تبليغاتX
مسیح برای همه

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شهادت یک برادر افغان

سپاسگزار خداوند هستم که به من توفیق عطا نموده تا خلاصه‌ای از شهادت ایمانی خود را خدمت دوستان خواننده تقدیم نمایم و امیدوارم که شهادتم باعث جلال نام خداوندم، عیسی مسیح گردد.

در یکی از مناطق افغانستان در خانواده‌ای مسلمان متولد شدم و در سنین کودکی برای تعلیمات معمول دربارۀ شریعت اسلام به یکی از مکاتب اسلامی رفتم و تا نوجوانی تحت تعالیم اسلامی قرار داشتم تا اینکه روزی با پیشنهاد ملای مکتب و با موافقت خانواده‌ام برای تعلیمات بیشتر عازم یکی از حوزه‌های علمیه در افغانستان شدم و بعد از سه سال با چند نفر دیگر برای ادامه تحصیل عازم ایران شدیم.

بعد از ورود به ایران در ابتدا در یکی از دفاتر احزاب سیاسی افغانستان، در منطقه‌ای به‌نام سبزه میدان اصفهان به‌طور موقت اقامت گزیدم و بعد از مدتی جواز دخول به حوزۀ علمیه شهر مبارکۀ اصفهان را دریافت کردم و راهی آنجا شدم. بعد از اتمام این دوره برای ادامه آن در سطوح بالاتر به تهران منتقل شده و حدود سه سال در حوزۀ علمیه المهدی دانشجو بودم.

از همان دوران کودکی سعی می‌کردم که اسلام و تعالیم آن را به‌دقت پیروی کنم. یادم هست که برای خشنودی خدا بعضی شب‌ها خواب را بر خود حرام نموده و برای نیایش و عبادت شب بیداری می‌کردم اما تمام آن عبادات‌، نیایش‌ها و مراسم دینی نه تنها قادر به تغییر شخصیت من نبودند بلکه در درونم کمبود عمیقی احساس می‌کردم و این امر را در دیگران نیز مشاهده می‌کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 19 Dec 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

به گزارش شبکه خبر مسیحیان فارسی زبان و به نقل از رادیو فردا سازمان فعالان حقوق بشر در خصوص دستگیری تعدادی از مسیحیان در ایران اعلامیه ای صادر کردند .

در اين اعلاميه، تعداد بازداشت شدگان که بيشتر آنها از شهر رشت بوده اند ۱۴ نفر ذکر شده که سه تن از آنان تا کنون آزاد شده اند؛ همچنين زمان دستگيری، يکشنبه ۱۹ آذرماه اعلام شده است.

صادق نقاشکار، سخنگوی برون مرزی « فعالان حقوق بشر در ايران » اعلام کرد که اين دستگيری ها، با هدف «جلوگيری از انجام مراسم دینی در آستانه عيد کريسمس و سال نو ميلادی» صورت گرفته است .

بنا بر اين گزارش، افراد بازداشت شده مسلمانانی بوده اند که با تغيير دین به مسيحيت گرويده اند.

به گفته برخی از دوستان و خانواده های افراد دستگير شده : در حين دستگيری اين افراد که توسط ماموران وزارت اطلاعات انجام گرفته کتب و مقالات مسیحی ، عکس های شخصی و سی دی های اين افراد ضبط شده است .

این اطلاعيه می افزاید:« در پی بازداشت هموطنان مسيحی از کليسای رشت خانواده های آنها با تجمع در مقابل دادگستری رشت نسبت به اين مساله اعتراض کردند ... که [اين تجمع] با برخورد اهانت آميز و خشن وزارت اطلاعات روبرو شد. »


اسامی مسيحيان دستگيرشده بنا بر اطلاعيه شبکه خبر مسیحیان فارسی زبان عبارت است از:

در رشت: شاهين تقی زاده، يوسف نورخانی، ماتياس حق نژاد، پرويز خلج زمانی، محمد بلياد، پيمان سالاروند، سهراب صيادی و آقايان داوود و امين .

در تهران: شيرين صادق خانجانی، بهروز صادق خانجانی و حميد رضا طلوعی نيا .

در کرج: بهنام ايرانی و بهمن ايرانی .

در اين ميان داوود، امين و ماتياس حق نژاد آزاد شده اند .


اين خبر هنوز از سوی مراجع رسمی جمهوری اسلامی تاييد و يا تکذيب نشده است .

مجازات بازگشت از دين اسلام که «ارتداد» خوانده می شود بر اساس قانون شرع اسلام، اعدام است. اگرچه چنين قانونی در قوانين جزايی لحاظ نشده اما بر اساس اصل سوم قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران، تمامی قوانين کشور می بايست منطبق بر شرع و موازين اسلام باشد .


پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ در ايران، تاکنون بسياری از افراد «مرتد» دستگير شده اند. اگرچه حکم اعدام در اين زمينه در موارد معدودی صادر شده اما این مسئله همواره مورد اعتراض شديد مراجع حقوق بشری قرار گرفته است .

بر اساس اصل هجدهم اعلاميه جهانی حقوق بشر، تمامی شهروندان کشورهای عضو سازمان ملل متحد بايد « از آزادی فکر، وجدان و مذهب برخوردار باشند. اين حق متضمن آزادی تغيير مذهب يا عقيده است.»

منبع : FCNN
+ نوشته شده در  Mon 18 Dec 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

به گزارش شبکه خبر مسیحیان فارسی زبان ، تنی چند از مسیحیان در شهرهای مختلف کشور در یک اقدام هماهنگ از سـوی نـیروهای اطـلاعـاتی و امنیتی جـمهوری اسـلامی درصبح یکشنبه مورخه ۱۹/۹/۱۳۸۵ بازداشت و دستگیر شدند .

در پی این دستگیریها ، نیروهای انتظامی به خانه های تعدای از بازداشت شدگان رفته و پس از بازجویی ، بسیاری از کتب و مقالات مسیحی و همچنین نوار کاست های موعظه و لوازم شخصی این افراد را ضبط و با خود برده اند.

هنوز تاکنون گزارشی در خصوص علت بازداشت و دستگیری این افراد گزارش نشده است.

اسامی بازداشت شدگان : ( که تا این لحظه بدست ما رسیده است ... )

+ - حمید رضا طللوعی نیا از تهران

+ - بهنام ايراني از كرج

+- بهمن ايراني از كرج

+ - شاهين تقي زاده از كرج

+- پيمان سالاروند

+ - شاهین تقی زاده از رشت

+ - سهراب صیادی از رشت

+ - یوسف ندرخانی از رشت

+ - شیرین صادق خانجانی

+ - فيروز صادق خانجاني

+- پرويز خلج زمان آبادي از رشت

+ - محمد بلياد از رشت



< درخواست دعا >

- از کلیه ایمانداران و کلیساها ی فارسی زبان تقاضا می شود تا جهت آزادی هر چه سریعتر این عزیزان و بازگشت آنها به کانون پر محبت خانواده هایشان ، متحداً در دعا باشیم.

منبع FCNN
+ نوشته شده در  Tue 12 Dec 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر سیروس

من در یک خانواده مسلمان بدنیا آمدم.در نوجوانی بدنبال خدا می گشتم اما او را نیافتم.از سن 18 – 19 سالگی ضد خدا شدم. معتقد بودم که اگر انسان خوبی باشی نیازی به خدا و مذهب نداری.
در همان زمان عاشق دختری شدم که 900 کیلومتر دور از من زندگی می کرد.در هر فرصتی به دیدن یکدیگر می شتافتیم و هفته ای 2 – 3 نامه رد و بدل می کردیم.
بعد از 5 سال هر کدام به اندازه کتاب قطوری نامه های عاشقانه نوشته بودیم. در این زمان درس من تمام شد و ما با یکدیگر ازدواج کردیم و یکسال بعد دختر ما بدنیا آمد.
از سال دوم ازدواجمان، اختلافهای ما شروع شد. من همسرم را دوست داشتم و پول کافی در می آوردم و فکر می کردم وظیفه ام فقط همین است. چیز دیگری بلد نبودم.
انگیزه اصلی اختلافهای ما این بود که من مشروب زیاد می خوردم و بی اختیار می شدم و حرفها و کارهای زشتی از من سرمیزد و باعث خجالت و آزردگی همسرم بودم.
اصلا از نیازهای روحی همسرم آگاه نبودم و در کارهای خانه کمک نمی کردم. او همیشه احساس تنهایی میکرد.
بعضی وقتها هم با دوستانم مواد مخدر استفاده می کردیم و تا نزدیکی صبح بیرون از خانه مشغول بودم.
همسرم که از تنهایی و تاریکی می ترسید، به من تلفن کرده، اعتراض می کرد و من نه تنها گوش نمی دادم بلکه با او دعوا هم می کردم که چرا تماس گرفته.
همسرم شبهای زیادی را در ترس و تنهایی با گریه به صبح رسانید.
زندگی ما تبدیل شده بود به 2 روز آشتی و 5 روز قهر و دعوا.
وقتی تحت تاثیر الکل نبودم، رفتارم معمولی بود اما الکل مرا تبدیل به موجود بد و بی رحمی می کرد. خودم هم از این وضعیت ناراحت بودم و دوست داشتم عوض شوم، اما نمی توانستم. الکل از من قوی تر بود.

15 سال به این ترتیب گذشت. ما حالا 3 بچه داشتیم. دختر بزرگمان هم دیگر عاقل شده و بابت من خجالت می کشید. در مهمانی ها، بچه های دیگر او را بخاطر کارهای من سرزنش می کردند. عشق همسرم هم تبدیل به نفرت شده بود. مسئله ای که مانع می شد از من جدا شود این بود که به شدت بچه ها را دوست داشت. من او را تهدید کرده بودم که اگر می خواهد جدا شود، بچه ها را به او نخواهم داد.

در سال 94 تصمیم گرفتیم که به یک کشور اروپایی پناهنده شویم.
شنیده بودم که برای گرفتن اجازه اقامت سریع، می توانم بگویم مسلمان بودم و مسیحی شدم و جانم به خطر افتاد.
به کلیسایی در تهران رفتم و یک کتاب انجیل تهیه کردم و با خود گفتم باید این کتاب را خوب بخوانم تا اگر سوالی در باره مسیحیت از من شد بتوانم پاسخ بدهم.
همان اوائل کتاب از موعظه عیسی در باره سرکوه( متی 5و 6و 7 ) بسیار خوشم آمد. موعظه عیسی مثبت و تشویق کننده بود. فقط صحبت از محبت و بخشش بود. مسیح می گفت حتی دشمن خود را ببخش.
هر چه بیشتر میخواندم علاقه ام بیشتر می شد.

یکروز این را نزد همسرم اعتراف کردم. " چه خدای خوب و مثبتی!"
همانروز احساس کردم که چیزی درونم عوض شده. دیگر میل به مشروب نداشتم. انگار اسارت به الکل به یکباره مثل درختی پیر، از ریشه کنده شده بود.
دوستانم مرا مسخره می کردند. می گفتند به خودت تلقین می کنی. یکبار با اصرار آنها باز مشروب خوردم. حتی بیشتر از دفعات قبل. اما دیگر حرف بد از دهانم بیرون نمی آمد. بجای آن کلام خدا را که خوانده بودم به زبانم می آمد، همسرم هم حضور داشت و شاهد بود.
خداوند معجزه ای کرده بود.
من که قبلا به مغز خود متکی بودم و فکر می کردم که انسان می تواند با اراده خود و بدون نیاز به خدا به خوبی زندگی کند، از خداوند یاد گرفتم که مغز و فکر من با کمی الکل از کار می افتد. این هدیه بزرگ را خداوند در همان ابتدا به من داد و زندگی زناشویی ما نجات پیدا کرد.
همسرم می گفت خدایی که این موجود را بعد از 15 سال عوض کرد باید خدای حقیقی باشد.
او هم کتاب را گرفت و خواند و ایمان آورد. بچه های ما هم با دیدن تغییرات در ما به مسیح علاقه مند شدند.

ما به هلند آمدیم و در کلیسای ایرانیان هلند به خواندن کلام و رشد در ایمان ادامه دادیم.
خداوند آرام آرام چشمهای مرا باز می کرد. در وقت مطالعه کلام یا دعا یا در موعظه ها، به من می گفت که چه چیزهایی را باید عوض کنم.
یاد گرفتم که برای اشتباه هایم توبه کنم، از همسرم و دیگران طلب بخشش کنم، یاد گرفتم که محبت کنم و ببخشم؛ و هنوز خیلی چیزها هست که می خواهم یاد بگیرم و عمل کنم.

عشقی که دوباره بین من و همسرم شعله ور شده، بسیار عمیق تر از عشق اولیه است. هر وقت که لازم باشد از کلام خدا و روح القدس هدایت می شویم تا روابط خود را بهتر و محکم تر کنیم.
آن ضعفهای ما امروز در خداوند تبدیل به قوت شد. من و همسرم می توانیم به خانواده ها و زوجهای جوان مشورت بدهیم چون بیشتر زخمها را قبلا تجربه کرده ایم.

امروز وقتی به پشت سر نگاه می کنم در میابم که در واقع بزرگترین هدیه ای که خداوند در ابتدای ایمان به من داد کلامش بود.
نامه عاشقانه ای که مرا دعوت کرد تا در پادشاهی خدا شریک شوم و همراه خانواده ام از خوشی و آرامش او لذت ببرم.
کلام خدا برای من مثل ثروت عظیمی است که هر چه از آن خرج کنم تمام نمی شود.

" مرا نیکوست که مصیبت را دیدم، تا فرایض تو را بیاموزم. شریعت دهان تو برای من بهتر است از هزاران نقره و طلا. " (مزمور 119 : 72،71)
+ نوشته شده در  Sat 2 Dec 2006ساعت   توسط مسیحی  | 

شهادت برادر رضا م.

من رضا هستم که در یک خانواده مسلمان در جنوب تهران بدنیا آمدم. در سن 11 سالگی پدرم را از دست دادم. با مشکلاتی که در این مدت برایم پیش آمد کاملا آرامش و امیدم را از دست دادم.
سعی کردم آرامش خود را از راههای مختلف بدست بیاورم. با گرفتن دوستهای زیادی چه مرد و چه زن و گذراندن وقتم با آنها سعی کردم به آرامش برسم. چندین بار از مواد مخدر و مشروبات الکلی و غیره استفاده کردم ولی باز هم نتوانستم خلع داخلیم را پر کنم، تا اینکه مجبور شدم ایران را ترک کنم.
حدود 10 سال پیش به آلمان آمدم در مدت 2 سالی که در آلمان بودم فکر کردم علت ناآرامی من رژیم ایران می باشد به همین خاطر شروع به فعالیتهای سیاسی کردم و تصمیم گرفتم برای آزادی خودم و مردم کشورم با رژیم فعلی بجنگم. فکر می کردم با جنگیدن و کشتن دیگران می توانم به آزادی و آرامش برسم. در این مدت که در آلمان بودم در پائین کمرم غده ای بوجود آمد که دیگر قادر به نشستن نبودم. مجبور شدم پائین کمرم را جراحی کنم.

بعد از چند ماه مداوا بهبودی خودم را بدست نیاوردم. با مشکلات اقامتی که داشتم مجبور شدم به هلند بیایم.
در هلند باز 5 بار دیگر جراحی شدم. ولی باز هم بهبودی خود را بدست نیاوردم. دکترها برای هفتمین بار می خواستند مرا جراحی کنند، ولی چون از لحاظ روحی و جسمی در شرایط خیلی بدی بودم نتوانستند؛ به همین خاطر مخصوصا برای بدست آوردن آرامشم داروهای قوی زیادی مصرف می کردم.
دکترها تصمیم گرفتند مرا حدود 2 هفته در بیمارستان روانی بستری کنند، ولی قبول نکردم. با داشتن تمام بیماری هایم نمازم را سر وقت بجا می آوردم. روزی 6 صفحه قران و معنی به فارسی آن را می خواندم. چندین بار این کتاب را دوره کردم و خیلی از خداوندی که او را نمی شناختم می خواستم که مرا کمک کند ولی هیچ احساس نزدیکی با او را نداشتم، به همین خاطر تصمیم به خودکشی گرفتم.
چندین بار سعی کردم از راههای مختلف خودم را بکُشم، ولی همیشه صدائی به من می گفت این کار را نکن، چون نخواهی مرد و از این وضعیتی که داری هم بدتر خواهی شد.

نمی دانستم که چه کار باید بکنم. امیدم را به کلی از دست داده بودم و مثل یک مرده متحرک منتظر یک واقعه بودم. در این زمان با یک خانواده مسیحی هلندی آشنا شدم. این عزیزان خیلی مرا کمک و محبت می کردند.
زمانی که این خانواده مسیحی برایم دعا می کردند آرامشم را بدست می آوردم. ولی زمانی که شروع به نماز و کتاب خواندن می کردم آرامشم می رفت و دوباره ترس و دلهره به سراغم می آمد.

از خداوند سوال می کردم: چرا زمانی که این مسیحیان برای من دعا می کنند آرامش می گیرم ولی وقتی که نماز و کتاب می خوانم آرامشم می رود.
روزها را به سختی می گذراندم، تا این که به یک کنفرانس مسیحی دعوت شدم. با گفتن دروغهای زیاد و بهانه های مختلف می خواستم به این کنفرانس نروم، ولی خداوند مرا به آنجا هدایت کرد. در این کنفرانس که موضوع آن شفا بود، با این که هیچ اعتقادی نداشتم، بعد از این که کشیش آنجا در نام عیسی مسیح برایم دعا کرد حدود 20 روز طول کشید که من کاملا شفا پیدا کردم؛ ولی نخواستم قبول کنم که عیسی مسیح مرا شفا داده است. به همین خاطر به هیچ کس چیزی نگفتم.

هنوز مشکل روحی داشتم و ترس و ناآرامی تمام وجودم را گرفته بود و نمی توانستم آزاد بشوم. تا این که بعد از چند ماه به یک کنفرانس مسیحی ایرانی دعوت شدم.
با این که برای دیدن و تماشا و گذراندن وقتم رفته بودم، زمانی که در رابطه با تولد عیسی و زندگی او و کارها و مرگ او بر روی صلیب بخاطر گناهان من و زنده شدن او پس از 3 روز از مردگان را شنیدم؛ روح خداوند وارد قلبم شد و شادی عظیمی در من بوجود آمد و تازه فهمیدم که عیسی کیست.
از شادی نمی دانستم چه باید بکنم. دیگر ترس و دلهره نداشتم.
آخر جلسه به جلو رفتم و جریان را به کشیش آنجا گفتم و آنها برایم دعا کردند و از همان روز قلبم را به عیسی مسیح دادم و او را به عنوان نجات دهنده و خداوندم قبول کردم.

الان حدود 4 سال است که به عیسی مسیح ایمان آوردم و خداوند کارهای عظیمی در زندگی من انجام داده است.
و من هم تصمیم گرفتم او را با تمامی جان و تمامی قدرتم خدمت کنم، چون حقیقتا او شایسته است.

من سعی کردم داستان زندگی خود را خیلی کوتاه و مختصر برای شما عزیزان بگویم. امیدوارم باعث برکت همگی شما باشد.
+ نوشته شده در  Sat 25 Nov 2006ساعت   توسط مسیحی  |