تبليغاتX
مسیح برای همه - شهادتها (۳۶) قسمت اول

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شهادت خواهر حمیده


همواره دوست داشتم که حضور خداوند را در زندگی ام حس کنم. وبا سادگی و زیبایی با او مناجات کنم. اما هیچ وقت در نماز این موضوع برایم اتفاق نیفتاد. بلکه به هر چیزی غیر از نمازم می اندیشیدم. حتی عربی بودن نمازم به نوعی برایم بیگانه بود.

بنابر این از خداوند خواستم که به من بگه چگونه دعا بخونم وچه کار کنم که حضورش را حس کنم ولذت ببرم.

در همان شب خواب دیدم که در جایی کاملا تاریک ایستاده ام وسگهای سیاه اطرافم ایستاده اند وپارس میکردند. خیلی ترسیده بودم وراهم را نمی تونستم  پیدا کنم. یک دفعه از آسمان نوری به پایین امد ودر این نور سه نفر سفید پوش نیز پایین آمدند یک  مرد جلوایستاده بود ودو مرد دیگر دو طرف مرد جلویی چهره ای بسیار آرام ومهربان داشت سگها ترسیده بودند و بر روی زمین خوابیدند. مرد جلویی به طرفم  آمد وگفت : من عیسی هستم همراه من بیا و هر چی که می گم تو تکرار کن .


هر قدم که عیسی بر می داشت سیاهی ها به کنار می رفتند و نور جای آن را می گرفت .عیسی شروع به دعا خواندن کرد .


سگها همه از ترس به عقب رفته و بر روی زمین می خوابیدند . تمام مسیر روشن ونورانی شده بود . وقتی که عیسی من را به مقصد رساند گفت: از این به بعد اینطوری دعا بخون. و آن را به من آموخت .

یک دفعه از خواب پریدم. در همان شب دوباره خواب دیدم که عیسی با دو محافظ سپید پوشش پایین آمد. من وخانواده ام سریک دو راهی ایستاده بودیم .یکی از راهها صاف وزیبا وسر سبز و راه دیگری جاده ای پر پیچ و خم که از یک کوه بالا رفته بود وسنگهای بزرگی وسط جاده بود که هیچ منظره زیبایی نداشت. عیسی گفتقدم گذاشتن در این راه  زیبا وصاف آسان است اما به من وخداوند نمیرسی واما این راه پر پیچ وخم  راهی است با سختی های فراوان ولی به من وخداوند می رسی . حالا کدام راه را انتخاب می کنی .

گفتم : راه پر پیچ و خم رالبخندی زد وبه آسمان رفت .


صبح همان روز کتابی به دستم رسید، با این محتوی  که چگونه زندگی کنیم و در نام مقدس عیسی دعا  بخوانیم. که این موضوع برای من معجزه بود. چندروزی گذ شت ومن در یک دو گانگی بودم. چیزی در درونم با من حرف می زد که راه عیسی اشتباه است. و درآیین گذشته بمان. نمیدونستم چه کار کنم. همان شب دوباره عیسی آمد من وخواهرم نشسته بودیم عیسی زانوهایش را روی پاهای من گذاشت ودستهایش را بر روی سرم وشروع به دعا خواندن کرد. بعد خط عمودی  از صلیب را بر روی سینه ام کشید. بعد سراغ خواهرم رفت ودعا خواند

اما صلیب را کامل  بر روی سینه خواهرم کشید. من اعتراض کردم که چرا صلیب را برای او کامل کشیدی ولی برای من فقط یک خط ؟

گفت: چون تو هنوز کامل ایمان نیاوردی  ولی خواهرت ایمان آورده .  


خواهرم چند سال قبل از من ایمان آورده بود. بعد از چند ماه کتاب مقدس توسط خواهرم به دستم رسید. در طول روز خیلی کم کتاب مقدس می خواندم. و شبها شوهرم می خواند هر وقت شوهرم کتاب مقدس را بر می داشت می دیدم که مردی لاغر اندام سبزه روی با گونه های استخوانی و ابایی بلند به سبک قدیمی وکتابی با جلد چرم قهوه ای که رویش طلا کوب نوشته شده بود "عهد عتیق " خیلی هراسان بود وپابه پا می شد. مثل اینکه عجله داشت پایین پای شوهرم می ایستاد ونگاه می کرد. شب بعد هم  همین که شوهرم کتاب را برداشت، آن مرد دوباره آمد. از خودم می پرسیدم این مرد کیه که میاد این جا واز این طرف به اون طرف میره. بعد این مرد کمی ایستاد وکتاب مقدس خودش را پایین پای شوهرم گذاشت و رفت.


مدتی گذشت. واتفاقی برایم  افتاد که خیلی برام سنگین بود. لحظه ای نمی تونستم فراموشش کنم. وهمه اش گریه می کردم به چه دلیلی به من دروغ گفتن تهمت زدن وهنوز یک چیزی هم طلبکا رند. هر چی شوهرم با من صحبت می کرد نمی تونستم بپذیرم.

یکروز می بخشیدم وروز دیگه در ذهن من غوغا بود و می جنگیدم. عصر روز یک شنبه 14 – اردیبهشت 86   چنان جان سوز گریه میکردم. واز خدا خواستم که کمکم کنه. خودم از این موضوع خیلی عذاب میکشیدم. خواستم از خداوندم که نجاتم بده.

که در همان لحظه خداوند  درکنار من حضور پیدا کرد. وچنان با محبت دستش را  بر روی سر من کشید وگفت : آخ بچه ام داره گریه میکنه گریه نکن بابا خوب دروغ گفتن که گفتن اذیتت کردن که کردن تو ببخش بابا. درهمان لحظه که با دل شکستگی گریه می کردم ماتم دلم چنان به شادی تبدیل شد ونا خود اگاه خنده بر لبانم نشست وچیزی از درونم کنده شد


و در همان روز بود که دیگه شک نکردم و به خداوندم عیسی ایمان آوردم. از آن پس برای همسرم دعا می کردم که هر چه زود تر ایماندار شود. اتفاق عجیبی كه در آن روزها چند بار تكرار شد این بود كه شبی دیدم مردی در خانه قدم می زند .اول خیال كردم مسیح است اما با كمی دقت فهمیدم كه شخص دیگریست وقتی به حال آمدم با كمال تعجب دیدم شوهرم دارد انجیل می خواند و آن مرد هم در اطراف او قدم می زد و كتابی در دست داشت كه رویش نوشته بود "عهد عتیق " . آخرین بار كه این اتفاق تكرار شد او كتاب را نزدیك پاهای شوهرم گذاشت و رفت. من تا آن موقع اصلاً نمی دانستم كه عهد عتیق چیست و اصلاً چنین چیزی هم وجود دارد .

 ادامه  دارد ...

+ نوشته شده در  Tue 28 Apr 2009ساعت   توسط مسیحی  |