تبليغاتX
مسیح برای همه - شهادتها (۳۴)

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شهادت برادر آرش

حدود نه سال قبل وقتی که برای اولین بار در مورد ایمان به مسح به من و همسرم بشارت داده شد همسرم را به جهت تحقیق و بررسی در مورد مسیحیت به تهران فرستادم. بعد از یک هفته زمانی که برگشت در مورد تحقیقاتش از او سوال کردم. در جواب من گفت" من به مسیح ایمان آوردم ."

به او گفتم چی شد که ایمان آوردی؟ در جوابم گفت خداوند همه چیز را برای من باز کرد و من حقیقت را پیدا کردم. و برای درک این حقیقت مرتب برای من در دعا بود‏٬ ولی با توجه به اعتقاداتی که از بچگی با من بودند و با توجه به غرورم حاضر به پذیرش عیسی مسیح به عنوان خداوند و نجات دهنده نمی شدم و این جنگ روحانی به مدت یکسال طول کشید تا اینکه حدود ساعت ۲ بعد از نیمه شب انگار که موعد آن فرا رسیده بود تا زانوهای من در مقابل خداوند خم شود به اطاق دیگری غیراز اطاق خواب رفتم و به خداوند گفتم: ای عیسی اگر تو واقعا خداوند هستی بیا و وارد زندگی من شو و زندگی من را در داستان خود بگیر.

بعد از این دعای کوچک بود که به ناگهان فضای اطاق پر از نور و مه شد و از گوشه سمت چپ اطاق عیسی را دیدم که به طرف من می آید. وقتی که به بالای سر من رسید٬ با صدایی آرامش بخش گفت: آرش دوستت دارم. در اون لحظه به زبانها شروع به پرستش او نمودم و آنقدر خداوند را شکر کردم که فک من داشت به درد می آمد به حدی که دیگر نتونستم درد را تحمل کنم و با دستهایم صورت خود را گرفتم ولی همچنان اختیار زبان و دهان خود را از دست داده بودم. چند ساعت بعد احساس کردم لحظه به لحظه دارم سبک تر و سبک تر می شدم و بطرف بالا می روم جسم خودم را در اطاق می دیدم ولی روح من با مسیح همچنان بطرف آسمان می رفت. در آسمان مسیح من را به پایین کوهی بزرگ و عظیم برد و ناپدید شد.

وقتی به اطراف خود نگاه کردم متوجه شدم در این کوه عظیم تمام مردم دنیا حضور دارند و همه با هدفی واحد دارند به طرف بالا می روند گویی که همه یک هدف واحد آن هم رسیدن به نوک قله کوه را دارند من هم مانند دیگران شروع به بالا رفتن نمودم. در طی قسمت اول دامنه کوه که به صورت شنا و ریگ روان بود. هر چه بالا می رفتم مرتب سُر می خوردم و به جای اولم برمی گشتم. بالاخره با هر زحمتی بود با استفاده از دستهایم اون قسمت را طی کردم و به قسمت دیگری از کوه رسیدم که پر از سنگ بود.

 در طی مسافت این قسمت پاهایم زخمی شده بود و خستگی زیادی به من دست داده بود ولی به هر حال به صعود خود ادامه دادم تا جایی که به صخره ای بزرگ رسیدم. شروع به بالا رفتن از صخره نمودم و به نقطه ای از صخره رسیدم که متوجه شدم که دیگر نمی توانم ادامه دهم و حتی یک سانتیمتر به جلو بروم و در واقع راهی هم برای برگشتن جز سقوط کردن و نابود شدن نداشتم. درست زمانی که دستهایم توان نگه داشتن من را از دست داد و سقوط کردم. مسیح بین زمین و هوا دستهای من را گرفت و مرا به اتوبانی صاف هدایت کرد و برد.

 وقتی وارد اتوبان شدم ۳ نکته حائز اهمیت وجود داشت:

 ۱- تمام زخمها و خستگی من در طی مسافت طی شده٬ التیام یافت و برطرف شد.

 ۲- اتوبان مستقیم از پایین کوه شروع و به نوک قله ختم می شد.

 ۳- خوداتوبان به طرف بالا مانند پله برقی در حال حرکت بود.

در طی مسیر از خودم می پرسیدم که چرا دیگران حاضر نمی شوند به این راه و راستی قدم بگذارند و سعی می کنند مانند چند لحظه قبل من با سعی و تلاش انسانی خود به هدف برسند. وقتی به نوک قله کوه رسیدیم به اطاقی سنگی رسیدیم که در آن منبری از سنگ وجود داشت و روی منبر کتابی بزرگ و قدیمی وجود داشت وقتی که وارد اطاق شدیم. مسیح به کاتب آن کتاب که فرشته ای بود گفت بنویس آرش و صدایی مهیب در آسمان پیچید و گفت ای آرش تو را بر روی صخره قرار دادم محکم بایست و پیام مرا به مردم شهرت برسان.

 بعد از آن دوباره به جسم برگشتم ولی نه مانند قبل بلکه مانند کودکی که تازه متولد شده باشد. در این رویا و ملاقات خداوند به من نشان داد.

 ۱- مسیح تنها راه و راستی و حیات است و هیچ کس جز به واسطه او به نزد پدر راه پیدا نخواهد کرد.

 ۲- ما با اعمال نیکو و خوب خود نمی توانیم نجات پیدا کنیم٬ نجات فقط از طریق عیسی مسیح امکان پذیر است.

 ۳- کسانی که به مسیح ایمان میاورند نامشان در دفتر حیات ثبت خواهد شد و تولد تازه را دریافت می کنند.

 ۴- مسیح بارهای گران و زخمهای ما را برمی دارد و شفا می دهد و تا ابدالاباد با ماست. آمین

+ نوشته شده در  Mon 29 Oct 2007ساعت   توسط مسیحی  |