تبليغاتX
مسیح برای همه - شهادتها (۳۶) قسمت آخر

مسیح برای همه

مسیح برای همه

شبی هنگام دعا از خداوندم خواستم که عطایای آسمانیش را برمن بریزد وهمسرم نیزایمان بیاورد. که دیدم از گوشه سقف دو نور دایره ای وتخت به رنگ نارنجی وزرد  که چهره داشت بیرون آمد وگفت: کمی صبر کن به تو داده میشه وآرام آرام پایین  آمدوهمان طورکه زمزمه می کرد داخل گوشم شد .

سه ماه بعد از آن شوهرم ایمان آورد و شادی بر شادیهایم اضافه شد.

اما اتفاقی که برای پسر6 ساله ام افتاد. من و فرزندم تنها بودیم وشوهرم ماموریت بود نیمه های شب بود که شروع کردم با خداوند صحبت کردن. وسوالها یی داشتم . پرسیدم خدایا آیا مسیح فرزند توست .؟  عیسی حقیقت است یا ... .؟

در همان لحظه پسرم که خواب بود . شروع به حرف زدن کرد .واز خداوندوفرزندش مسیح گفت وبا تاکیدی محکم گفت:که به راستی عیسی حقیقت است وفرزند خداوند است .پسرم را صدا زدم که ببینم خوابه یا بیدار او کاملا خواب بود. دوباره پرسیدم واو دوباره به من جواب داد. خداوند از زبان او و با صدای یك آدم بزرگ  با من حرف زد .نه در خواب و نه در رویا بلكه در  بیداری کامل  .

شبی وقتی که دعایم را خواندم برای استراحت به اتاق خوابم رفتم بار سنگینی را توی اتاق حس کردم برروی تختم دراز کشیدم ودیدم هاله ای سیاه رنگ ( شبح مانند ) ازروی دیوار رد شد ترسیدم وآرام شروع به دعا خواندن کردم وشیطان را در نام عیسی ازخو د می راندم ومن میدیدم که این شبح سیاه به این طرف وآن طرف اتاق میره یک دفعه درب کمد را باز کردومحکم به درب کمد کوبید همچنان دعا می خواندم ولی آرام دوباره به سمت دیگر اتاق میرفت وپرده را محکم بالا و پایین میبرد به هر طرف که میرفت من هم رویم را به همان طرف می کردم ودعا می خواندم سپس دیدم که برروی سینه همسرم نشست شوهرم به خر خر کردن افتاد مثل اینکه نفسش بند آمده باشه در نام عیسی شریر را از شوهرم دور کردم ( شوهرم وفرزندم خواب بودند) رفت وروی پسرم نشست


پسرم بلافاصله  نشست و گفت : مامان نمی دونم چطور شدم یک جورییم وخوابید این موضوع چند نوبت تکرار شد واین دفعه شوهرم هم بیدار شدوگفت نمی دونم چرا امشب این جورییه . نشستم وسط تخت وبلند بلند درنام عیسی دعامی خواندم و شریرراازخودو خانواده ام میراندم ودور میکردم یک دفعه تمام اتاق سیاه شد وشیطان را جلویم با شنلی سیاه رنگ که لبه های آن نواری نقره ای دوخته شده بود جلوی من ظاهر شد. من فقط چشمانش را می دیدم وچشمانی درشت ومشکی که رویش به طرف من بود وبدنش داشت می رفت وبا چنان خشم وغضبی به من نگاه کرد که اگر قدرتش را داشت سر روی تنم نمی گذاشت وبعد رفت آن قدر ترسیده بودم که نمی تونستم بخوابم شب بعد هنگام  خوابیدن وحشت داشتم که نوری زرد ونارنجی دوباره از گوشه سقف بیرون آمد وصدایی گفت : آرام بخواب همه چیز را برایت پاک کرده ام در ذهنم با شک خواستم که ببینم که سریع گفت: شک داری ؟ پس خودت ببین ودیدم که تمام اتاق کاملا تمیزونورانی وپاک شده بود .ودوباره تکرار کرد : آرام بخواب.


از آن به بعد عیسی چندین بار به ملاقات من آمده یک باردراز کشیده بودم آمد مرا بوسید . بار دیگردستش را دراز کرد و منو به سمت خودش کشید ومن در وجود عیسی حل شدم.

شبی بسیار دلتنگ خداوندم عیسی بودم. خواستم که به ملاقاتم بیاید وانتظارش را می کشیدم . همین طور که پلکهایم روی هم افتاد دیدم که عیسی عزیز از آسمان با تختش پایین آمد ودورتا دورتختش ابر بود. نگاهش کردم واز خوشحالی اشک ریختم وشکرخدا را گفتم .وبعد عیسی رفت .وباز در ( 11 مهر ماه 86 )خواب دیدم که شخصی آمد وگفت:به همه بگو که اگر ایمان ندارید هر  چه زود ترایمان بیاورید واگر ایمان دار هستید ایمانتان را محکم تر کنید عجله کنید چون خداوندعیسی  میخواهد پادشاهیش را بر روی زمین مستقر کند .

شکر خدای غیور که تنها او شایسته پرستش است


وشبی دیگربا تاج ولباس پادشاهی آمد. من او را سجده کردم وشکر کردم .بعد خداوندم عیسی شروع کرد به شکر خداوند وصفات او را گفتن . من هم تکرار می کردمشکر خدای مهربان  ـ  شکر خدای بخشنده ـ  شکر خدای صبور ـ شکر پدر آسمانی ـ شکر پادشاه زمین وآسمان ـ شکر خداوند قدوس .   که کلمه قدوس را خیلی محکم بیان کرد.


روزی دیگر نیمه های شب بود که چشمانم باز شد دیدم که سقف اتاق مثل دریا به رنگ زرد ونارنجی موج می زند واین آبها ، بالای سرم جمع می شوند. شوهرم را بیدار کردم وگفتم : این چیست بالای سرمون که داره موج میزنه همسرم نگاهی کرد وگفت هیچی بخواب شما خواب میبینی آن لحظه فهمیدم که روح القدس است که آنجا است .شکر خدای محبت که لطف ورحمت دایمی اش همیشه با ما است.

شب بعد( 16 آبان 86 ) نیمه های شب شوهرم دستش را روی صورتم گذاشت درست در همان زمان صدایی گفتانجیل به این درازی دیده بودی. گفتم : بله هزاره نو. گفت : نه این انجیل من است .( منظور شوهرم بود ) با لطف خدا شوهرم كه با سر سختی ایمان آورد ، هر روز در ایمان بیشتر رشد می كرد و روح خدا بیشتر از زبانش سخن می گفت.


وشب سوم ( 17 آبان ) دوباره نیمه های شب نا خود آگاه چشمانم باز شد .دیدم یک یک نفر جلوی جا لباسی ایستاده  اول فکرکردم که لباسها هستند که به شکل یک آدم جلوه میکنه چشمها یم را بستم وسریع از ذهنم گذشت که ریش داشت. چشمهایم را که باز کردم دیدم خداوندم عیسی ایستاده وخیلی آرام نگاهم می کند وبعد از چند ثانیه محو شد وجلوی درب اتاق نور شدیدی بود بلند شدم که ببینم این نور چیست ؟  صدایی گفت : الیشا با تو است. فهمیدی گفتم: بله فهمیدم وگفت : پس آرام باش وبخواب .

هللویا برخداوند قدوس .

امید آن دارم که هر سه بتوانیم  فرزندانی خوب و خدمتگزاران خداوند پدر و خداوندم عیسی باشیم .وبرای جلال نام او قدم برداریمآمین 

+ نوشته شده در  Sat 2 May 2009ساعت   توسط مسیحی  |