تبليغاتX
مسیح برای همه

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شهادت خواهر رویا

وقتی به جوانی محض می‌رسی، انگار می‌خواهی آنچه‌ را که یقین توست، به اثبات برسانی و ثابت کنی که آنچه نزد توست، حقیقت محض است.

اما در نوجوانی، کراهت من از دین آنقدر شدید بود که با آفریدگارم سر دعوا داشتم. چراها دست از سرم بر نمی‌داشتند؛ چرا آن‌ که اجازۀ آفریدن کسی هم‌چون مرا به خود داده، اجازۀ نزدیک شدن و دوستی با خودش را نمی‌دهد؟ چرا بزرگی‌اش را، دیگران و دیگر چیزها در بردارند، اما من نه؟ چرا سجده و ذکر و گریه، توخالی و بی‌معنی است؟ چرا باید از کسی که همواره مرا می‌بیند بترسم اما در مواقع خطر، پیش از وقوع پیشامد نجات نمی‌دهد؟

کتاب‌های دینی مدرسه را پاره کردن و یأس از پیدا نکردن معنا در آن دوران، آیندۀ خوبی را نوید نمی‌داد. پوچی و تهوع و تنفر تنها چیزهایی بود که در زندگی یافته بودم. "تهی و بایر و تاریکی به روی لجه".

سیاست و مردم‌شناسی هم سکویی نبود که کارایی حرکت را به‌سمت حقیقت پویا، در بر داشته باشد.

تنها هنر... انگار در هنر می‌شد انسان‌هایی از نوع خود را پیدا کرد؛ در کتاب‌ها، داستان‌ها‌، فیلم و عکس و نمایش... می‌توانستی روح گمگشتگانی را که در حیطۀ سرگردانی زیسته بودند پیدا کنی و خلسۀ سکوت را بشکنی و با آن‌ها هم‌نوا شوی. هر چند ظلمت اندیشۀ برخی نام‌آوران، به لجۀ تاریک وجودم نقب می‌زد و ژرفای آن عظیم و عظیم‌تر می‌شد اما از جهتی دیگر بسیاری کتاب‌ها، نویسندگانی داشتند که وجود یک "شخص غریب و ناآشنا" اندیشۀ آنان را چنان پرورده بود که قلم‌شان اعجاز داشت! شخص غریبی که انسانی دیگرگونه بود و عشقی نوین را پیام‌آور بود؛ و حیاتی را بشارت می‌داد که در آن زیستن بود بی‌آنکه فرار کنی از رنج و خدا! "بنایی غیر از آنچه آدم اول، بنا نهاد...".

از خود پرسیدم: چه کسی در خفا این‌چنین تفکر این افراد را مسخ وجود خود کرده و چنین قدرتی به نوشتار آن‌ها بخشیده است و چرا هر کسی که می‌خواسته‌، عالی‌ترین نمونۀ راه و راستی و انسانیت را مطرح کند، به "او" اشاره کرده است. و "او" چگونه خدا را در سیمای خود و انسان را در جایگاه خود به‌تصویر می‌کشد؟

چرا چنین وجودی را از هر چشم که بنگری، هستی را طوری معنا می‌کند که تمام مفاهیم عوض می‌شوند. مرگ و زندگی از سیطرۀ خود خارج شده، در هم می‌آمیزد، عشق و محبت چهره‌اش را به سادگی رو به روی تمامیت عالم و آدم قرار می‌دهد و جاری می‌شود. "او" کیست؟ "او" که توان این را دارد که ناپیدای روح خسته‌دلان و سرگردانان و رنج‌دیدگان را به پیدایی تبدیل کند. "او" که روی دیگر سکۀ ثروت و ورای آینۀ قدرت را به‌وضوح به تو نشان می‌دهد. "او" کیست که رشتۀ تضادها را از قلمرو زمینی‌اش قطع می‌کند و وحدت را به ریشۀ آسمانی پیوند می‌دهد.

به یاد آور ... "او" غریب نیست، حتماً نامش را شنیده بودی، و گاهی پرسیده بودی، آن قامت مرگ عریان روی یک صلیب چه معنا دارد؟ به یاد آور، در لحظۀ خطر، در لحظۀ ترس وقتی می‌خواستی یکی از آسمانی‌ها را به‌مدد بطلبی آیا بارها به او اقتدا نکرده بودی و آیا جواب نگرفته بودی‌؟

در جواب ندای درون به خود گفتم: اما نه! من آن کسی نیستم که خودم را پای‌بند تجلیات کنم. بگذار این درخشش در ناپیدای وجودم مخفی شود و ادامه دهم به بیهودگی، مرا با آسمانی‌ها چه‌کار؟ یا نه، آیا بهتر نیست این سرّ خود بر من آشکار شود تا فکر نکنم، دریافت‌های واهی دلم مرا به سخره گرفته است؟ و در آن‌ روز که به پاسخ آن دوست عزیز که می‌خواست به کلیسای شهر برود برای سیاحت، و بی‌هیچ مقدمه‌ای همراهی مرا خواست، آری گفتم، فهمیدم که لحظه فرا رسیده است.

هفته اول به هفته دوم و هفته‌ها ... حکایت‌ها، شفاها، جذبه، شور، معنا، روح، مقدسات ...

گفتند: شما چرا به اینجا می‌آیی، آیا دوست داری مسیحی شوی؟ این‌طور که نمی‌شود باید تعلیم، دعا، توبه، تعمید،...

مگر چند وقت گذشته بود؟ گفتند: دو سال! و من به وظیفۀ کشیش در قبال حق‌جو گردن نهادم.

«خدا روشنایی را از تاریکی جدا ساخت». سؤال‌ها رخت بربستند و شکل تازه‌ای به خود گرفتند. انگار همۀ هستی به من تعلق گرفته بود. تنها یک کلمه از "خبر خوش" همۀ اندیشه‌ام را کفایت کرد: خدای پدر، خدای محبت، خدای نجات‌دهنده که با شخص به‌طور منحصر به‌فرد ارتباط برقرار می‌کند. کافی است باور کنی و یقین آوری، "او" زندگی را تعریف می‌کند. چه نیازی به مارپیچ راه‌ها؟ تا به مغز خودت برسی، گم می‌شوی و هرگز به مقصد نمی‌رسی؛ بن‌بست‌ها، پیچ‌های تند .... اما او از رگ و ریشه‌ات برون می‌آید و رها می‌کند پیچک‌های زمین و زمان تو را.

هرچند سال‌هاست که از هر گوشه و کناری و از هر در و دروازه‌ای و کتابی، از ناباوران و از آگاهان به خود مشغول، حمله و هجوم همه زمانی‌اش را قطع نکرده است، اما یک چیز می‌دانم، حقیقت به‌طور منحصر به‌فرد به‌سراغت می‌آید اگر فضای مه‌آلود خودباوری را ترک کنی، زنده بودن خدا را، تپش قلبش را با چشم‌های خودت می‌بینی و با دستانت لمس می‌کنی و با گوش‌هایت می‌شنوی. تنها حضور او و تو.

و رها کردند پیچک‌های زمین و زمان، هر کجا که باشم و هر آنچه انجام دهم همین مرا بسنده است تا ابد.

+ نوشته شده در  Sun 15 Oct 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

داستان زندگی شخصی به نام پولس شرح اینکه چطور با خدا آشنا شدم (قسمت آخر)

معرفی:
بهترین راه برای شروع شهادتم این است که از ته قلب برای این تغییر بزرگ در زندگی ام و در زندگی تمام کسانیکه با ایمان طالب روی او هستند، از خدا تشکر کنم. خدا مرا با قدرت مطلقش هدایت نمود و از چاه شیرها نجات داد. این تغییر شگفت آور است، چونکه نتیجۀ تمایل شخصی و یا نتیجۀ یک موعظه شبان و یا یک مبشر نبوده است. بر عکس زمانیکه من داشتم از او فرار می کردم و به کلام و قومش حمله می کردم، او همه چیز را برای گرفتن من با تور مهیا کرده بود تا راه فراری نداشته باشم. او خدای زنده است و بدنبال پسر گمشده اش. او هرکس را که توبه کند در آغوش می کشد و بر هرکس که در دنیا گم شده باشد، نورش را می تاباند. او به آرامی در خانه هر فقیر و خرابه ای را می زند تا اینکه آنرا پر از هدایای روحانی، خلوص و تقدس کند. او بیشتر از نیاز هم می دهد و از اینکار پشیمان هم نمی شود. او بر اساس اعمال ما بما نمی دهد، بلکه برحسب لطفش.

اینک قسمت آخر این شهادت

سرانجام دوره درمانی ام تمام شد و تمامی داروهایی که دکتر تجویز کرده بود را مصرف کردم. من انتظار داشتم که بعد از آن دوره درمانی بهبود بیابم و تمامی افکاری که مرا عذاب می دادند را فراموش کنم؛ البته اگر دلیل آنها دیوانگی و یا تنشهای من بودند. با این حال خودم را برای خواندن انجیل، مشتاق تر از گذشته یافتم. اگر هر شب قسمتی از انجیل را نمی خواندم خوابم نمی گرفت. تصمیم گرفتم که تمامی یافته هایم را برای خودم نگه دارم و از آن به بعد تجربه هایی که داشتم را با هیچ کس در میان نگذارم. تصمیم گرفتم که مثل یک مسیحی زندگی کنم تا نتیجه کار خدا را ببینم؛ اگر هم نتیجه ای نداد، آنرا ترک کنم و مثل قبل زندگی کنم.
همانطوری که قبلاً ذکر کردم، عادت داشتم که به روش خودم نماز بخوانم. پنج دفعه در روز: صبح، ظهر، عصر، مغرب و عشاء. چیزی جزء دعای ربانی در نمازهایم نمی خواندم. ولی کاملاً گیج شده بودم که کدامیک از مراسمهای مذهبی می تواند رضایت خدا را برای دعا هایم جلب کند. بایستی به کلیسا می رفتم تا یاد بگیرم چگونه خدا را بپرستم. اما از این مورد اصلاً خوشم نمی آمد. چگونه می توانستم به کلیسا بروم؟ چگونه می توانستم تمامی کارهایی را که بر ضد آنها کردند را نادیده بگیرم و به کلیسا بروم؟ بخودم گفتم: « شاید بعداً به کلیسا برم، الآن وقتش نیست. »
سعی کردم که از تعدادی مسیحی، خواهش کنم که کمکم کنند، اما چه کسی حاضر می شد بعد از این کارهایی که من در حق آنها انجام دادم با من حتی حرف بزنند؟ تمامی آنها نمی خواستند مرا ببینند؛ تصور می کردند که می خواهم آنها را بکشم یا با زور مسلمانشان کنم. سرانجام یکی از آنها قبول کرد که آخر ماه من را ببیند. می بایستی منتظر آن وقت می شدم. تصمیم گرفتم آن زمان باقی مانده را صرف خواندن بیشتر عقاید مسیحی کنم. می خواستم بدانم آیا آنها نیز مثل مسلمانان، کتابهای عقیدتی دارند یا نه.
اول از همه تصمیم گرفتم که صورتم را اصلاح کنم تا قیافه ام معمولی بنظر برسد.
یک پیراهن و شلوار قرض کردم که بجای ابایی که تمام عمر به تن داشتم بپوشم. به کتاب فروشی که انجیلم را از آنجا گرفته بودم رفتم، ولی کتابی را که دوست داشتم پیدا نکردم. بنابراین به کتابفروشی دیگری رفتم. از بیرون مغازه به قفسه کتابها نگاه می کردم تا بفهمم آنها چه نوع کتابهایی هستند. دلِ اینرا نداشتم که وارد یک کتابفروشی مسیحی بشوم. قبلاً نمی توانستم حتی به یک چیزیکه مسیحی بود، حتی نگاه هم کنم، خوب حالا چطور ممکن بود بتوانم وارد یک مغازه مسیحی شوم؟ ترسیدم نکند آنها از من کارت شناسایی بخواهند و بعد هم به پلیس زنگ بزنند. در آن صورت دوباره به دست اطلاعات کشور می افتادم که مثل رفتن به ناکجاآباد بود.
بعد از مدت زیادی تردید، عزمم را جزم کرده و وارد کتابفروشی شدم. بعضی از کتابها در آنجا نظرم را به خود جلب کردند. نمی دانستم چه نوع کتابی می خواستم بخوانم. هر وقت که عنوان کتابی نظرم را جلب می کرد، تصمیم می گرفتم که آنرا بخرم. بالاخره کتابهایی را مثل « مدارکی که مستلزم تصمیم گیری است »، « ایمانم » و « کفاره مسیح » را بر داشتم.
هر کدام را که خواندنشان را تمام می کردم می سوزانیدم، سرانجام تمامی کتابها را تمام کردم. دوباره به کتابفروشی برگشتم که کتابهای بیشتری بخرم. دو کتاب را با نامهای « یگانه پرستی و تثلیث » و « الهیات انجیلی » یافتم. وقتی به قیمت آنها نگاه کردم متوجه شدم که پول کافی برای خرید آنها ندارم. پس آنها را دوباره در قفسه گذاشتم. درآن لحظه یک پیر مردی نزدیک من شد و پرسید: « چرا آن کتابها را سر جایشان گذاشتی؟ » گفتم: « آنها را نمی خواهم. » او گفت: « اگر آنها را نمی خواهی، چرا اول از همه آنها را برداشتی؟ » گفتم: « به شما هیچ ربطی ندارد، آیا داری از من باز جویی می کنی؟ » او دستش را روی شانه ام گذاشت، لبخندی زد و بعد گفت: « پسرم آن کتابها را بردار، اگر واقعاً از آنها خوشت آمده، من بجای تو پولش را می دهم، تو می تونی بعداً پولشو به من پس بدی و اگر هم نه، می توانی آنها را آتش بزنی تا خلاص شوی، ولی در هر دو صورت چیزی از دست نمی دهی. » پرسیدم که چطور فهمیدی که من پول خرید آنها را ندارم؟ گفت که روح القدس به او گفته بود. بخودم گفتم: « روح القدس دیگه چی میتونه باشه؟ » به خانۀ آن پیر مرد رفتم و چند دقیقه در خانۀ او ماندم. می ترسیدم بخواهد که کارت شناسایم را ببیند. در آن صورت او تمام حقیقت را می فهمید. اما خدا را شکر همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد. آن مرد حتی اسمم را هم نپرسید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 8 Oct 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

داستان زندگی شخصی به نام پولس شرح اینکه چطور با خدا آشنا شدم (قسمت سوم)

معرفی:
بهترین راه برای شروع شهادتم این است که از ته قلب برای این تغییر بزرگ در زندگی ام و در زندگی تمام کسانیکه با ایمان طالب روی او هستند، از خدا تشکر کنم. خدا مرا با قدرت مطلقش هدایت نمود و از چاه شیرها نجات داد. این تغییر شگفت آور است، چونکه نتیجۀ تمایل شخصی و یا نتیجۀ یک موعظه شبان و یا یک مبشر نبوده است. بر عکس زمانیکه من داشتم از او فرار می کردم و به کلام و قومش حمله می کردم، او همه چیز را برای گرفتن من با تور مهیا کرده بود تا راه فراری نداشته باشم. او خدای زنده است و بدنبال پسر گمشده اش. او هرکس را که توبه کند در آغوش می کشد و بر هرکس که در دنیا گم شده باشد، نورش را می تاباند. او به آرامی در خانه هر فقیر و خرابه ای را می زند تا اینکه آنرا پر از هدایای روحانی، خلوص و تقدس کند. او بیشتر از نیاز هم می دهد و از اینکار پشیمان هم نمی شود. او بر اساس اعمال ما بما نمی دهد، بلکه برحسب لطفش.

اینک قسمت سوم این شهادت

گاهی اوقات به تعداد زیادی از کتابها و مراجع اسلامی مراجعه می کردم و با تعجب از خودم می پرسیدم: « ممکنه که تمامی این کتابها تا حالا ما را گمراه کرده باشند و همگی آنها یک شخصیت خیالی را به نمایش درآورده باشند؟ اگر این طور باشد، خدا واقعاً دیگر شایستۀ ستایش نیست ...» نمی توانستم آنقدر هم پیش بروم، بنابراین سریعاً نماز می خواندم و از خدا طلب بخشش می کردم.
ناگهان خود را در حال انجام تحقیقم دیدم و برای بار سوم سراغ کتاب مقدس رفتم. اشتیاق عجیبی برای خواندن کتاب مقدس در خودم پیدا کردم،آنقدر که ترسیدم که نکند دارم ز یاده روی می کنم. ما به مسیحیان می گفتیم که آنها ساحر و جادو گرند و جادوی خود را از انجیل و تورات می گیرند؛ می ترسیدم، چون انجیل بصورت عجیبی مرا جذب خود کرده بود که اصلاً نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم.
امیر به طور منظم به دیدنم می آمد. هر دفعه چونکه به نتیجه ای نرسیده بودم، انتظار داشتم که از دستم ناراحت باشد و مرا از انجام این کار برکنار کند؛ بر عکس هر دفعه به نظر علاقمندتر از دفعه قبل بود و باز هم به من یقین می داد که تو بهترین فرد برای این کار هستی.
من شروع کردم به خواندن انجیل متی و جالب این است که قبل از اینکه باب اول را تمام کنم، لغزش خوردم. دیدم آنها شجره نامه مسیح را به داود مرتبط می دانم. فکر می کردم که همگی آنها دیوانه اند. بخودم دلداری می دادم که می دانم بدنبال چه چیزی می گردم. واقعاً من جذب بابهای چهارم، پنجم و شش انجیل متی شده بودم. من آن بخشها را قبلاً خوانده بودم، ولی همانطور یکه در حال خواندن آن بخشها بودم، انگار اولین بار بود که در عمرم این قسمتها را می خوانم. احساس کردم که دستی به آرامی بر سرم می زند تا ذهنم را برای درک آیات باز کند. صدایی را در درونم احساس می کردم که می گفت: « زمانی رسیده است که می دانی چه چیزی را داری می خوانی، بدون اینکه اهمیت بدهی چه کسی راست می گوید و چه کسی غلط ...» بدون هیچ دلیل شروع به لرزیدن کردم و تصور می کردم که در حالت نیمه هوشیار هستم.
متوجه شدم انجیل وقایع زمان حال را نیز شرح می دهد، در مورد جفاهایی که ما به مسیحیان رسانیده بودیم، صحبت می کند. چیزهایی که انجیل در مورد جفا رساندن، حقارت و قتل گفته بود را خواندم؛ در واقع آنها اعتقادات ما در پیروی و اطاعت از خدا بودند، « چقدر عجیبه که انجیل همه چیزهایی که ما به مسیحیان می گوییم و در حقشان انجام دادیم را می دانست. آیا ممکنه که اخیراً مسیحیان آن بخش را به آن اضافه کرده باشند؟»
ما همیشه فکر می کردیم که علت محبت و تواضع مسیحیان ترس آنها از مسلمانان است، چونکه آنها یک اقلیت ضعیف بودند و همانطوری که قرآن آنها را اینطور در نظر گرفته بود:
« بر آنها ذلت و ناداری مقدر گردید. » ( بقره: 61 )
من در کتاب مقدس آیات زیادی را در مورد محبت نمودن، اطاعت و حتی محبت به دشمنان پیدا کردم؛ گیج شده بودم. « چطور ممکنه کسی علت حقارت خود را بنویسد؟»
هر وقت حکم مسیحیان برای محبت نمودن دشمنان را می خواندم، رفتار بیرحمانه خودم را نسبت به پدر و مادرم بیاد می آورم. من در حق آنها که والدین من بودند نه دشمنانم، ظلم ز یادی کرده بودم. همیشه بدنبال چیز جدیدی بودم تا آنها را اذیت کنم. یک دفعه مریض شدم و عمل جراحی خیلی جدی را در بیمارستان داشتم. پدرم می خواست که مرا ببیند، اما من قبول نکردم و گفتم که نمی خواهم یک کافر را ملاقات کنم. مادرم از طریق شخصی ناشناس، برای من غذا می فرستاد، در غیر اینصورت اصلاً به آن غذاها لب هم نمی زدم. او ساعتها در گرمای طاقت فرسا، بیرون پنجره، تنها به امید یکبار دیدن صورت من می ایستاد.
این خاطرات همیشه مرا وادار به گریه و لعن کردن روزی که اللّه را شناختم، می کرد. به همین خاطر برای تسکین خودم به یاد کارهایی که مثلاً ابو عبیدۀ ابن الجراح و ابوبکر الصدیق به پدرانشان کردند می افتادم و همچنین کاری که مصعب بن عمیر به مادرش کرد؛ اینها باعث می شد که احساساتم فروکش کنند.
خواندن انجیل متی را تمام کردم، ولی انگار تمام کلمات آن در ذهنم حک شده بود.
آنها روز و شب دنبالم بودند و هر وقت می خواست کار بدی انجام بدهم، آنها جلوی چشمم می آمدند. بقیه اناجیل و رساله ها را خواندم و جالب بود که فلسفه و شیوه نگارش آن در مقایسه با قرآن بسیار بالاتر بود. چگونه ما می توانستیم بگوئیم که قرآن در شیوه نگارش منحصر به فرد است، در حالیکه کتاب مقدس 630 سال قبل از اسلام نوشته شده بود؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 7 Oct 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

در کمال خوشحالی به اطلاع می‌رسانیم که امیر و فرشته امروز صبح به وقت محلی به قید ضمانت آزاد شدند، هرچند پرونده آنان ظاهراً هنوز بسته نشده است.
عیسی دیباج برادر فرشته دیباج امروز از طریق تلفن با این زوج صحبت کرده است، و آنان گفتند که مقامات زندان در این مدت با آنان خوش‌رفتاری کرده‌اند. امیر و فرشته بزودی دختر شش ساله‌شان کریستین را نیز خواهند دید.
امیر و فرشته صمیمانه از تمام کسانی که در این مدت برای آنان دعا می‌کرده و فعالیت داشته‌اند، قدردانی بعمل آورده‌اند. خدا دعاهای ما را شنیده و ما را مورد لطف و رحمت خود قرار داده است.
در واقع آزادیِ قریب‌الوقوعِ امیر و فرشته گواه دیگری است بر قدرتِ دعا.
لطفاً همچنان امیر و فر‏شته و کریستین را که این تجربه تلخِ هشت روزه را پشت سر می‌گذارند، در دعا بخاطر داشته باشید. دعا کنید تا آنان همچنان اطمینان و آرامشی را که از آسمان است تجربه کنند، و خداوند برای روزهای آتی به آنان فیض و شهامت عطا فرماید.
همچنین برای جامعه مسیحی در مشهد دعا کنید. دعا کنید تا آنان نیز مانند امیر و فرشته در ایمان خود به مسیح استوار باشند. لطفاً برای تمام برادران و خواهران مسیحی‌مان در ایران که در زحمت بسر می‌برند نیز دعا کنید، تا بتوانند محبت مسیح را آزادانه با هموطنان خود در میان بگذارند.
در این لحظه می‌خواهیم برای کسانی که امیر و فرشته را دستگیر کرده بودند نیز دعا کنیم. باشد که شهادت زندگیِ این زوج بر آنان تأثیر بگذارد و آنان نیز آمرزشی را که در مسیح یافت می‌شود تجربه کنند.
 
باز هم از اینکه برای این زوج در دعا هستید از شما متشکریم
 
 منبع: دعا برای ایران
+ نوشته شده در  Thu 5 Oct 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

داستان زندگی شخصی به نام پولس شرح اینکه چطور با خدا آشنا شدم (قسمت دوم)

معرفی:
بهترین راه برای شروع شهادتم این است که از ته قلب برای این تغییر بزرگ در زندگی ام و در زندگی تمام کسانیکه با ایمان طالب روی او هستند، از خدا تشکر کنم. خدا مرا با قدرت مطلقش هدایت نمود و از چاه شیرها نجات داد. این تغییر شگفت آور است، چونکه نتیجۀ تمایل شخصی و یا نتیجۀ یک موعظه شبان و یا یک مبشر نبوده است. بر عکس زمانیکه من داشتم از او فرار می کردم و به کلام و قومش حمله می کردم، او همه چیز را برای گرفتن من با تور مهیا کرده بود تا راه فراری نداشته باشم. او خدای زنده است و بدنبال پسر گمشده اش. او هرکس را که توبه کند در آغوش می کشد و بر هرکس که در دنیا گم شده باشد، نورش را می تاباند. او به آرامی در خانه هر فقیر و خرابه ای را می زند تا اینکه آنرا پر از هدایای روحانی، خلوص و تقدس کند. او بیشتر از نیاز هم می دهد و از اینکار پشیمان هم نمی شود. او بر اساس اعمال ما بما نمی دهد، بلکه برحسب لطفش.

اینک قسمت دوم این شهادت

یکروز در سال 1977 به من و یکی از اعضاء دیگر فرمان داده شده بود که بدون هیچ گونه سؤالی، بدنبال یک آپارتمان مبلمان شده در منطقه ای فقیر نشین و پر جمعیت بگردیم. ما آپارتمان مناسبی پیدا و آنرا کرایه کردیم و هنوز هم علت آن را نمی دانستیم. روز بعد متوجه شدیم که شیخ محمد توسط تعدادی از اعضاء گروه ما آدم ربایی شده بود. چند دقیقه بعد یکی دیگر از اعضاء به دیدن ما آمد و کل ماجرا را برای ما تعریف کرد. شیخ محمد همیشه به گروه ما حمله می کرد. اگر راستش را بخواهید او چیز های نادرست دربارۀ گروه ما نوشته بود و همچنین ذکر کرده بود که اعضای گروه ما، با چند زن ازدواج می کنند. گروه ما بارها به او هشدار داده بود، ولی او هیچکدام را جدی نگرفته بود.
به ما گفته شد که هدف اصلی آن عملیات، تحت فشار قرار دادن دولت برای آزاد کردن بعضی از رهبران گروه که در ارتباط با حادثه آکادمی صنعتی نظامی دستگیر شده بودند، بوده است و همچنین برای اینکه مقداری از مخارج زیاد گروه تأمین شود، گروه برای آزادی او درخواست پول هم کرده بود.

چند ساعت بعد متوجه شدیم که بیشتر اعضای گروه ما در سر تا سر مصر دستگیر شدند و حتی افرادیکه رابطۀ دوری با گروه ما داشتند نیز دستگیر شدند. ما به زندان کالا فرستاده شدیم، جائیکه بعلت بر چسب گروه ضد دولتی مان، به مدت دو سال باز جویی و شکنجه شدیم و بعد از دو سال آزاد شدیم. ما می بایستی کشور را هر چه سریعتر ترک می کردیم. افراد به گروه های مختلف تقسیم شدند و بین کشورهای عربی منطقه پخش شدیم تا در آنجا منتظر دستورات بعدی از امیر باشیم و کسی که قبلاً شکری انتخاب کرده بود، بعد از او جانشین او می شد. درواقع این حادثه آغازی برای پایان دورۀ گروه بود. می توانم صادقانه بگویم، اگر عملیات آدم ربایی شیخ محمد اتفاق نمی افتاد، گروه ما به بزرگترین قدرت و نفوذ در اجرای عملیاتهای مخفی در سرتاسر مصر تبدیل می شد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 4 Oct 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

یک خانواده مسیحی در مشهد بهمراه کودک خردسالشان توسط ماموران وزارت اطلاعات دستگیر شده اند. زن جوان که فرشته دیباج نام دارد، دختر شهید کشیش مهدی دیباج است که در جریان یک سلسله قتل های کشیشان در ایران ، توسط متعصبینی خدانشناس ربوده شد و به طرز فجیعی به قتل رسید.

بنا به گزارشات رسیده، ماموران وزارت اطلاعات در سحرگاه روز سه شنبه ۴ مهرماه به منزل فرشته دیباج و همسرش رضا منتظمی وارد شده و پس از بازجوئی از آنها و جستجوی کامل خانه ، کامپیوتر و بسیاری از مدارک و دست نوشته ها و کتب های مسیحی را ضبط کرده و به همراه فرزند ۶ ساله اشان آنها را بازداشت کرده اند.

پس از مدتی آنها به یکی از سازمانهای اطلاعاتی در نقطه ای نامعلوم از شهر، جهت بازجویی برده شدند. و مسئولین به هیچ یک از اقوام ،اجازه ملاقات با آنها را ندادند.

به یقین یکی از اتهاماتی که به آنها خواهند زد تغییر دین از اسلام به مسیحیت خواهد بود .


لازم به یادآوری است کشیش مهدی دیباج سالها پیش به اتهام ارتداد در یک دادگاه فرمایشی جمهوری اسلامی به اعدام محکوم گردید اما به دلیل فشارهای بین المللی آزاد شد.


شهید کشیش مهدی دیباج در مردادماه ۱۳۷۳ ، هنگامی که از باغ کلیسا واقع در زیبا دشت کرج برای شرکت در جشن تولد دخترشان عازم منزل بود، توسط متعصبینی خدانشناس ربوده شد. آن‌ها ایشان را با اتومبیل به جنگل‌های حومۀ تهران بردند و در کمال بی‌رحمی با ضربات چاقو به‌قتل رساندند.


منبع : FCNN
+ نوشته شده در  Mon 2 Oct 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

داستان زندگی شخصی به نام پولس شرح اینکه چطور با خدا آشنا شدم (قسمت اول)

معرفی:

بهترین راه برای شروع شهادتم این است که از ته قلب برای این تغییر بزرگ در زندگی ام و در زندگی تمام کسانیکه با ایمان طالب روی او هستند، از خدا تشکر کنم. خدا مرا با قدرت مطلقش هدایت نمود و از چاه شیرها نجات داد. این تغییر شگفت آور است، چونکه نتیجۀ تمایل شخصی و یا نتیجۀ یک موعظه شبان و یا یک مبشر نبوده است. بر عکس زمانیکه من داشتم از او فرار می کردم و به کلام و قومش حمله می کردم، او همه چیز را برای گرفتن من با تور مهیا کرده بود تا راه فراری نداشته باشم. او خدای زنده است و بدنبال پسر گمشده اش. او هرکس را که توبه کند در آغوش می کشد و بر هرکس که در دنیا گم شده باشد، نورش را می تاباند. او به آرامی در خانه هر فقیر و خرابه ای را می زند تا اینکه آنرا پر از هدایای روحانی، خلوص و تقدس کند. او بیشتر از نیاز هم می دهد و از اینکار پشیمان هم نمی شود. او بر اساس اعمال ما بما نمی دهد، بلکه برحسب لطفش.

مدت زمان طولانی است که تردید داشتم، شهادتم را بنویسم. می ترسیدم که در هنگام نوشتن اغراق کنم. نمی خواستم که مردم مرا تحسین کنند، من اصلاً شایستگی ای ندارم. تمامی جلال از آن خداست. همچنین یک مقدار غرور در من باقی مانده بود، چون تصور می کردم بیان کارهای خداوند در زندگی ام توهینی به نفسم خواهد بود، چونکه من از آن دسته انسانهایی بودم که نسبت به پیروان خدای زنده، ظلم زیادی کرده بودم؛ همان خدایی که بدنبال من گشت تا چشمانم را باز کند، تا نوریکه هرگز نشناخته بودم را ببینم.
همانطوریکه در صفحات بعد خواهید خواند، من در جنگ بین یک دیو ساکن در خودم و خدای قدوس که نجاتش را با دستانی باز به من تقدیم می کرد، چاره ای جزء تسلیم نداشتم. واقعاً می توانستم این جمله را همصدا با ایوب بگویم: « از شنیدن گوش دربارۀ تو شنیده بودم، لیکن الآن چشم من تو را می بیند. » ( ایوب 42 : 5 ) و همراه با داود بخوانم: « ای خدا، دل طاهر در من بیافرین و روح مستقیم در باطنم تازه بساز. » (مزمور 51 : 10 )
عیسی خداوند، کلمه و روح ابدی خداست. او راه و راستی و حیات است. هرکس به او ایمان آورد هرگز نخواهد مرد، هرکس به نزد او آید، هرگز تشنه و گرسنه نخواهد شد. او اول و آخر، الف و یا، عیس مسیح خداوند است.
زندگی من قبل از ایمان به مسیح:
در این جا بایستی خلاصه وار از زندگی قبل از ایمانم به مسیح، صحبت کنم. چونکه نشان می دهد، حتی زمانیکه ما بر علیه او جنگ می کردیم چقدر ما را دوست داشت و بدنبال ما می گشت، مانند چوپانی که در بیابان بدنبال گوسفند گمشده اش می گردد.
من در یک خانوادۀ بی نهایت ریشه دار متولد و بزرگ شدم. من با ارادۀ آزاد خودم از نمونه های زندگی در خانواده ام تقلید کردم و به همین خاطر خانواده بر من اثر زیادی گذاشت. من در یک مکتب کوچک (محل فراگیری دروس اسلامی ) که جای دور افتاده ای نزدیک دهکده ای در شمال مصر که در دویست کیلومتری جنوب قاهره واقع بود، درس خواندن را شروع کردم.

اوایل علاقۀ من به حفظ بخشهایی از قرآن بود که البته جزء درسم هم محسوب می شد. کم کم این علاقه در من شخصی تر شد. عشقی به کلام خدا، انگیزه من برای یادگیری شد. در آن زمان شورای عالی اسلامی، مسابقات دوره ای و سالانه حفظ و قرائت قرآن بین مدارس بر گذار می کرد و تمامی مدارس جمهوری در آن شرکت می کردند. مادرم از من نیز خواست که در این مسابقات شرکت کنم؛ من هم البته شرکت کردم. بهترین نمره را کسب کردم و جایزۀ اول را بردم که یک جایزه مالی به قیمت ده پوند مصر بود. پدرم خیلی از شنیدن آن خبر خوشحال شد. او همیشه مشوق من بود، تا هرساله در مسابقات شرکت کنم، تا اینکه این جایزۀ مالی را بدست آورم. من مصرانه به مطالعه قرآن ادامه می دادم.
قبل از تمام کردن مدرسۀ ابتدایی، بیش از پانزده بخش از قرآن را حفظ کرده بودم ودر دبیرستان، کل قرآن را از حفظ کردم. من در آن زمان با والدین و اقوامی چون عموها و عمو زاده هایم در یک خانه، زندگی می کردم. یکی از پسر عموهایم یک مسلمان افراطی بود. او دانشجوی « دانشگاه اسلامی الأزهار » بود. گاهی اوقات او کتابهایی برای من می خرید.

یکروز خانواده ما از خانوادۀ اقواممان جدا شد و به خانۀ جدیدی نقل مکان کردیم. پسر عموی من نیز برای کار بعنوان یک سخنران مذهبی برای مساجد کشورهای عرب، به مسافرت رفت. او به مدت دو سال در آنجا زندگی کرد. زمانیکه او برگشت به من گفت که ما اسلام حقیقی که تنها از آن طریق می شود وارد بهشت شد را نمی شناسیم؛ البته ما خیلی چیزها می دانیم، اما آنها کافی نیستند. او همچنین گفت که در آنجا با بعضی از رهبران و امامان مساجدی که قصد داشتند، از ز یر سلطۀ حاکمان آنجا فرار کنند، ملاقاتهایی داشته است. او از من خواست که مطالعات بیشتری از کتابهای « امام ابن تمیمه، شیخ سید قطب و ابن حزم الظاهری » داشته باشم. با وجود مفاهیم مشکل و سنگین آن کتابها، من آنها را خیلی دوست داشتم. این کتابها بصورت غیر قابل باوری راه پیش روی شما می گذارند و در واقع شما را به مبارزه می طلبیدند. بعنوان مثال من یک حدیثی را پیدا کردم که می گفت: « هر کس که با کافر بخورد و یا زندگی کند، مثل او خواهد شد. »

از آن لحظه به بعد مرحلۀ تازه ای را در زندگی مذهبی ام شروع کردم. مردم اطرافم را بررسی می کردم تا بدانم چه کسی کافر و چه کسی یک مسلمان واقعی است. همچنین شروع کردم به جمع آوری آیاتی در قرآن که به من، در پیداکردن تفاوتهای بین یک مسلمان واقعی و غیر واقعی کمک می کردند: می خواستم نوع ارتباطم را با هر دو گروه بصورت روشن بفهمم. سرانجام کار من به جاهای باریک کشیده شد، چونکه بر طبق احادیث، پدر من یک مؤمن محسوب نمی شد؛ چونکه هم سیگار می کشید و هم محاسنش را کوتاه می کرد. مادرم نیز، نماز نمی خواند و اغلب افراد را به اسم صدا می زد. بقیۀ برادرانم نیز مؤمن محسوب نمی شدند؛ چون برنامه های غیر اخلاقی تلویزیون را تماشا می کردند و سیگار می کشیدند. بعضی از آنها هم پنج وعده نماز روزانه را نمی خواندند و بعضی از آنها محاسن خود را می تراشیدند.
از دست برادرانم خیلی ناراحت بودم و در شرایط خاصی مانع ادامه تحصیل آنها شدم. همچنین از پدرم خواستم که مادرم را طلاق دهد، چونکه از من اطاعت نمی کرد، اما واقعاً این چیزی بود که پدرم را خیلی عصبانی می کرد.

سرانجام نتیجه گرفتم که پدرم، مادرم و برادرانم هیچکدام مؤمن واقعی نیستند. از پسر عمویم سؤال کردم که آیا باید خانواده ام را ترک کنم و او گفت که باید اینکار را بکنم. از او پرسیدم اگر بخواهم رابطه ام را با آنها قطع کنم کجا باید بروم؟ پس او از من خواست که با او زندگی کنم.
او از من پر سید: « در مورد ایمان عمو و زن عمو شک داری؟» به او گفتم: « نه، آنها حقیقتاً ایمانداران واقعی هستند. » او گفت: « پس همه اسباب و اثاثیه ات را جمع کن، بدور از زندگی غیرمؤمنین و بی ایمانان با من در خانه خودت زندگی کن. » پس من هم چمدانهایم را بسته و خانواده ام را ترک کردم. مادرم و برادرانم با اشکهای زیادی از من خداحافظی کردند. اما اصلاً من دلم برای اشکهای آنها نسوخت. من کاملاً مصمم شده بودم که دیگر با کافرین زندگی نکنم. برای رضای خدابا شادی خانه را ترک کردم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 1 Oct 2006ساعت   توسط مسیحی  |