تبليغاتX
مسیح برای همه - شهادتها (۳۲)

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شهادت برادر پاتریک

شهادت زندگی من در باره ایمان به خداوند عیسی
پس ای برادران، در پرتو رحمتهای خدا، از شما استدعا می‌کنم که بدنهای خود را همچون قربانی زنده و مقدّس و پسندیدۀ خدا، به او تقدیم کنید که عبادت معقول شما همین است. و دیگر همشکل این عصر مشوید، بلکه با نو شدن ذهن خود دگرگون شوید. آنگاه قادر به تشخیص خواست خدا خواهید بود؛ خواست نیکو، پسندیده و کامل او.
رساله رومیان باب 12

یکبار دوستی در باره ایمانم به خداوندی عیسی مسیح پرسید و این که با چه مکاشفه ای اعتقادات گذشته ات را کنار گذاردی و به ایمان تازه پیوستی به او گفتم من در نوجوانی در نقاشی های که میکشیدم دوست داشتم صلیبی در گوشه تصویر بکشم  و هنوز هم که سالیانی از آن گذشته است نا خودآگاه این كار را انجام میدهم و در گوشه یادداشتهایم نقش صلیبی میگذارم آنزمان با اینکه در باره مسیح خداوند اطلاعات معدودی داشتم اما یکی از مهمترین موضوعاتی که در اشعار یا نوشته های آن دوران داشتم در باره مسیح و مصلوب شدن مسیح بود.و دلیل خاصی هم برای آن نداشتم و اینک بقیه ماجرا......

شهادت زندگی من در باره ایمان به خداوند عیسی
من در یک خانواده پر جمعیت متولد شدم فرزند ششم پس از سه برادر و دو خواهر و تازه بعد از من نیز چند نفری به خانواده ما اضافه شدند که دو تای آنها در طفولیت مردند و من خود شاهد غسل دادن یکیشان در کنار حوض خانه برای دفن و کفنش بودم قرار بود گوشه حیاط او را به خاک بسپارند و هنوز هم كه به گذشته برمیگردم این موضوع در ذهنم دوباره شكل میگیرد شروع به خواندن دعا میكنم ، پدر و مادرم کاملا بیسواد بودند و همچنین فقیر و تهیدست و خشونت نیز حرف اول را در آن خانواده شلوغ و گرمای جنوب میزد
محبت و اعتماد به نفس و امنیت روحی روانی نیز در خانواده ما سخت تحت تاثیر فقر و تنگدستی بود و اصلا  وجود خارجی نداشت
روزگار کودکیم که برای بسیاری دوران احلام و خوشی است برای من در طوفان ناکامیها، نداریها،حسرت ها و بی محبتی ها چنان به سرعت برق سپری شد که وقتی به روزگار کودکیم نگریستم تا بلکه به آرزوها و بازیها و خواب های آن دلخوش باشم دریغا که هیچ رد پائی از آن بر جای نمانده بود و انگار باد دستمال عرق گیری را از لبه پنجره با خود ببرد همانگونه نیز کودکیم و آرزوهای آن دزدیده و پایمال شد
دوران نوجوانی و جوانیم را در بحبوحه جنگ و سربازی و بمباران و موشک و ترس از مردن گذراندم چنان مایوس و کلافه بودم که هر آن از خداوند مرگ میخواستم  همیشه فکر میکردم من مرده ام و فقط یک سماجت ذاتی دارد مرا به پیش میبرد و زندگیم بدون هدف دنبال میشد و همچنین بیکار و بی پول بودم  و در حسرت همه چیز، از دوچرخه و موتورسیکلت گرفته تا مسافرت و لباس عالی و اتومبیل وعشق! که نمیدانستم از کجا باید عشق را بیابم و به کلبه حسرت آلودم رنگ تازه ای بزنم، اصلا مگر عشقی هم وجود داشت و ما از آن خبر نداشتیم!

گذشته ام خیلی آزار دهنده بود اینطور نیست؟ اما باز هم پشتوانه ای به نام امید در آن دوران سخت وجود داشت و کورسوئی بود که به آن دلخوش کرده بودم و گاهگداری به کمکم می آمد و از زمین برمیخیزاندم و به جلو میراندم اما ناکافی بود و نارس و دوباره سایه شوم یاس و نا امیدی بود که بر دلم سایه میگسترد و مرا در خود هضم میکرد اما نمیدانستم این امید و نا امیدی از کجاست و منبعی برایش سراغ نداشتم لاقید و بدون اعتقاد به ابدیت و رستگاری و خوشبختی شده بودم و با خود میگفتم اینها واژه هائی هستند که توی فرهنگ لغات جا خوش کرده اند و وجود خارجی ندارند و در مورد خدا هم همیشه با ترس و نگرانی و تشویش درونی یاد میکردم و اوراد و دعاهائی که میخواندم هیچگونه آرامشی برایم به ارمغان نمی آورد و به خودم میگفتم دیر یا زود مثل خیلی های دیگر خدائی که میپرستیدم را کاملا  کنار میگذارم و به یک تبهکار بی حساب در جامعه مبدل خواهم شد و بدین شکل به حقوقی که از من دزدیده شده و به تاراج رفته است دست خواهم یافت.

حتما با خود خواهید گفت چه پازل وحشتناک و زمخت و کسالت باری این دیگر چه نوع زندگی بوده است که بینوائی به نام انسان آن را تجربه کرده است لعنت به این زندگی!
چند سال پیش مردی در محله ما بود و همسرش بخاطر شرائط بد زندگی از وی طلاق گرفت و بقول خودش جانش را برداشت و گریخت و او را با دو دختر کوچک تنها گذاشت مرد سفره اش خالی و دلش از بی مهری ها و کینه ها پر بود و اعتیاد به مواد مخدر نیز مانند سمی جانکاه روانش را سوده بود و بالاخره یک شب که بچه های گرسنه اش خوابیده بودند با بالش هر دوی آنها را خفه کرد و استدلالش هم در دادگاه این بود که دیگر نمیخواستم فرزندانم بیشتر زجر بکشند و در فلاکت باشند حالا هم آنها آسوده اند و هم من ،اما او اینقدر سنگدل نبود که این بلا را سر دخترهای بیگناهش آورده بود چون وقتی با ماشین زندان او را میبردند مثل باران بهاری گریسته بود ، بالاخره چون شاکی فقط مادر بیوفای دخترها بود و او رضایت داد بعد از مدتی از زندان آزاد شد و چند روز پس از آزادی  در پارکی بر اثر مصرف زیاد قرص های آرام بخش سنکوپ کرد و مرد و به دو دخترش پیوست و طومار زندگی خانواده ای که می بایست در شور و نشاط زندگی موج بزند به آسانی بسته شد و دود شد و رفت به آسمان!
پرونده مختومه اعلام شد!

این تجربه تلخی از زندگیم بود که من رویت کردم با خود گفتم چه سودی خواهم برد در این کارخانه ذوب روان آدمی!
بیست و چهار سالم بود،یعنی اینکه بیست و چهار بهار نازیبا و تابستان شرجی زده و خزان همیشگی و زمستان های بدون خاطره های خوش از دوران زندگیم در جهنمی لبالب از رنج ها و غمها و نداریها و مرارت و تلخی و تبعیض سپری شده بود.
شكسته و درب و داغان به نظر می آمدم
باید اینک بروم در دوردستها مرا به نام میخوانند باید امشب بروم خداحافظ  زندگی !

بله زمانی رسید که دیگر کاملا از امید نا امید شده بودم و تمامی نقشه هایم را بر آب میدیدم و با خود میگفتم سهم من از زندگانی چه شد همه تلاشم بیهوده بود و حتی فریاد رسی هم نیست خودکشی! آری خودکشی و خلاص میشوم آری نشستم و با خودم حرف زدم و در یک دادگاه کاملا یکطرفه خودم را به مرگ محکوم کردم و حکم هم قطعی و لازم الاجرا بود با خود گفتم بدبخت تا کی باید این کوله پشتی هنوز به مقصد نرسیده را حمل کنی مگر چقدر انرژی داری تو تمام شدی و آخر خطی تو بازنده ای تمام تلاشتو کردی اما نتیجه چی شد بیشتر تو باتلاق فرو رفتی تو یک کار را خوب بتوانی انجام بدهی شاهکار کرده ای برو و پرونده شوم زندگیت را ببند ،بیا و یکبار شجاعت کامل خودت را به دنیا و اطرافیان نشان بده و این ایده حق توست و مال توست جانت مال خودت است بده و رهائی و آزادی را در آغوش بگیر آری جان من دیگر تمام شد دیگر خودت را فریب مده...
البته خودکشی بهترین دوستم نیز در آن زمان روان مرا متزلزل و نا آرام کرد دوستم در آن زمان عضو گروههای داوطلب جنگ بود و بر اثر بمباران و لت و پار شدن همقطارانش و صدای انفجارات قوی زمان جنگ روانی شده بود و وقتی با من در باره جنگ صحبت میکرد حالش بد میشد و قیافه اش از حالت عادی خارج میشد و محکم به سرش میکوبید و ناله میکرد یکی از بدترین خاطراتش از دوران جنگ این بود که فرمانده شان او را بزور مامور برپا داشتن دار اعدام برای خفه کردن  اسرائی کرده  بود که هموطنش بودند اما در جبهه مخالف با آنها جنگیده بودند او میگفت نیروهای نظامی ما دارها را در دو سوی خیابان اصلی برپا داشتند و قربانیان را از آن با طناب آویزان کردند و مانند ژنرالهای کارکشته و جنگ دیده با ناسزا و بد دهنی به قربانیان به تماشای پیروزی بزرگ خود ایستادند و جان مفت در جلوی چشم همگان به عدم میرسید در میان آنها همه جور سنی بوده است دختران جوان٫جوانک های پسر هفده هجده ساله ، پدر و پسر با هم،زخمی و مشرف به مرگ دست و پا بریده و........   بسیار شرم آور بوده است تجاوز به زنها و دخترهای کشته شده در میدان جنگ!
میگفت که خود دیده است که اتوبوسی که زنها و کودکان را از مناطق جنگ زده به جاهای امن حمل میکرد ناظر دو سه متری این کشتار فجیع بودند و جیغ و داد و وحشت آنها به آسمان بلند شده بود.
او میگفت که دیگر امیدی به زندگی ندارم و رنج و عذابم هر روز بیشتر میشود و از بستری شدنهای پی در پی و جانکاه در بیمارستانهای روانی خسته شده و جانش به لب رسیده بود ،دیگر از کتک خوردنها و زدنهای پرسنل بیمارستانها عاصی شده بود روزی که دیگر قرار بود برود که دیگر پیدایش نشود مرا بوسید و برای دوستیهایمان اشک ریخت سه روز بعد جسد تکه تکه تکه شده اش را در بیابان پیدا کردند  که حیوانات دریده بودند.همین تمام شد و آسود.
 پرونده دیگری مختومه اعلام شد!

اراده پولادینم برای یک شاهکار بزرگ به صورت عینی درآمد و معتقد به نابودی خودم بودم حرصم گرفته بود!
هیچوقت اینقدر مصمم و پر اراده نبودم لعنت بر من که برای کشتن خودم و آسوده شدن از شر خودم مسابقه گذاشته بودم و برنده بودم یک ضرب المثل اسپانیائی  هست كه میگوید خداوندا مرا از شریر خودم رهائی ده
 یک روز گرم تابستان با یک بطری نوشیدنی مسموم به محل پرتی رفتم که در بچگی محل بازی و ولگردی ها و پرسه زدنهامان بود در زیر در خت گرمسیری بلندی نشستم  هیچکس در آن اطراف نبود و آخرین فرصت و دقائق زندگیم را با هر دو چشم خود ورق زدم و برای خودم اشک ریختم و بناگاه دلم رفت در حال و هوای کودکیم و آن دوران جلوی چشمم رمق دوباره گرفتند چه دنیائی بود دورانی که همیشه از آن گریزان بودم و در نامرادیها و نداری ها و فقر سپری شده بود به مانند شهد گوارائی وجودم را آکند چه بازیهائی اینجا میکردیم همه اش با سر و صدا و جرزنی همراه بود قایم باشک ،گرگم به هوا،آب تنی کردن در گودال های کثیف که از آب باران پرشده بود و پر از بچه قورباغه  بود،دعوا، کشتی و رقص بندری و نواختن طبل با حلب روغن  و آب کردن قطعات سربی که از یک گورستان اتومبیل شهرداری کش میرفتیم  و قالب انداختن و فروختن آن به کولی ها و گذشته ام که اینقدر برایم عذاب آور بود ناگهان برایم قشنگ و زیبا شد  با خود گفتم آیا این همه فرصت ها و لحظات زیبا در زندگیم بوده و من آنرا تلخی و بدبختی مینامیدم چرا باید از این گذشته زیبا دلسرد و سرخورده باشم و چرا به زندگیم سر و سامان دوباره ندهم و چرا سعی نکنم سهم خودم را از زندگی بگیرم چرا نیرویم را برای بهبودی وضع روح و روانم صرف نکنم 
 
نتیجه چه شد؟ بسیار ثمر بخش بود چرا که من تا ساعاتی پیش به فکر نابودی خودم بودم و حالا عوض شده بودم، نه دیگر نا امید نیستم چیزی به من امیدواری و تسلی میدهد که اوضاع روبراه خواهد شد و زندگیم سالم خواهد شد بطری نوشابه سمی را بر زمین زدم و شکستم و در حالیکه جانی تازه داشتم از بلندی شنی پائین آمدم و با شوق به سمت خانه دویدم در حالیکه از روح و روانی تازه وجودم لبریز بود و در دل آن نیروی نامرئی (خداوند) را سپاس گفتم که با محبت تمام نشدنی اش زندگی دوباره به من بخشید.
یكی از خاطراتی كه از بچگی ها به یادم آمد و دوست دارم اینجا به آن اشاره کنم این بود كه وقتی شب ها میخواستیم توی کوچه  بازی كنیم و بچه ها بقدر كافی جمع نبودند با خواندن سرودی دسته جمعی در محل اقدام به یارگیری میكردیم تا بچه ها از خانه بیرون بیایند و فقط یك قسمتش به یادم مانده كه میخواندیم:
جیر جیر سنگ ترازی
بچه ها آش بخورید بیاید به بازی ...
بقیه اش یادم نیس

”اما بشر عاقبت به روزگار فطرت پاک باز خواهد گشت و از گناه بیزار و به معصومیت وابسته خواهد شد”
من نمیدانم چه اسمی به آن لحظه قوی و پر از احساس میدهید اما بدانید آن ایمان بود و بس!
من نمیدانم چه اسمی به آن لحظه قوی و پر از احساس میدهید اما بدانید آن فطرت زلال انسانی بود که در کودکیهایمان و در سیمای بچگی ها شعله ور است چرا بچه ها اینقدر داغ و پر انرژی هستند؟ بخاطر همین پاكی و زلالی است
آری فقط نیروی نامرئی( خداوند) زنده قادر بود حیات دوباره به من ببخشد و اما معرفت او چگونه برایم ممکن میشد
آنگاه دست دختر را گرفت و به وی گفت: «تالیتا کوم!» یعنی: «ای دختر کوچک، به تو می‌گویم برخیز!»۴۲او بی‌درنگ برخاست و راه‌رفتن آغاز کرد.
انجیل مرقس باب 5

بعد از آن واقعه تصمیم به خودکشی یا بهتر بگویم نجات سعی کردم به این کنجکاوی از زمان کودکیم جامه عمل بپوشانم یعنی اینکه به دنبال ابدیت بروم و خداوند و معبود و خالق واقعی زندگیم را بشناسم
و بدینگونه بود که من برگزیده شدم
بلکه من شما را از دنیا برگزیده‌ام
دیگر شما را بنده نمی‌خوانم، زیرا بنده از کارهای اربابش آگاهی ندارد. بلکه شما را دوست خود می‌خوانم، زیرا هرآنچه از پدر شنیده‌ام، شما را از آن آگاه ساخته‌ام.۱۶شما نبودید که مرا برگزیدید، بلکه من شما را برگزیدم و مقرر داشتم تا بروید و میوه آورید و میوۀ شما بماند، تا هرچه از پدر به نام من درخواست کنید به شما عطا کند. متی باب 15
با زحمت زیاد به یک کتاب مقدس دست یافتم و با ولع آن را میخواندم  به جانم شرر میزد جملاتش را که میخواندم دوباره برمیگشتم و دوباره میخواندم و دوباره ...
بیایید نزد من، ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید.۲۹یوغ مرا بر دوش گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا ملایم و افتاده‌دل هستم، و در جانهای خویش آسایش خواهید یافت.۳۰چرا‌که یوغ من راحت است و بار من سبک.» متی 12

اما درایمان و باورم تنها بودم و سعی کردم کسی را بیابم که از مسیح برایم بگوید و آن مطالبی را که نمیتوانستم هضم کنم برایم موشکافی کند،در شهر ما کلیسائی وجود نداشت و مسیحی هم نبود فقط تعداد انگشت شماری یهودی در شهر ما زندگی میکردند که کسی با آنها معاشرت نمیکرد و همیشه متعجب بودم که این جمع قلیل چرا در این شهر مانده اند و به شهرها یا کشورهای دیگر مهاجرت نکرده اند.
 یکبار در یک مجله در باره نیل آرمسترانگ خواندم که وقتی هفت سال بیشتر نداشته است به همسن و سالانش میگفته که من در آینده در فضا کاری انجام خواهم داد که تا بحال کسی نتوانسته انجام دهد و وقتی نیل در کره ماه از سفینه پیاده شد این بلوف بچگی را به مرحله واقعی رساند و من نیزمصمم شدم که حالا باید به نقش صلیبی که در گوشه یادداشتها و نقاشیهای نوجوانیم میکشیدم جان و روح واقعی بدهم و خواست قلبیم را که همانا تقویت و تثبیت ایمان نوینم به خداوند بود به مرحله اجرا در بیاورم  پس به پشتکار و همت نیاز داشتم وقتی که کسی بتواند به همین سادگی رویای کودکانه اش را جامه عمل بپوشاند چرا من نتوانم
آن ندائی که در دوردستها مرا به نام میخواند مرگ نبود بلکه خود کلمه حیات بود مسیح بوده....
خداوند شبان من است

به بهانه پیدا کردن کار و دور از چشم خانواده که به رفت و آمدهای من مشکوک شده بودند و نسبت به مطالعات و کتابهایم ظنین بودند به مسافرت میرفتم به کلیساهای شهرهای مختلف سرزدم و کتب و جزوات تازه می خریدم یا از خارج از کشور به دستم میرسید و به مباحثه با ایمانداران و مسیحیان و کسانی که تازه به مسیح ایمان آورده بودند می نشستم و هر روز بیشتر و بیشتر قلب و دلم را به دست کسی میسپردم که در یک روز جهنمی که برای نابود کردن خودم رفته بودم جان مرا خرید و حیات دوباره به من بخشید کاری پیدا کردم و با جدیت به آن مشغول شدم و سعی کردم زندگیم را از نو بسازم و همچنان در هر جائی که میرفتم کتابی را که بسیار دوست میداشتم با خود میبردم و از خواندنش حظ میبردم
دوستی به من گفت وقتی ما کتاب مقدس را با خود حمل میکنیم از چهار سو محفاظت میشویم یعنی انجیل سپری است که بلا و سختی ها را از ما برمیگرداند و جالب اینکه خلاصه کل کتاب مقدس را میتوانیم در انجیل های چهارگانه همنوا ببینیم یعنی داستان عشق خداوند و ما او پدر مهربان ماست و ما چقدر دوست داریم مانند کودکان سرمان را روی زانویش بگذاریم و او نوازشمان کند و در همانحال فارغ از هر دغدغه و پریشانی به خواب رویم و خواب های خوش ببینیم
وه که چه مامن با شکوهی است عشق
‌”بر زبان کودکان و شیرخوارگان
حمد و ستایش را جاری ساختی“؟ متی باب 21

و دوماه در خلوتگاهم که بیشه باغی بود با خودم کلنجار رفتم مطمئنا از جنگیدن و راه رفتن در فضا و کار نیل آرمسترانگ بسیار سخت تر بود! چون که شما با جابجا کردن جسمت میتوانی به خواسته و یا حتی پیروزی در جنگ برسی اما در روح چی؟ تو از کجا اطمینان داری که در حال حاضر روحت کجاست یا چه میکند و به که و چه و چرا می اندیشد و جمع و جور کردن هر تکه از روح که در فضای دیگری معلق است و به یک اندیشه و جسم واحد وابسته نیستند چگونه امکان پذیر مینماید در روح ضعیف باشیم زود تحلیل میرویم و هیچ سنگی از ما روی سنگ دیگری بند نخواهد شد و عاقبت نیز شکست خواهیم خورد.
چرا سعی نکنم در یک آینه با روحم و نه با جسمم بتابم شانه ای داشته باشم برای موهایم و عطر گرانبها و خوشبوئی و لباس های روحم نیز خوشرنگ و اتوکشیده باشند چنین منظری به چشم ما میاید؟! پاسخ روشن است با چشم در صورت نه اما با چشم سر آری!
من از نقطه نظر ایمان میخواستم به جائی چنگ بزنم من خداوندم را صدا میزدم آیا او به ندای من پاسخ آری یا نه میگوید یا همینطور مرا در انتظار و حیرانی رها میسازد با هم ببینیم...
روح خداوند یهوه بر من است زیرا خداوند مرا مسح کرده تا مسکینان را بشارت دهم و مرا فرستاده تا شکسته دلان را التیام بخشم و اسیران را به رستگاری و محبوسان را به آزادی ندا کنم...
...و جمیع ماتمیان را تسلی بخشم
اشعیای نبی باب 61

او مرا میگفت! به خداوند نیاز داشتم و فقیر و شکسته قالب در روح و اسیر بودم در تاریکی به مانند تیری که بی هدف از چله کمان رها میشود و نابینا که قادر نبودم بدون آینه بیگناه و معصوم خداوند، صورتم ،لب و دهانم و چراغ تنم را هویدا کنم و از تماشای آنها غرق لذت شوم و ستم دیده بودم خود بر خود که با خداوند ره نپیموده بودم و او را دوست نمیداشتم و به لطفش به تحقیر مینگریستم و همه چشم تن بودم و فارغ و آزاد از روح و آزادگی و پیغمبری و رسالتی در من نبود!
سپس طومار را فرو‌پیچید و به خادم کنیسه سپرد و بنشست. همه در کنیسه به او چشم دوخته بودند.۲۱آنگاه چنین سخن آغاز کرد: «امروز این نوشته، هنگامی که بدان گوش فرامی‌دادید، جامۀ عمل پوشید.»
انجیل لوقا باب 4
هورا هورا پیروز شدم جامه عمل پوشید هیچ کاری نمیخواهد انجام دهی فقط گوش فرا دهید و مقدس ترین و زیباترین جملات خداوند را دریابید و اگر گفتید میخواهم چه بگویم بله ...و شما هر آینه ملکوت خود را خواهید یافت یک رودخانه آرام و با اب زلال و صدای قشنگ شرشر از کنار شما عبور میکند دستتان را در  آن فرو ببرید و عطشتان  را فرو نشانید آمین
هر جا گنجت هست قلبت نیز آنجاست یعنی انجیل خوش خداوند که از سماوات تا من امتداد داشت
  فورا نوک قلمم را روی کاغذ به رقص در آوردم وقتی میگویم رقص یعنی اینکه سعی کردم آواها و نجواها و حالات پر تلاطم و قلب تپنده و پر از شادیم را روی کاغذ پرواز دهم اصلا به عقب بر نمیگشتم ...
داستانی در بچگی خواندم بنظرم کیهان بچه ها بود قهرمان که یک شاهزاده بود دختر محبوب قصه را از دیو پلید نجات داد و او را بر ترک اسبش نشاند و با توسن بالدارش از دره ها و جنگل ها و کوهها ی جادوی دیو گذشت اما به دخترک گوشزد کرد هرگز به عقب نگاه نکند که سحر و افسون دیو او را دوباره خواهد ربود و در سیاهچال خواهد افکند. و زن لوط هم ....
شهزاده من برای نجات و یافتن من و درهم شکستن جادوی دیو آمده بود
گمگشتگان را باز یابد و به راه نجات رهنمون شود خداوند مسیح را میگویم

حتی  کلماتم را خط نمیزدم و تند و تند مینوشتم انگار وقت برای من کم می آمد یا ترس داشتم دوباره برگردم و به پشت نگاه کنم و دیو سیاه سرنوشتم را خراب کند ده صفحه ای نوشتم که دیگر نتوانستم ادامه بدهم انگشتانم دیگر نا نداشتند ادامه بدهند به مطالبم نگاه نکردم و با آرامش و یک حالت خلسه تمام نشدنی دراز کشیدم لبهایم همانطور باز مانده بودند نمیتوانستم کاملا آنها را روی هم چفت کنم فکر میکنم در پرتو نوری خوابم برد یا نبرد نمیدانم نبودم نمیدیدم و اصلا وجود نداشتم در خواب بهتربن دوستم و میوه میوه ها (شاه)را دیدم بعدا به من گفتند در خواب خندیدم و من میگفتم نه نخندیدم!
آفتاب زد، آدم دیگری بودم فکر میکردم هیچ حجمی ندارم فکر میکردم عریانم و چیزی به تن ندارم با کسی از خانواده ام حرفی نزدم بنظر می آمد با نگرانی به این وضع نگاه میکنند به نوشته هایم نگاه نکردم فقط بسرعت صفحات نوشته شده را از دفترم جدا کردم و یک منگنه به آن زدم و لوله اش کردم و براه افتادم هنوز نمیدانستم واقعا چه جملاتی نوشته ام به محل کار دوستم رفتم و ورقه ها را به او دادم و تقاضای تایپ آنها را کردم دوستم از دیدن من و قیافه ام غافلگیر شده بود و مرتب میپرسید چه اتفاقی افتاده است و من پشت سر هم از او خواهش میکردم تا ظهر تایپ مطالبم و چاپ آنها را انجام دهد و بیرون زدم در حالیکه دوستم از پشت میز کارش مرتب مرا صدا میزد و کنجکاو بود بداند چه شده و من در دل به خودم میگفتم تا چند ساعت دیگر اولین کسی که با خبر میشود خودت هستی!

تا ظهر که برای گرفتن پرینت مطالبم میرفتم فقط دعا کردم اصلا نمیدانستم در دعاهایم از خدا چه میخواهم گاهی پشت سر هم کلمه مقدس خداوند را تکرار میکردم یا از مزامیر میخواندم تا آرامش پیدا کنم
چنانکه آهو برای نهرهای آب شدت اشتیاق دارد،همچنان ای خداوند جان من اشتیاق شدید برای تو دارد جان من تشنه خداست تشنه خدای حی،که کی بیایم و به حضور خدا حاضر شوم... مزمور ۴۲
به نزد دوستم رفتم دوستم مطالبم را تایپ کرده و پرینت گرفته بود هاج و واج به من نگاه میکرد شوکه شده بود خواست حرفی بزند چند نفری در مغازه بودند یادداشت کوچکی به دستش دادم که خواهش میکنم هیچ از من نپرس به موقع به تمامی سئوالاتت پاسخ خواهم داد و تشکر کردم و به سرعت خود را دوباره به خانه رساندم و در اتاقم تنها شدم و  قشنگترین سروده زندگیم را خواندم
ای باد شمال برخیز و ای باد جنوب بیا.بر باغ من بوز تا عطرهایش منتشر شود.محبوب من به باغ خو د بیاید و میوه نفیسه خود را بخورد . غزل غزلها ۴
آری من به محبوبم پیوستم در مکتوبی که برای عشق ازلی و ابدیم فرستاده بودم به مدح و ستایش طره گیسو و قرص ماه صورتش پرداخته بودم و حاصل چنین نامه عاشقانه و غزل وارانه چیزی جز سر سپردگی به عشق یعنی مسیح خداوند نبود...
سونامی در راه بود...
در مکتوبم چنین نوشته بود

من که عمری در گناه و خبائث و بیزاری از نام مقدس خداوند زندگی کردم اینک از گذشته خویش نادم و پشیمانم و ایمان راستین و حقیقی خود را به نام و لوگوس و کلمه مقدس یعنی مسیح خداوند ابراز میدارم و اعلام میکنم که با تمام وجود و گوشت و خون متعلق به خداوند هستم و در نام بزرگ و پرمحبتش شادی و سرور مینمایم و از انجیل و بشارت عطر خوش مسیح ناصری غرق شیفتگی و رحمت و فیض بیکران هستم و توبه میکنم از گناهان بسیار که انجام دادم و پاس میدارم صلیب مقدس و خون آلود مسیح خداوند را که بخاطر ما ملوثان و سیه روزان بر دار افراشته شد تا آمرزش گناهان ما به شمار آید و ما در هلاکت روانی و تاریکی ره نسپریم و فراموش نخواهم کرد که خداوند در یک روز اسیر گناه مرا از نابودی کامل نجات داد و با حیات دوباره زندگی نوین به من بخشید.
در خودم و  خلوت خودم و خداوند عیسی به گناهان اعتراف نموده و رب الارباب عیسی مسیح را در قلبم پذیرا شدم و کلام مقدس خداوند عیسی را سرلوحه زندگیم قرا دادم که گفت
آمین، آمین، به تو می‌گویم، تا کسی از نو زاده نشود، نمی‌تواند پادشاهی خدا را ببیند.
ایمان یافتم به خداوندیکه روح خود را درعیسی مسیح به ودیعه گذاشت و با مصلوب شدنش در جلجتا بار گناهان مرا به جان خرید تا من در هلاکت روحانی جان نسپارم و خون مقدس و پاکش این امکان را به من هدیه داد که از عادل شمردگی خداوند بهره مند گردم و درهای بهروزی و نیکبختی برویم گشوده شوند خداوند را به خاطر ریختن خون عیسی و آمرزش گناهان در پرتو نور درخشنده او را پاس میدارم و ایمان دارم که عیسی خداوند بی نظیر ازلی و ابدی می باشد آمین

در مکتوبم مناظره ای با خداوندم داشتم عیسی مسیح در ابتدای راهم از من پرسید این کوله پشتی چه است که داری حمل میکنی؟ و من جواب دادم از روی شما شرمنده ام این گناهان من است و من زخمی و رنجور و بی توان به امید نجات و بخشش آن را حمل میکنم و مسیح به من گفت فرزندم کوله بارت را همین جا زمین بگذار من آن را برای تو حمل خواهم کرد و اینک تو سبکبار برو و لبخند زد و من چون پر از خودم جدا شدم و راهی شدم .
خداوند عیسی هللویای بیکران بر نامت باد تا ابدالاباد آمین
تولد دوباره ام را به خودم تبریک میگویم یعنی زادن  از نهرهای آب زنده حیات یعنی مسیح خداوند
و به شما نیز همچنین تبریک میگویم که محبت خداوند را در دل دارید و از کلام پر فیض خداوند به مانند فانوس راه زندگی بهره میگیرید.
در آموزه های مسیح خداوند ما یکبار با زادن جسمانی پا به جهان میگذاریم که رحمت است اما تولد دوباره که همانا ایمان به ذات قدوس پدر آسمانی در جسم بشری عیسی مسیح و تعمید روح القدس میباشد فیض عظیمی است که ما را سرشار از شادکامی ها و سعادت میکند آمین

کسی نمیتواند ادعا کند که جشن و سروری بزرگتر از این در زندگی انسان رخ داده باشد چون مراسمات و جشن های جسمانی دیر یا زود پایان میپذیرند اما در هنگام تولد دوباره همچنان در روحت غوغا و شادی است و تمامی ندارد چون در زمان و مکان وجود نداری در خداوندی و مسیح خداوند نیز در تو
زیباترین روز زندگیم از راه رسید روزیکه در نام مقدس پدر و پسر و روح القدس تعمید عشق گرفتم و با خداوند رهسپار سفر عشق شدم بیادماندنی ترین  لحظه حیاتم،  یکی از خادمین خداوند که برادر عزیزی برای من بود برایم دعا خواند و برای  تعمید مرا در آب فرو برد و وقتی دوباره سرم را از آب بیرون آوردم دنیا را با شیشه رنگی های آسمانی دیدم که خداوند به چشم من نزدیک کرده بود چقدر زیبا بود دل و کلام هر دو از وصف آن لحظه ناتوانند اما این در زندگی من رخ داده است و حالا من شادمان ترین و ثروتمندترین در این جهانم  وارث  پدر آسمانیم و خداوند یعنی روح راستی و کلمه قدوس حیات ،مسیح در من ساکن است و من در او وجد و شادی مینمایم شادمانم
۱۳«از درِ تنگ داخل شوید، زیرا فراخ است آن در و عریض است آن راه که به هلاکت منتهی می‌شود و داخل‌شوندگانِ به آن بسیارند.۱۴امّا تنگ است آن در و سخت است آن راه که به حیات منتهی می‌شود، و یابندگان آن کم‌اند. انجیل متی باب ۷
مسافرتی به خارج(منطقه قفقاز)داشتم و با یک گروه بشارتی از سازمان ارتش رستگاری SALVATION ARMY ایالات متحده آشنائی پیدا کردم که خدماتشان را برای جنگ زدگان ناحیه قراباغ آذربایجان متمرکز کرده  بودند و لباس و دارو و خدمات پزشکی و سرپناه برای آوارگان تهیه میکرد و من آنجا دوستان خوبی پیدا کردم که اسم یکی جورج بود و همچنین برادرزاده اش مارتین و در آنجا با فعالیت این گروه آشنا شدم كه همانا روح خدمتگزاری و كمك به دیگران در یكایك آنها وجود داشت و من معنای كلمه محبت كه مسیح در انجیل به آن اشاره كرده بود را از آنها آموختم و میدیدم که این گروه بدون التفات به اعتقادات و مذهب انسانها و فقط به نام محبت سترگ مسیح به آوارگان و پناه جویان کمک میکند.و دانستم که یک مسیحی فقط به این بسنده نمیکند که متون کتاب مقدس و انجیل شریف را در مورد محبت مسیحائی بخواند یا قبول داشته باشد بلکه باید بصورت عینی آن را به کسانی که با او زندگی میکنند و نیاز به محبت و همدلی دارند نشان دهد و یک مسیحی که خواهان نجات از طرف خداوند عیسی میباشد محبت را در سرلوحه کار و ایمان خود قرار میدهد و به آن عمل میکند  پس همگی پیش به سوی درهای همیشه باز معرفت و اطمینان و محبت خداوند قدوس آمین

پوری من  هم در 18نوامبر 2001 به جهان هستی آمد و با هربار یادمان تولدش من نیز از سر نو متولد میشوم شب تولدش را هیچگاه از یاد نخواهم برد و همیشه با عشق از لحظه زادنش سخن خواهم گفت بارا ن با نرمی و لطافت پائیز میبارید هنگامی که همسرم در اتاق عمل جراحی بود من مدام راه میرفتم و برای سلامتی همسرم و فرزندی که میخواست متولد شود دعا میکردم و وقتی صدای گریه نوزاد را شنیدم گریستم و خداوند را شکر گفتم و وقتی میخواستند او را به اتاق دیگری ببرند از پرستار خواهش کردم بگذارند کودکم را ببینم وقتی با اصرار فراوان ملافه را کنار زد و طفل را دیدم خیالم راحت شد و بر خداوند سپاس گفتم انگار سیمای بهشت را روی صورت فرزندم میدیدم و وقتی او را بردند روی نیمکتی نشستم کتاب مقدس را که جلد تذهیب قشنگی داشت و آن را بسیار دوست داشتم و همیشه بهمراه داشتم از کیفم درآوردم و در صفحه آخر که صفحه سفیدی بود نوشتم بنام خداوند عیسی مسیح در شب 18نوامبر2001 فرزند دلبندم پوری بشکوفه در ساعت 11:30دقیقه بعد از ظهر متولد شد. عیسی مسیح خداوند پشت و پناه و نگهبانش باشد  آمین
کودکم را از بدو تولد به کلیسا می برم و  استیفان را به عنوان نام دومش انتخاب کرده ام وقتی یکبار با زبان کودکی گفت بابا من از تلویزیون دیدم که مسیح رو تصلوب!کردن!  خداوند را سپاس گفتم و روی چون ماهش را بوسیدم و از خداوند خواستم که فرزندم را در آینده برای نقشه عالی و بی نظیر تبشیر انجیل جاودانی یاری دهد آمین


اطمینان در خداوند
مزمور بیست و هفت داود
خداوند نور من و نجات من است،از كه بترسم؟خداوند ملجای من است از كه هراسان شوم؟......
یك چیز از خداوند خواستم و آن را خواهم طلبید كه تمام ایام عمرم در خانه خداوند ساكن باشم تا جمال خداوند را مشاهده كنم و در هیكل او تفكر نمایم،زیرا در روز بلا مرا در سایبان خود نهفته و در پرده خیمه خود مرا مخفی خواهد داشت و مرا بر صخره بلند خواهد ساخت
your brother in christ patrick
http://www.patrickbeshkofeh.blogfa.com/
patrick_lord@farsinetwork.com
pouria_bes@yahoo.com
+ نوشته شده در  Thu 5 Jul 2007ساعت   توسط مسیحی  |