادار و نیز ‏با گذشت بود. بعد از ازدواج مشکلات زیادی در زندگی ما پیش می‌‎آمد. مشکلات هروزه بیشتر ‏می‌‎شد تا دختر خانم ما به دنیا آمد و مادرم از طرف من خیالش راحت شد و به اتفاق خواهر و برادرم به ‏انگلیس رفتند. این برای من ضربه بسیار بزرگی بود. باور نمی‌‎کردم، ما با هم آمده بودیم، چرا مرا رها ‏می کنند؟؟ حالا من تنها شده بودم و دراین تنهایی‌‎ها بود که خدا را ‎جستجو می‌‎کردم. ‏ولی با سکوت مواجه می‌‎شدم‎.
‎ ‎

‎ فقط می‌‎گفتم چرا؟ دختر خوشگل ما بزرگ می‌‎شد‎ ‎و با این حال مشکلات من ادامه ‏داشت. ازیک ‎طرف، در اثر تفاوتهای فرهنگی دو خانواده و از طرف دیگر طرز فکر من و شهرام به ‏مشکلات ما هر روز بیشتر دامن می‌‎زد. هر روز دعوای بچه من، بچه تو بود. باز هم مشکلاتی که به ‏بن‌‎بست منتهی می‌‎شد. با خود می‌‎گفتم‎: "‎آه، خداوند تا به کی‎." ‎دوباره با ‏خداوند حرف می‌‎زدم و سئوال می‌‎کردم، التماس می‌‎کردم، ولی باز هم سکوت ‏بود‎.
‎ ‎

‎ برادر دیگر شهرام که از ایران آمده بود، ‎در آلمان زندگی می‌‎کرد و بعد از چند سال ازدواج ‏کرد. ا و در این مدت چند بار در مورد عیسی مسیح ‎با ما صحبت کرد. ما خیلی از این ماجرا ناراحت ‏شدیم و برای همین مدتی رابطه ما قطع شد‏‎.
‎ ‎

‎ دیگه نا نداشتم. از همه چیز و همه کس بیزار بودم. حتی خانواده‏‌‎ام. دوباره دعوا ... یک شب بعد از ‏عبادت، نشستم و گریه کردم. از خدا بابام را خواستم، دلم تنگ شده بود. به خدا گفتم‎: "‎خدایا، ما همه شدیم ‏مسخره برای تو، توئی که تا به حال ما را سر کار‏ ‎گذاشتی‎. ‎میکشی، زنده میکنی واز آن بالا ‏بدبختی ما را نگاه میکنی. اینهمه سختی، حرف و حدیث کافی نیست؟" ‎آن شب با خودم خیلی حرف ‏زدم. البته به خیال خودم داشتم با خدا حرف می‌‎زدم. آن شب هم باز سکوت بود‎.
‎ ‎

‎ تا‎ ‎یک روز‏ ‎وقتی با ماشین ‎به محل کارم می‌‎رفتم، در بین راه با صدای بلند ‏گفتم‎: "‎خدایا، اگر برادر شهرام میگه که عیسی مسیح خداوند هست و تو آن هستی، یک جوری خودت را ‏به من نشان بده‎."
‎ ‎

‎ سه ماه بعد از این من در خواب جلال خداوند را دیدم که درعسیی مسیح بود. فردای آن روز از وحشت که این چه ‏خوابی بود، آرامش نداشتم. با خجالت به برادر شهرام تلفن زدم. گفتم سلام، سلام من سرد ولی جواب او پر از ‏محبت بود. به او در مورد خوابم گفتم‎. ‎او کمی از مسیح صحبت کرد، ولی من فکر می‌‎کردم فقط ‏کاملیت در دین من است. بلافاصله ‎بعد از تلفن، برای شهرام در مورد خوابم تعریف کردم و اینکه به آلمان ‏زنگ زدم. شهرام مسخره‌‎ام کرد و گفت تا به حال مسخره می‌‎کردیم، ولی حالا باید مسخره ‏بشویم‎.
‎ ‎

‎ آن ‎شب ‎وقتی ‎شهرام خواب ‎بود، در همان اتاق خواب ‎با خداوندی که در ‏خوابم دیده بودم، حرف زدم. گفتم‎: "‎خداوندا، تا به حال دنبال اشخاص بودم. مادرم، دخترم، همسرم، پدر از ‏دست رفته‌‎ام، برادرام و خواهرم، محبت بین خودم وخانواده شوهرم، ولی حالا ای خداوند، تو رو ‏می‌‎خواهم ومی‌‎خواهم ‎با ‎همسرم، ‎تو را برای آنچه هستی، زیر این ‏سقف، با یک دلی بپرستیم. از فردای ‎آن روز می‌‎دانستم خدا به صدای من‏ ‎گوش ‏می‌‎دهد‎. ‎با اون حرف می‌‎زدم، باز هم سکوت بود، ولی در اون سکوت آرامش بود، ‏آرامشی که هیچ وقت نداشتم‏‎.
‎ ‎

‎ بله، اینجا در این آرامش بود که احساس می‌‎کردم پدرم بود، مادرم بود ‎و همه‌‎ی کسانی ‏را که از دست داده ‎بودم یا احساس می‌‎کردم، از دست دادم‎.
‎ ‎

‎ با اینکه مدتها با برادر شهرام قهر بودیم، به آلمان رفتیم وکلام خداونده زنده را شنیدیم. چه شب عجیبی بود. در آن ‏شب، عشق بود، محبت بود، راستی وصداقت بود، همه و همه چیز برای ما تغییر کرده بود‏‎. ‎بله، آن شب، ‏شب شکستن سکوت خداوند برای من بود‏‎. ‎شبی که پس از سالها جستجو به آن رسیده بودم‏‎.
‎ ‎

‎ وقتی از آلمان برگشتیم، با هرکه مشکل داشتیم زنگ زدیم و معذرت خواستیم و همه متعجب بودند از این کار ما. ‏آنها هم از ما معذرت می‌‎خواستند و متعجب که چه چیزی باعث شده تا ما این کار را انجام بدهیم. بعد از ‏یک هفته به کلیسای ‎فارسی ‎زبان رفتیم. آنجا بود که ‎تغذیه ‎روحانی ‏می‌‎شدیم ودر مسیح خداوند رشد می‌‎کردیم. در آنجا با کسانی آشنا شدیم که روح پاک خداوند را ‏می‌‎شد در آنها دید‎.
‎ ‎

‎ بعد از چند ماه، به‏ ‎منزل برادر شهرام رفتیم که‏ ‎در هلند زندگی می‌‎کنند. با چند بار ‏بی‌‎محلی که از جانب آنها دیده بودیم، ‎با کمک خداوند رابطه‌‎ی ما خوب شد. زن برادر ‏شهرام تحولات زندگی ما را که‏ ‎توسط عیسی مسیح ‎انجام شده ‏بود، ‎به ‎وضوح ‎می‌‎دید‎. ‎از این طریق بود که‏ ‎او متوجه وجود ‏خداوند شده و قلب خود را به خداوند ‎سپرد‎.
‎ ‎

‎ کسی که زندگی ما رو به کثافت تشبیه کرده و منتظر روز جدائی ما بود، در حال حاضر از دیدن ما با هم لذت ‏می‌‎برد و بهترین یار ما شده است. اکنون که دو سال از تولد جدیدم در مسیح می‌‎گذرد، ‏بیشترخانواده‌‎ام، به خداوند زنده عیسی مسیح ایمان آورده‏‌‎اند. آنها آرامش و حیات ابدی را از ‏خداوند دریافت کردند و‏ ‎با خداوند زندگی می‌‎کنند‎.
‎ ‎

‎ خواهر و برادر عزیزم، خداوند نه تنها زندگی ما را نجات داد، بلکه قادر هست تا زندگی شما را نیز نجات بدهد. ‏کافی‌‎ست ‎با ایمان از او بخواهید تا خودش را برای شما عزیزان آشکار بکند.
+ نوشته شده در  Wed 24 May 2006ساعت   توسط مسیحی  |